<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شراب تلخ می خواهم </title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/</link>
<description>خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 14 Oct 2009 15:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نشسته است گوشه ی اتاق و یک طوری زل زده است به من انگار ارث پدرش را بالا کشیده ام . هیچ وقت نمی خندد بی پدر عوضی . همیشه همین طور عبوس وخشک . شیطان می گوید بلند شوم بزنم زیر لنگش بلکه چشمهای باباقوری اش یک کم تکان بخورد . چه از جانم می خواهد که لحظه ای چشم برنمیدارد از صورتم .اصلا همیشه همین طور بود . می دانست روی چه چیزهایی حساسم درست انگشت میگذاشت روی همان ها وتا به سر اجداد خودم وخودش فحش نمیکشیدم دست برنمیداشت که نمی داشت . می نشست کنار بخاری ویک مشت شاهدانه می ریخت توی دهانش و قرچ قروچ قرچ قروچ ... می دانست متنفرم از این صدای چندش آوری که از دهانش بلند می شود موقع غذا خوردن . وقت خواب که می شد مشک عنبر دود می کرد به خودش . ارواح عمه اش به خیالش که لابد خیلی خوشبو میشود .هزاربار گفته بودم یاد مسجد بوکرده ی پشت خانه می افتم با آن امام جماعت بد چشمش که از دوفرسخی بوی سیبیل می دهد هزاربار گفته بودم نزن این لعنتی را به خودت به خرجش نمی رفت که نمی رفت . ازسرکار که برمی گشت پایش به حیاط نرسیده صدا به سرش می انداخت که بوی فلان غذا می آید به به سفره را پهن کن .چندشم میشد از شامه ی قوی اش .چقدر خواهش کرده بودم طوری رفتارنکند که یاد زندگی بی بی خدا بیامرزم بیفتم که سر شکم حاجی دق مرگ شد و مرد . مگر حالیش می شد؟! حالا هم که نشسته است گوشه ی اتاق و مثل برج زهرمار زل زده است به صورتم . چقدر دلم میخواهد بلند شوم و ناخن هایم را بکنم توی تخم چشمش بلکه دست از سرم بردارد این نگاه سنگین و طلبکارش . خوب چه میخواهی از جانم ؟ گوربه گور بشوی . گوربه گور بشوی مرد که حتی آن دنیا هم  دست ازسرم برنمی داری .اصلا کدام بی پدرمادری باب کرده که عکس مرده ی سمجی مثل تو را قاب کنند و بزنند روبه روی چشم آدم . مرده شور آن روبان سیاه کنار قابت را ببرند مرد !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 15:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baobabb2&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>baobabb2</dc:creator>
<guid>http://baobabb2.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*مرد بی بی سی گوش میدهد . مرد همیشه بی بی سی گوش می دهد. زن روزنامه ها را ورق می زند. از سر بی اعتنایی . ناگهان فریاد میزند زن : این مرد گم شده است .انگشت اشاره اش را می گذارد روی تصویر مرد جوانی در روزنامه. مرد نگاه می کند به زن . از سربهت . زن می ایستد روبه روی تلویزیون . این زن گم شده است . انگشت اشاره اش را می گذارد روی سینه اش . تکرار می کند . این زن گم شده است . مرد نگاه میکند  از لابه لای دستهای زن به تصاویر تلویزیون . زن خسته است از گم شدن های پیا پی اش . سرش گیج میرود زن . می نشیند  و موهای پریشانش خط عمود انتهای تصویررا قطع می کند . مرد بی بی سی گوش میدهد با تصاویر بدون پارازیت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; **مرد بی بی سی گوش میدهد. مرد همیشه بی بی سی گوش می دهد . مرد جدی است  . مرد حتی وقتی که توی پارک قدم میزند جدی است . مرد یک اعصا توی بدنش دارد . اعصا همه جا هست . توی دستهایش اعصا .