*وحالا مي رسي به سكانس بعد ... توي اين سكانس تو معشوقه ي يك مرد 45 ساله ميشوي و ماده گرگ وجودت هربار كه مرد به صورتت نگاه ميكند ميدود به دريدن تو و حالا كم كم عادت ميكني به اين كه هرشب زخمي شوي به اين كه خون تازه بجهد از رگ هايت به اينكه پستان هايت تيربكشد و چشمهايت آرام آرام بسته شوند و دنيا چقدر آرام ميشود با بسته شدن چشمها ... توي اين سكانس دستهاي تو شريك خيانتي ميشود كه مرد با چشمهايش هرلحظه ترميشود به آن و زل كه ميزني به ته چشمهايش حركت كند استخوان گلويش را مي بيني كه چقدر هوس كرده است به اينكه تورا مرتكب شود وتو بارها وبارها مي روي زير دندانهاي ماده گرگ ودريده ميشوي . توي اين سكانس تو ميشوي يك فاحشه ي مدرن درس خوانده كه حالش بهم خورده است از هرچه حرف رنگارنگ فيلسوفانه است از هرچه تعهد است كه هيچ كس ندارد كه همه دروغ گفتن را فقط خوب بلد شده اند وتو حالا كم كم ياد ميگيري كه وقتي دروغ ميگويي مردمك چشمهايت چه طور نلرزد ...
**وزن را مركز جهان فرض كنيد روي نقطه اي كه از هرطرف ادامه اش دهي به شعاع گرمي از خورشيد خواهد رسيد وحالا درزن در مركز زن جسم كوچك زنده اي را فرض كنيد كه از حادثه اش دقيقا دو ماه و بيست وهفت روز مي گذرد تا امروز ...مي بيني ؟! من درمركز جهانم و تو محال است بتواني بدون اين كلمه به فراتراز پيش پايت برسي ...
***جنازه ي تورا ميدهند روي دوش من هرشب ومن نام خودم را مي شنوم از زبان تو و تو كه هي تكرار ميكني مرا هي تكرار تكرار انگار مي خواهي از سنگينيت كم شود با نام من ومن شيفته ميشوم به نام خودم اما تو مرده اي و سنگيني ات روي دوش من است هرشب . من التماس ميكنم كه تورا از دوش من بردارند تا خودم را كه له شده ام زيربارتو بتوانم جمع كنم . بتوانم بروم سركار يا مجله بخوانم حتي . اما تو را هرشب تكرار ميكنند روي دوش من .ومن اسمت را كه به زبان مي آورم چهار ستون بدنم مي لرزد هنوز ... من خسته ام توي خواب و تو مثل يك صليب سنگين بي رحم روي دوش مني وتو باور نميكني كه چقدر از خوابيدن ميترسم اين شب ها ... تكرار اين خواب فرسوده ام ميكند ...
