پرستو موضوع ميدهد: زني دراتوبوس . خوب من چه چيزي مي توانم بنويسم درباره ي زني در اتوبوس اين همه زن در اتوبوس اين همه زن و اگر زن ها نبودند اتوبوسها چه خالي بودند جهان چه خالي تر...
*زن برخلاف جهت حركت اتوبوس نشسته است روي صندلي ازهمان صندلي ها كه خيلي ها سرگيجه مي گيرند وقتي مي نشينند روي آن .زن اما سرش به خاطر نشستن برخلاف حركت اتوبوس نيست كه گيچ مي رود سرش به خاطر زمين است كه گيج مي رود زمين كه برخلاف او مي چرخد وزمين كه مي چرخد كه ميچرخد كه هي مي چرخد مثل اتوبوس درميداني خالي ميداني بزرگ ميداني بي حاصل ...
**توي زن يك سيب است يك سيب كه مي چرخد كه توي 24ساعتي كه زن در طول شبانه روز زنده است هزارتا هزارتا چرخ ميخورد تا زن بتواند نفس بكشد عاشق شود بچه بزايد دانشگاه برود ابروهايش رابردارد ومردان بسياري را در هشت باز ابروهايش اغوا كند... و اينگونه است كه تمام زندگي زن به چرخيدن سيب پيوند مي خورد به سيبي كه فقط وقتي زن در طول روز مي ميرد از چرخيدن مي ايستد كه توي مرگ همه ي چرخ ها مي ايستند از حركت وزن درطول روز بارها مي ميرد ...
***بچه اش را گرفته زير چادر و سينه ي چروكيده اش را چپانده توي دهنش بلكه آرام بگيرد بلكه صدايش بريده شود وكمتر ونگ بزند .ظهر داغ مرداد ماه است و خورشيد انگار با ساكنان زمين پدركشتگي داشته باشد اشعه هاي سوزانش را مي كوبد بر سرعابران و انگار بخواهد انتقام چيز نا معلومي را بگيرد دست مي چرخاند و حرارتش را تف ميكند توي لباس آدمها بيشتر از همه زنها با آن چادرهاي سياهشان با مانتوهاي سياهشان با اين همه سياهي كه به دنبال خودشان ميكشند ودرتضادي گنگ با آن دست وپا ميزنند... يكي از همين روزها چادري ميشوم . اوايل آذرماه است و هوا سرد سرد سرد...
