مرد طوري روي تخت دراز كشيده است كه بتواند نيم رخ اندام زن را دقيقتر ببيند انحناي منظم اندام اين زن خاطرات شيريني را برايش تداعي مي كند كه اكنون رنگي تلخ و سرد به خود گرفته است . زن دستش را مي گذارد روي كمرش . يك زاويه ي 45 درجه ي كامل . از سراستيصال خودش را توي آينه برانداز مي كند وانگار نيمي از گمشده هاي زندگي اش را از آينه طلبكار باشد گره اي ملايم مي خزد توي ابروانش و اخمي جدي توي آينه شكل مي گيرد كه اندكي بعد به بي تفاوتي سرگيجه آوري مبدل شده و زاويه ي 45 درجه شكسته مي شود و دستهاي زن صاف وبي حس مي افتند دو طرف بدنش . مرد به اين فكر مي كند كه چقدر اين دستهاي سبك را گرفته است توي دستش و چقدر روي انحناي اين كمر دقيق آهنگ خورده است توي همين اتاق . چقدر چرخيده است و چقدر زاويه ساخته است توي زن . زاويه هايي كه اكنون مقابل آينه در حال فروريختن و شكستن اند وازمرد هيچ كاري برنمي آيد . زن دوطرف يقه اش را ميگيرد و دكمه هاي منگنه اي با سرعت و آهنگي خاص شبيه تيك تيك پشت سر هم باز مي شوند .مرد ازاين حركت هاي سريع و بي مهابا هميشه لذت برده است حتي اينبار . زن لباسش را مي اندازد گوشه اي و از سر بي ميلي كشوي مقابل را ميكشد توي شكمش تا لباس ديگري بردارد . مرد از حركت جستجوگر چشم هاي زن مي فهمد كه هنوز جرقه هاي نگاه زن مي تواند ديوانه اش كند. زن دوباره خيره مي شود به خودش . يك مكث كوتاه و انگار هجوم يك مشت راز كه از درميان گذاشتنش با مرد احساس خسران ميكند از بدن نيمه عريانش مي كوبد به آينه . دوباره حركت ها سريع مي شود توي زن . انگار بخواهد خودش را از چشم خودش و دنيا مخفي كند به سرعت دستهايش را مي چپاند توي آستين لباس و يقه را مي كشد به سرش . مرد با خودش مي گويد چقدر از اين لباس بدم مي آيد برآمدگي سينه هاي زن را مي دزدد ازمن .مخفي مي كند از من . اين بي انصافي است توي اين لحظات. چشمهايش را دقيق تر ميكند روي زن انگار كه بخواهد در منتهاي آنچه مي توانسته است تكه هايي از زن را بكند با نگاهش و نگه دارد مقابل همين آينه. زن كه سنگين شده است زير نگاههاي بي وقفه ي مرد با حالتي عصبي و بي حوصله دستش را فرو مي كند زير موهايش تا بلندي آنها را از لباسش بكشد بيرون . مرد شيفته ي اين حركت است وزن حتي اگر بسيار عصبي باشد با اين حركت ملايمتي زنانه و منحصر به فرد دارد . مرد يك لحظه به اين فكر مي كند كه بلند شود زن رابغل كند و آرام بگويد مي داني لبهاي تو گوش دارند؟ شايد چيزي به ياد زن بيايد كه از رفتن منصرفش كند . مرد توي آن روزها هميشه با اين جمله زن را مي بوسيد . بغلش مي كرد و مي پرسيد مي داني لبهاي تو گوش دارند ؟ بعد دهانش را نزديك مي كرد به لبهاي زن و آرام زمزمه مي كرد دوستت دارم . حركت آرام لبهاي مرد روي دهان نيمه باززن حالتي داشت شبيه درگوشي صبحت كردن با لبهاي زني كه عاشق بوسيدن است و بوسيده شدن ومرد زن را هميشه با اين سوال ابرآلود مي بوسيد... نشست لب تخت و دوباره به زن نگاه كرد كه داشت موهايش را با سرعتي مصنوعي شانه مي كشيد .نگاه كرد و فهميد ديگر همه چيز تمام شده است واو بي ترديد تصميم گرفته است تركش كند. زن جعبه ي آرايشش را باز كرد كمي چرخيد به سمت مرد و ناگهان يادش آمد كه ديگر قرارنيست مرد رنگي برايش انتخاب كند وبعد طوري كه انگار بخواهد دل خودش را به دست بياورد به شال تاخورده ي روي صندلي نگاه كرد و فرچه را كشيد توي رنگ سبز و حركت داد پشت چشمش .