تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم -

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

بعد از اتفاقي كه در مشرق آن سالها افتاد حالا مرد مبتلا شده بود به يك دود غليظ كه از ريه هايش خس خسي محسوس و درد آور بلند مي كرد دودي كه رد جوانيش را از پاييزماه آن سالها كش مي آورد تا زمستان اين سالها . مرد فرتوت شده بود وتنها چيزي كه به دنيا وصلش مي كرد و به يادش مي آْورد زنده است هنوز ، همين دود سكر آور بود كه روزهاي مرد را در خود مه آلود ميكرد و لبهاي اورا سياه و زندگي اش را تلخ . همين دود لعنتي همين جسم لاغر خوشبو كه بين انگشتان دستش حالتي حزن انگيز و مغرور داشت و مقابل چشمانش حركتي ناموزون و گنگ . لابه لاي خطوط اين دود اين دود لعنتي مانوس سيماي زن را مي ديد كه خوشبو بود و خوش حالت و موزون . زن چادر سياه به سر داشت با دو چشم بي بندوبار. نگاهي كه بند نداشت اما به بند مي كشيد و مرد مي دانست گريزي نيست از اين نگاه و اين دود . اين بوي خوش مسحور كننده كه به جاي برخواستن از منحني زن بر مي خواست از دودي كه دچار شده بود به آن از پيكري كه مي دويد از ذهن ملولش به اين جسم كوچك خسته بين انگشتانش ...

مرد هرسال دم دم هاي همين موقع هاي آخر پاييز كه درختان لخت مي شوند و عابران پوشيده بلند مي شد و راه مي افتاد به آن سالها. به آن سالهاي اوايل باران به آن سالها كه بلند قامت بود وخوش تراش و جوان مثل زن. سيگارش را مي نشاند بين انگشتانش و مي ايستاد كنار درختي كه نشاني از پرنده داشت و جيك جيك ، آن سالها ... درختي كه اكنون در حادثه ي خيابان حل شده بود و به جايش تير چراغ برقي نشانده بودند سنگين و پراز مگو ... درختي كه اتفاق روشنايي بود براي مردم شهر و اتفاق تاريكي براي او . چرا پرنده ها كوچ كرده بودند چرا شهر با اين همه چراغ مسلح هنوز آنقدر تاريك بود كه پرنده ها راه بازگشت را گم كرده بودند پرنده هايي كه نشاني از خورشيد داشتند و شرق . همان جايي كه زن از آن آمده بود. يك زن شرقي مو سياه با لبهاي متبسم و نگاهي كه مي رفت توي عمق اشيا ته نشين ميشد از بس كه سنگين بود . كه سنگين بود كمر مرد از اين همه سال كه به دوشش گذاشته بود زن . بي پرنده بي درخت با اين دود اين دود غليظ كشنده كه زندگي اش شده بود و هيچ كس نمي دانست تعهد او به تكيه زدن براين تير نا آشنا در حاشيه ي غربي خيابان و تعهد او به اين سيگار تكيه زده بر انگشتانش خطي دارد به موازات عشق او به زن. زني كه در قرون گذشته موهايش را زير اين درخت به شانه ي تغزل گره ميزد و اصيل ترين روياي عاشقانه ي مردي بود كه نامش يغماناز  صدا مي زد و هيچ وقت نمي دانست سالها بعد دختري بوي سيگار انگشتان اورا معتاد مي شود و از لابه لاي داستان هاي اثيري قصه ي مردي را مي نويسد كه عشق مبهمي دارد به يغما ناز .عشقي كه راز با شكوه آن در ذرات سيمان هاي  به هم پيوسته در پيكر تيري حلول كرده است كه از آذرسال آن ماهها صدها سيگار دودشده فاصله دارد . عشقي كه تير چراغ برق كنار خيابان زمزمه هاي دودآلود اورا در هر هجايي كه از سبقت گرفتن ماشين هاي سردرگم بلند مي شود تكرار مي كند. تكرار تكرار تكرار مي كند و شهر روشن كه ميشود مرد براي هميشه خاموش شده است ...

+ نوشته شده در  87/09/25ساعت   توسط زهرا  |