حرکت آرام انگشت سبابه ای را روی ستون فقراتش احساس می کند. نشسته است و زل زده به حرکت آرام ماهی ها توی آکواریوم . با خودش فکر می کند زندگی او هم درست شبیه همین ماهی سیاهی است که با سماجت چسبیده به دیواره ی عمودی آکواریوم و چیز نامعلومی را می مکد. انگشت سبابه مهره هایش را میشمرد و روی بالاترین مهره نزدیک گردنش توقف میکند. فشارملایمی روی مهره ی کوچک گردنش را می چرخاند و صاحب انگشت سبابه را می بیند که زل زده است توی چشمهایش . سیاه وبراق . انگشت های دیگر اور ابه سمت خودش میکشد . حالا پشتش به ماهی هاست . سردی آکواریوم می خزد توی تنش . ماهی کوچک هنوز بی وقفه دیواره ی آکواریوم را می مکد .
به دهانش نزدیک می شود . حالا او یک ماهی کوچک است توی آکواریومی با چشمهای سیاه براق ویک انگشت سبابه . یک آکواریوم که دهانی مکنده دارد .