رژلب را برداشت و دوباره خيره شد به خودش و انگار قسمت اعظمي از جوانيش توي آينه باشد حاضر نبود دل بكند از جستجوي زني كه از خودش جا گذاشته بود توي آينه . شال سبز رنگ را نشاند روي موهايش و دنباله ي آن را با سبكي انداخت روي شانه اش .شانه هاي ظريف لجبازي كه ديگر حاضر نبود روي هيچ پاشنه اي بچرخد جز جدايي .چمدانهايش را گذاشت كنار در و چشمهايش را چرخاند توي اتاق طوري كه تمام گوشه پس گوشه هاي آن را براي آخرين بار حفظ كند توي مغزش وبعد با اندوهي كه به اندازه ي تمام اين روزها خسته اش كرده بود پاكشاند به سمت در . ايستاد . نگاهش را كشيد به مرد كه دست به سينه ايستاده بود در فاصله ي كمي از او و داشت گلهاي قالي را رج مي زد . اندكي تامل كرد تا چيزي بگويد شبيه خداحافظ . اما نتوانست ومرد درحاليكه سعي مي كرد همچنان مغرور به نظر برسد با صدايي كه انگار از دالاني تاريك در عميق ترين لايه ي وجودش به سختي بالا مي آمد گفت : تا آژانس بيايد مي توانيم يك قهوه ي ديگر باهم بخوريم! زن درحاليكه خودش را به فضاي آنسوي در تحميل ميكرد با صدايي كه رگه هايي ازبغض با خود داشت و موجي از درد واندكي خشنونت ، گفت : من هيچ وقت قهوه دوست نداشتم ...
*وحالا مي رسي به سكانس بعد ... توي اين سكانس تو معشوقه ي يك مرد 45 ساله ميشوي و ماده گرگ وجودت هربار كه مرد به صورتت نگاه ميكند ميدود به دريدن تو و حالا كم كم عادت ميكني به اين كه هرشب زخمي شوي به اين كه خون تازه بجهد از رگ هايت به اينكه پستان هايت تيربكشد و چشمهايت آرام آرام بسته شوند و دنيا چقدر آرام ميشود با بسته شدن چشمها ... توي اين سكانس دستهاي تو شريك خيانتي ميشود كه مرد با چشمهايش هرلحظه ترميشود به آن و زل كه ميزني به ته چشمهايش حركت كند استخوان گلويش را مي بيني كه چقدر هوس كرده است به اينكه تورا مرتكب شود وتو بارها وبارها مي روي زير دندانهاي ماده گرگ ودريده ميشوي . توي اين سكانس تو ميشوي يك فاحشه ي مدرن درس خوانده كه حالش بهم خورده است از هرچه حرف رنگارنگ فيلسوفانه است از هرچه تعهد است كه هيچ كس ندارد كه همه دروغ گفتن را فقط خوب بلد شده اند وتو حالا كم كم ياد ميگيري كه وقتي دروغ ميگويي مردمك چشمهايت چه طور نلرزد ...
**وزن را مركز جهان فرض كنيد روي نقطه اي كه از هرطرف ادامه اش دهي به شعاع گرمي از خورشيد خواهد رسيد وحالا درزن در مركز زن جسم كوچك زنده اي را فرض كنيد كه از حادثه اش دقيقا دو ماه و بيست وهفت روز مي گذرد تا امروز ...مي بيني ؟! من درمركز جهانم و تو محال است بتواني بدون اين كلمه به فراتراز پيش پايت برسي ...
***جنازه ي تورا ميدهند روي دوش من هرشب ومن نام خودم را مي شنوم از زبان تو و تو كه هي تكرار ميكني مرا هي تكرار تكرار انگار مي خواهي از سنگينيت كم شود با نام من ومن شيفته ميشوم به نام خودم اما تو مرده اي و سنگيني ات روي دوش من است هرشب . من التماس ميكنم كه تورا از دوش من بردارند تا خودم را كه له شده ام زيربارتو بتوانم جمع كنم . بتوانم بروم سركار يا مجله بخوانم حتي . اما تو را هرشب تكرار ميكنند روي دوش من .ومن اسمت را كه به زبان مي آورم چهار ستون بدنم مي لرزد هنوز ... من خسته ام توي خواب و تو مثل يك صليب سنگين بي رحم روي دوش مني وتو باور نميكني كه چقدر از خوابيدن ميترسم اين شب ها ... تكرار اين خواب فرسوده ام ميكند ...