توی پاهایش اعصا حتی تو چشمهایش اعصا وقتی راه می رود اما نه توی قلبش . قلبش اعصا ندارد . زن با خودش فکر می کند ازدواج کرده است با یک مرد به اضافه ی یک اعصا که همه جا هست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زن بی بی سی گوش نمی دهد .زن هیچ وقت بی بی سی گوش نمی دهد. زن جدی نیست . زن حتی وقتی که پشت میز کارش نشسته است جدی نیست . زن یک خرگوش توی بدنش دارد . خرگوش همه جا هست . توی دستهایش خرگوش . توی پاهایش خرگوش حتی توی چشمهایش خرگوش  وقتی راه می رود اما نه توی قلبش . قلبش خرگوش ندارد . مرد با خودش فکر می کند ازدواج کرده است با یک زن به اضافه ی یک خرگوش که همه جا هست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***زن را هوس ، غزل است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد بی بی سی گوش می دهد .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 20:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baobabb2&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>baobabb2</dc:creator>
<guid>http://baobabb2.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;زن ومرد یک درد مشترک داشتند . زن ومرد عاشق هم بودند .شب هرکدام اما درآغوش غیر به صبح می رسید . قسم خورده بودند جهان را شریک کنند به دردشان . زن ومرد ایدز داشتند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 21:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baobabb2&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>baobabb2</dc:creator>
<guid>http://baobabb2.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دنیا به شبکه های منظم وچهارگوشی مبدل شده بود که حالتی گنگ و رازآلود داشت . دنیا از پشت آن تور سفید غم انگیزتر به نظر می رسید وخنده ی آدم های اطراف را به قهقه های مبتذل وچندش آور بدل می کرد. بازی دختربچه ها را به لنگ لنگان پیرزن های دم مرگ می ماند وکل کشیدن زنها به شیون هایی که با صوت هول انگیز قران آمیخته بود. چرا این همه شادی ... چرا اینهمه گل؟! داشتند جنازه ی اورا با پاهای خودش تشییع می کردند تا سفره ی عقد. آخ اگر این بچه نبود . اگر این بچه نبود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کوچه را چراغان کرده بودند وحیوان زبان بسته پشت آن تور سفید چشمهایش را دوخته بود به نگاه تازه عروس . تازه عروس ! چه لفظ دردناک مکدری ... داشت جان می کند. هردوشان داشتند جان می کندند .آن یکی به گواه خون واین یکی به گواه اشک ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نشست روبه روی سفره وبه موج های منظمی خیره شد که از رقص سیب قرمزی توی کاسه ی بلورین مقابلش آهنگی داشت شبیه ناقوس کلیساهای خشن قرون عیسی ! کمی آن سوی تر دوتا قناری کوچک نوکهایشان را چسبانده بودند به هم و دو حقله ی ظریف زر در محل اتصال نوکهایشان توی آینه برق می زد. به دستهایش نگاه کرد... آخ اگر این بچه نبود . اگر این بچه نبود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرد دستش را گرفت واز گرمای دستانش سرمای کرخت کننده ای دوید زیر پوستش .هنوز تور سفید روی صورتش بود. یکی این لعنتی را بردارد.