پرزهاي منظم او پاها را ميشناخت . پاهاي زن را وقتي مشوش به خانه مي رسيد كيفش را پرت مي كرد روي مبل ولباسهايش را مي كند و مي دويد تا غذايي آماده كند و پاهاي مرد را كه خسته بودند وعصبي كمي وبه خانه كه مي رسيد تنش يك روز پرمشغله را مي كوبيد روي فرش ... پرزهاي منظم او محال بود اشتباه كند محال بود پاهاي زن را با كوبه هاي مرد اشتباه كند . كوبش هاي زن هرچند عجول و عاصي هميشه با ملايمتي زنانه همراه بود و قدم هاي مرد هرچند آرام با استحكامي مردانه. پرزهاي منظم او پاهاي كودك دخترك را دوست داشت وقتي مي دويد وبارها با صورت به زمين مي خورد. تازه راه رفتن آموخته بود و چقدر كيفناك بود آب دهان او كه مي ريخت روي پرزهاي قالي وقتي گريه مي كرد تا بيايند بغلش كنند واو دوباره ريز ريز بخندد وتاتي تاتي راه برود . پرزهاي منظم او همه را توي خانه خوب مي شناخت مي دانست كي عاشقانه اند كي خسته كي هيجان زده وكي غمگين و دوست داشت تمام اهالي خانه را . خانه ي كوچكي كه به خوشبختي ساده اي قانع است . توي خانه اما كسي بود كه قالي اورا دوست تر داشت از همه و رد پاهايش را بيشتر مي شناخت .مردي كه برادر زن بود و يادگار بيست وچند سال پيش . مردي كه چرخ هاي ويلچرش بوي نخل مي داد ...
