تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم -

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

مي ترسيدمش و هربار كه نگاهم به اندام كوچك وهم انگيزش مي رسيد قلبم مي كوفت تو سينه انگار كه از منافذ پوستم راهي مي جست براي بيرون زدن وكجاست راهي براي آرامش ...

نگاه كردم . پنجره ي اتاق بوي گرگ وميش ميداد وچه كسي راز گرگ وميش را مي داند جز چوپاني كه بره هايش را درست دم دمهاي غروب جمع مي كند پيش از آنكه شب شود پيش از آنكه راهي به نجات نمانده باشدوچه كسي از هراس شب مي داند واز نجات؟ جز بره ي كوچك تنهايي كه از گله جامانده است . وحالا كه شب است و حالا كه ديگر راهي به سوي نجات نيست كه هركس گم شده است ديگر گم شده است كه گرگ وميش جادويي ترين لحظه ي روز است لحظه اي كه نه آفتاب هست به تمامي و نه مهتاب ومن كه به خداوند گفته بودم من بره ي توام وچه كسي مي داند خداوند مي شنوند حرف بره هاي كوچك تنها را يا نه ...

ونگاه كردم ... ايستاده بود گوشه ي اتاق درزاويه ا ي تاريك كه نور شب داشت نه دم دمهاي غروب ومن چقدر مي ترسم از اشيايي كه پيش از موعد سياه ميشوند كه قبل از شب رنگ تاريكي ميگيرند. ونزديكتر رفتم كه نفس داشت كه داغ بود . ومن كه نزديك تر مي رفتم نفهميدم كه به سايه ي تاريك گوشه ي اتاق مبتلا ميشوم يا گرگ وميش تمام شده است وهمه جا تاريك است ديگر؟. نزديك كه شدم همه جا شب بود ومن بودم وصداي نفسهايي كه هرمش مال اينجاها نبود. يك وحشت عجيبي داشت با خودش . ايستادم وحالا بچه بود كه پيش مي آمد ازتاريكي . با چشمهاي مورب قرمز رنگ ودستاني شبيه سم اسب هاي وحشي . موهاي پريشان بور و ناخن هاي تراشيده ي بلند . پيش مي آمد ومن كه عقب عقب عقب ميرفتم . صداي كودكانه اش شروع كرد به نواختن من به نام مادر ومن كه مادر هيچ كس نيستم كه نخواهم بود كه لعنت به من اگر بخواهم روزي مادر كسي بشوم لعنت به من .نشستم كنار ديوار . ضعيف شده ام براي اين همه سنگيني اين همه فشار ومگر يك آدم چقدر تاب دارد؟! نشستم و دستهايم را گرفتم توي خودم . دوباره صدايم زد . تو مادر مني ... و چه ميشودزنها را كه به نام مادر كه خوانده ميشوند خرميشوند ! ودستهايم گشوده شدند از من وفكر كردم كه داشتن يك بچه يك پسربچه مرا زن تر مي كند از آن چيزي كه هستم و به غايت نزديك تر وگشوده شدم ولعنت به نور قرمز به رنگ قرمز كه هميشه بعد از واقعه مي بينمش . ونزديك شد ونزديك تر و رسيد به پوستم به پوست تنم به فاصله ي مبهم سينه هايم به رحمم كه هيچ وقت درآن بچه اي نبوده است كه نخواهد بود ومن كه نفهميدم نميشود مادر بچه اي شد كه بايد مادر بچه اي بود از اول بود از ازل و به من كه رسيد اتاق را پاشيد از نور قرمز كه لعنت به قرمز و خنديد وشروع كرد به كندن من . به كندن موهايم به فرو كردن ناخن هاي بلندش توي پوست تنم وتكه تكه هاي گوشت تنم كه زير ناخن هايش ذره ذره فاسد مي شدند انگار قرن ها كش آورده بود نبرد گوشت تنم وتيزي سرانگشتانش ... من مادر هيچ كس نيستم .... نيستم ... نيستم ... واو كه حالا به قلبم رسيده است به بطن نازك سمت چپ وچه كسي ميداند سمت چپ قلب يك زن چه چيزهايي پنهان شده است ؟! ... رهايم نمي كند چنگ انداخته است به من وخون كه همه جا را گرفته است كه مي گيرد ... رحم كنيد به زن ... رحم كنيد به زني كه مادر نيست كه مادر نخواهد بود... درد دارم و مي سوزد رد انگشتهايش روي تنم توي قلبم نوك سينه هايم رحمم ... چرا كسي رحم نمي كند به زن ...وحالا... دستش به موهايم كه ميرسد جنون ميخزد به سرم وجنون طعم گوشت بريان شده مي دهد گوشت بريان شده ي حيواني كه هنوز زنده است ... نگاهش ميكنم كه دارد روي كتابهاي مقدسم ميشاشد وبوي موي سوخته كه خانه را گرفته است مثل خون كه چشم هاي مرا واز آدمي كه جن حلول كرده است به تنش بايد ترسيد ومن كه مجنون شده ام كه ... كتكش مي زنم . سرش را مي گيرم توي انگشتهاي لاغرم و مي كوبمش به ديوار و از شيار سرش كه خون مي پاشد بيرون گريه ميكند با صداي يك پسرك سه ساله : مامان جون غلط كردم ديگه بي تربيتي نمي كنم تو رو خدا ... تو رو خدا مامان جون ...

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت   توسط زهرا  |