چرا مردم تکه تکه شدند پشت این تور سفید. دست از تکه تکه شدن مردم بردارید . من به دنیای مشبک ویار دارم . مرد می گوید زیبا تر از همیشه شده ای بانو ! و طعم گریه می پیچد توی ذهن زن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عاقد با صدای حزن آلود گرفته ای نجوامی کند قرآن بازکنید که وقتی صیغه ی عقد را می خوانم نگاهتان به کلام خدا باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توبه ! ... از پشت این تور سفید حتی سوره های خدا بدون بسم الله اند . عاقد میگوید بسم الله سوره را بلند بخوانید که به نام خدا صیغه را جاری کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این سوره بسم الله ندارد ... النکاح سنتی ... صدایی توی گوشش می پیچد مریم ...مریم ... ای باکره ی مقدس ... اگر این بچه نبود قران به نام تو باز می شد . این سوره بسم الله ندارد ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 14:16:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baobabb2&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>baobabb2</dc:creator>
<guid>http://baobabb2.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرکت آرام انگشت سبابه ای را روی ستون فقراتش احساس می کند. نشسته است و زل زده به حرکت آرام ماهی ها توی آکواریوم . با خودش فکر می کند زندگی او هم درست شبیه همین ماهی سیاهی است که با سماجت چسبیده به دیواره ی عمودی آکواریوم و چیز نامعلومی را می مکد. انگشت سبابه مهره هایش را میشمرد و روی بالاترین مهره نزدیک گردنش توقف میکند. فشارملایمی روی مهره ی کوچک گردنش را می چرخاند و صاحب انگشت سبابه را می بیند که زل زده است توی چشمهایش . سیاه وبراق . انگشت های دیگر اور ابه سمت خودش میکشد . حالا پشتش به ماهی هاست . سردی آکواریوم می خزد توی تنش . ماهی کوچک هنوز بی وقفه دیواره ی آکواریوم را می مکد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به دهانش نزدیک می شود . حالا او یک ماهی کوچک است توی آکواریومی با چشمهای سیاه براق ویک انگشت سبابه . یک آکواریوم که دهانی مکنده دارد .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2009 16:10:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baobabb2&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>baobabb2</dc:creator>
<guid>http://baobabb2.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;همین روزها حامله خواهم شد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;فصل گرده افشانی گل هاست !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Apr 2009 07:58:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baobabb2&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>baobabb2</dc:creator>
<guid>http://baobabb2.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;زل بزن به چشمهاش لعنتي . به گوشهاي كثيفش وبه سبيل هاي بلند ونازكش . خودم شكارش كرده ام مگر چه فرقي با گوزن دارد لعنتي .قيمتي تراز گوزن است . خودم پيدايش كردم . داشت توي زباله ها كنارخانه ي ريحانه ناله هاي ارديبهشتي ميكشيد . خانه ي ريحانه . آه ريحانه ... ريحانه ... ! همان جا بود كه گرفتمش . شكمش پر بود .از گربه هاي مادر متنفرم .حالا توي آشغالهاي كنار خانه ي ريحانه مي چرخيد كثافت سياه . ببين خون دمله شده از انحناي گردنش چطور روي ديوار خط انداخته ! همه جا را به كثافت ميكشد موجود كريه . اما همين كه توي آن آشغال ها چرخيده باشد مقدس شده است . اين طورنيست ؟! ها ... زل به زن به چشمهاي نيمه سبزش . سرش را كه مي بريدم جيغ ميكشيد . آه ... صداي تيزش هنوز توي مغزم است . بس كن بس كن هرزه ي نفهم . چشمهايت بوي خون مي دهد دستهاي من رنگ جنون ! مي بيني شاعرشده ام زيراين برف . اين برف كه از سالها پيش همين طور ميبارد روي سرم . موهايم برفي شده اند. مي بيني لعنتي  شاعرشده ام ! نه ! شاعرنه ! از شاعرها بدم مي آيد حتي بيشتراز گربه هاي مادر . گوش كن ببين صداي ناله ي خفيفش را مي شنوي وقتي داشت جان ميداد ... آه ريحانه ... ريحانه ...چه طور توانستي اينطور مخفيانه برقصي روي اين دماغه ي خشن ناهمگون . اينجا كه من ايستاده ام هيچ ردي ازنگاه كش دار تو نيست . پس چه  طور پيدايش كنم ؟! تو بگو . تو بگو ريحانه كجاست لعنتي ! ها ... نفست بند آمده است ؟ ازانگشتهاي لاغر لرزان من نيست عزيزكم برخرخره ات . اين انگشتها بوي موهاي ريحانه را مي دهند . از بوي ريحانه نفست بند آمده است مي دانم توهم دلتنگش شده اي . توبايد خوشبخت باشي كه وقتي دلتنگي روي گردن تو بو مي پاشم با ريحانه . با موهاي بلند مواج ريحانه . كثافت هرزه بايد بگويي كجاست .دارد اين بو مي پرد از انگشتهايم . موهاي ريحانه كجاست تا بروم توي پيچا پيچ خوشرنگ آن خودم را غرق كنم . بگو بگو عزيزكم ... صداي پا مي آيد ! ها ...  رفتگر محله است . پول داده ام هرشب خودش بيايد بالا آشغالها را ببرد. مرد نجيبي است .صداي پايش را دوست دارم . منظم است مي داند دنبال چيست ! تو مي داني ؟ النكاح السنتي ! به همين راحتي زنم شدي . تو مي داني چه مي خواهي ؟ آن روز دم غروب وقتي دستت را دادند توي دستم صورت ريحانه آمد كنار گوشم . طره ي موهايش كشيد كنار گردنم و لبهايش توي گوشم گفت پسرم ... ( نمي دانم چه ! ) بقيه مهم نيست . به من گفت پسرم !! مي داني يعني چه ؟!  تو چه مي داني ازاين بي صاحابي كه توي سينه ي من است . به من گفت پسرم پسرم پسرم ! داد مي زنم . چشمهايت را نبند گوشهايت بايد پربشود از صداي من . آن دنيا با همين صدا مي شناسي ام . با همين صدا از گور بلند مي شوم با صداي ريحانه كه به من گفت پسرم ! ريحانه ...ريحانه ... آه ريحانه ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;10 سالم بود كه فهميدم مادرها زن نيستند مادرها مادرند . سينه دارند . لب دارند و ساق پاهايشان ممكن است زيبا وخوش فرم باشد اما مادرند زن نيستند . چه خوب است كه تو مادر نيستي .زني . زن من ! مي توانم پرتت كنم توي اتاق . برهنه ات كنم و آنقدر زجرت بدهم كه  ناله هايت عاصي ترم كند . مي توانم كتكت بزنم . مادرها را نميشود زد . همان اوايل ده سالگي فهميدم كه ريحانه مادرنيست . ريحانه زن است . اما نه مثل تو . نمي توان زجرش داد نمي توان كتكش زد فقط مي توان عاشقش بود پرستشش كرد ... كاش سرريحانه آنجا بود . به جاي آن كريه سياه . سر ريحانه . سرزيباي ريحانه . با موهاي قهوه اي با چشمهاي قهوه اي با آن لبخند مرموز هميشگي ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از در كه وارد شد مادرم را بغل كرد . دستهاي كشيده اش را گرفت دور مادر وسرش را گذاشت روي شانه اش . تو هم آنجا بودي پايين دامنش را گرفته بود و رد اشك سياهي گونه هايت را شسته بود .موهايت انگار از يك خواب طولاني برخواسته باشي ژوليده بودند وعروسك پارچه اي ات را يك وري گرفته بودي ومشت دستت را مي ماليدي به چشمهايت . همين چشمهاي درشت لعنتي . من آمدم كنار مادر! خيره ي ريحانه بودم كه نگاهم كرد . چه پسرك سالمي . سرم رافشارداد بين سينه هايش . بوي ريحانه كه رفت توي تنم 30سال گذشت وديگرهيچ زني نديدم . فقط ريحانه بود كه زن بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چشمهايت را نبند لعنتي! بايد نفس بكشي .بايد تا آخر داستان زنده بماني .حق نداري بميري بايد بشنوي بايد صداي كودكي هايمان را بشنوي وقتي من به شوق ريحانه مي آمدم خانه ي تان وتو پايين درخت چادرميگرفتي كه من توت بتكانم . چادر ريحانه ... توت هارا به خاطر چادرريحانه مي تكاندم .به خاطر بوي ريحانه . بايد صداي جواني مان را بشنوي وقتي به شوق ريحانه مي آمدم خانه ي تان وتو چاي قند پهلو مي آوردي برايم. قندي كه توي دستهاي ريحانه شكسته بود .وچاي خانه ي شما لعنتي با تمام دنيا فرق داشت به خاطرريحانه .به خاطرنگاه ريحانه به رنگش كه هي سرخم مي كردوشعله ي كتري را مي پاييد كه هي سرخم مي كردو قوري چاي را !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ما را كه گذاشتند توي حجله و رفتند تو سرت پايين بود . من به لبهايت نگاه مي كردم . چقدر دوست دارم لبهايت را ... لبهايي كه از سينه هاي ريحانه مكيده باشند .چقدر دوست دارم پوست تنت را لعنتي . كاش من توي رحم ريحانه بودم .كاش من توي ريحانه بودم واين خواسته ي زيادي نيست . تو نمي داني از ذرات ريحانه قد كشيدن يعني چه ! تو عاشق يك زن نبودي عاشق ريحانه نبودي كه بداني چه مي گويم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بيا بغلم لعنتي . بيا نمي كشمت . توبايد زنده بماني .بيا موهايت راشانه كنم لب هايت را ببوسم بيا توي آغوش من قد بكش لعنتي . بيا بغلم . بيا باهم زل بزنيم به چشمهاي نيمه سبز اين گربه ي سياه . مگر چه فرقي با گوزن دارد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baobabb2&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>baobabb2</dc:creator>
<guid>http://baobabb2.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گلهاي مريم را گرفته است توي دست راستش وايستاده است روي لبه ي جدول . اعتقاد دارد كه از سمت راست  اين چهارراه انحناي مشخصي اورا به بهشت مي رساند وگلهاي رز را عمدا گرفته است توي دست چپش كه عشق از دست چپ سرمي خورد به دامن حوا. حوا كه بوي سيب ميدهد و اهل جهنمي است به نام  چهارراه بعدي . آنجا اسپند دود مي كند و وقتي چراغ قرمز ميشود كوف مي كند به ماشين هاي مدرن زنهاي ناخن هاي بلند وجورابهاي نازك و كوف مي كند به ماشينهاي  مدرن مردهاي ريشهاي پرفسوري و كيف هاي سامسونت.  از اين چهارراه كه اوايستاده است تا چهارراه حوا ممكن است هزارتا كوچه دهن باز كند تا ماشينهايي كه از دست او گل خريده اند هرگز به دود دعاي حوا نرسند اما اوكه اين چيزها را نمي داند حوا خوش دارد خيال كند كه تمام اين ماشينها از چهارراه او گذشته اند وهمين قدر بس است تا تمامشان را دعا كند دعاي حوا نمي گذارد ناخن هاي بلند زنها بشكند نمي گذارد مردها از دود وترافيك عصباني شوند نمي گذارد بچه ها بدوند وسط خيابان و نمي گذارد هيچ ماشيني هيچ عابري را زيربگيرد. دعاي حوا همه چيز را درست سرجاي خودش نگه مي دارد وبه جايش سكه ي ناچيزي مي گيرد كه كنار سيني اسپند مي شود روزي او و بچه اي كه چند خيابان آنطرفتر كنار پياده رو دستمال كاغذي مي فروشد و گاهي هم آدامس . حوا خاله ي خوبي است اما نه مثل او . هيچ وقت پدرخوبي نبوده است . پدر خوب پول دارد ماشين دارد و حداقل يك خانه ي اجاره اي كوچك . او فقط گلفروش خوبي است آنهم نه خيلي خوب چون تمام گلهايش را هم كه بگذارد روي هم باز قد يك دعاي كوچك حوا نيست . اصلا  ايستاده اينجا كه چه ؟ اين گلهاي مريم به درد هيچ كس نمي خورد و اين رزهاي قرمز از وقتي گلخانه اي شده  ورفته اند پيچ خورده اند توي اين سلفون هاي بي پدر به لعنت خدا هم نمي ارزند اين چهارراه بدون او هيچ چيزي كم ندارد بهتراست عشق اسپند آلود چهارراه بعدي را بگذارد براي مردي كه حداقل يك ترازوي كوچك بيشتراز او دارد و اگر از صبح تا همين موقعهاي شب آدمهاي ناموزون را وزن كند بتواند يك سقف كوچك براي دعاهاي شبانه ي حوا كرايه كند . بهتراست برود با پول گلهايي كه از صبح فروخته است چند گرم هروئين فشرده بگيرد وخيال كند به بهشت ميرود با دعاي حوا ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 21:00:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baobabb2&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>baobabb2</dc:creator>
<guid>http://baobabb2.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد از اتفاقي كه در مشرق آن سالها افتاد حالا مرد مبتلا شده بود به يك دود غليظ كه از ريه هايش خس خسي محسوس و درد آور بلند مي كرد دودي كه رد جوانيش را از پاييزماه آن سالها كش مي آورد تا زمستان اين سالها . مرد فرتوت شده بود وتنها چيزي كه به دنيا وصلش مي كرد و به يادش مي آْورد زنده است هنوز ، همين دود سكر آور بود كه روزهاي مرد را در خود مه آلود ميكرد و لبهاي اورا سياه و زندگي اش را تلخ . همين دود لعنتي همين جسم لاغر خوشبو كه بين انگشتان دستش حالتي حزن انگيز و مغرور داشت و مقابل چشمانش حركتي ناموزون و گنگ . لابه لاي خطوط اين دود اين دود لعنتي مانوس سيماي زن را مي ديد كه خوشبو بود و خوش حالت و موزون . زن چادر سياه به سر داشت با دو چشم بي بندوبار. نگاهي كه بند نداشت اما به بند مي كشيد و مرد مي دانست گريزي نيست از اين نگاه و اين دود . اين بوي خوش مسحور كننده كه به جاي برخواستن از منحني زن بر مي خواست از دودي كه دچار شده بود به آن از پيكري كه مي دويد از ذهن ملولش به اين جسم كوچك خسته بين انگشتانش ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مرد هرسال دم دم هاي همين موقع هاي آخر پاييز كه درختان لخت مي شوند و عابران پوشيده بلند مي شد و راه مي افتاد به آن سالها. به آن سالهاي اوايل باران به آن سالها كه بلند قامت بود وخوش تراش و جوان مثل زن. سيگارش را مي نشاند بين انگشتانش و مي ايستاد كنار درختي كه نشاني از پرنده داشت و جيك جيك ، آن سالها ... درختي كه اكنون در حادثه ي خيابان حل شده بود و به جايش تير چراغ برقي نشانده بودند سنگين و پراز مگو ... درختي كه اتفاق روشنايي بود براي مردم شهر و اتفاق تاريكي براي او . چرا پرنده ها كوچ كرده بودند چرا شهر با اين همه چراغ مسلح هنوز آنقدر تاريك بود كه پرنده ها راه بازگشت را گم كرده بودند پرنده هايي كه نشاني از خورشيد داشتند و شرق . همان جايي كه زن از آن آمده بود. يك زن شرقي مو سياه با لبهاي متبسم و نگاهي كه مي رفت توي عمق اشيا ته نشين ميشد از بس كه سنگين بود . كه سنگين بود كمر مرد از اين همه سال كه به دوشش گذاشته بود زن . بي پرنده بي درخت با اين دود اين دود غليظ كشنده كه زندگي اش شده بود و هيچ كس نمي دانست تعهد او به تكيه زدن براين تير نا آشنا در حاشيه ي غربي خيابان و تعهد او به اين سيگار تكيه زده بر انگشتانش خطي دارد به موازات عشق او به زن. زني كه در قرون گذشته موهايش را زير اين درخت به شانه ي تغزل گره ميزد و اصيل ترين روياي عاشقانه ي مردي بود كه نامش&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;u style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;يغماناز  &lt;/u&gt;صدا مي زد و هيچ وقت نمي دانست سالها بعد دختري بوي سيگار انگشتان اورا معتاد مي شود و از لابه لاي داستان هاي اثيري قصه ي مردي را مي نويسد كه عشق مبهمي دارد به يغما ناز .عشقي كه راز با شكوه آن در ذرات سيمان هاي  به هم پيوسته در پيكر تيري حلول كرده است كه از آذرسال آن ماهها صدها سيگار دودشده فاصله دارد . عشقي كه تير چراغ برق كنار خيابان زمزمه هاي دودآلود اورا در هر هجايي كه از سبقت گرفتن ماشين هاي سردرگم بلند مي شود تكرار مي كند. تكرار تكرار تكرار مي كند و شهر روشن كه ميشود مرد براي هميشه خاموش شده است ...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 14 Dec 2008 20:48:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baobabb2&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>baobabb2</dc:creator>
<guid>http://baobabb2.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين نوشته را با تمام آنچه هست و مي توانسته است باشد تقديم ميكنم به زن زيباي وبلاگ علي .س</title>
<link>http://baobabb2.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرستو موضوع ميدهد: زني دراتوبوس . خوب من چه چيزي مي توانم بنويسم درباره ي زني در اتوبوس اين همه زن در اتوبوس اين همه زن و اگر زن ها نبودند اتوبوسها چه خالي بودند جهان چه خالي تر...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*زن برخلاف جهت حركت اتوبوس نشسته است روي صندلي ازهمان صندلي ها كه خيلي ها سرگيجه مي گيرند وقتي مي نشينند روي آن .زن اما سرش به خاطر نشستن برخلاف حركت اتوبوس نيست كه گيچ مي رود سرش به خاطر زمين است كه گيج مي رود زمين كه  برخلاف او مي چرخد وزمين كه مي چرخد كه ميچرخد كه هي مي چرخد مثل اتوبوس درميداني خالي ميداني بزرگ ميداني بي حاصل ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; **توي زن يك سيب است يك سيب كه مي چرخد كه توي 24ساعتي كه زن در طول شبانه روز زنده است هزارتا هزارتا چرخ ميخورد تا زن بتواند نفس بكشد  عاشق شود بچه بزايد دانشگاه برود ابروهايش رابردارد ومردان بسياري را در هشت باز ابروهايش اغوا كند... و اينگونه است كه تمام زندگي زن به چرخيدن سيب پيوند مي خورد به سيبي كه فقط وقتي زن در طول روز مي ميرد از چرخيدن مي ايستد كه توي مرگ همه ي چرخ ها مي ايستند از حركت  وزن درطول روز بارها مي ميرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ***بچه اش را گرفته زير چادر و سينه ي چروكيده اش را چپانده توي دهنش بلكه آرام بگيرد بلكه صدايش بريده شود وكمتر ونگ بزند .ظهر داغ مرداد ماه است و خورشيد انگار با ساكنان زمين پدركشتگي داشته باشد اشعه هاي سوزانش را مي كوبد بر سرعابران و انگار بخواهد انتقام چيز نا معلومي را بگيرد دست مي چرخاند و حرارتش را تف ميكند توي لباس آدمها بيشتر از همه زنها با آن چادرهاي سياهشان با مانتوهاي سياهشان با اين همه سياهي كه به دنبال خودشان ميكشند ودرتضادي گنگ با آن دست وپا ميزنند... يكي از همين روزها چادري ميشوم . اوايل آذرماه است و هوا سرد سرد سرد... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Nov 2008 20:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baobabb2&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>baobabb2</dc:creator>
<guid>http://baobabb2.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
