تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

رد خون روي زمين... رد شلاق روي زن ... رد دستهاي زن روي مرد ... حالا برقص...

پيچ وتاب مي خورَد روي زمين انگار كسي با چكمه هاي خونين روي تنش راه رفته باشد تمام زمين آغشته است به او . هركجا كه پا بگذاري ردي از اوست روي زمين ردي از عفونت والكل . برهنه است وسينه هايش انگار از يك مكش عظيم وطولاني بازگشته باشند حالتي دردناك ومكثر دارند .

و حالا خورشيد به اوايل پاييز ماه رسيده است نوبت شماست  جاهلان كلاه دوره اي كت سياه ! نوبت شماست كه بياييد به متن وزن را بگيريد به زني . به فصل آخر كتاب چيزي نمانده است به شكنجه گاه... شلاق را كه بالا ببري من آماده ام تا هزاردور برقصم روي اين شيشه هاي شكسته ... شلاق را بكش به تنم لعنتي ! زن عريان است و آماده... بزن ! آنقدر بزن بزن بزن تا هردومان ازنفس بيفتيم من كه مي خورم تو كه ميزني هردومان به يك اندازه درد مي كشيم پس آنقدر بكش به تنم اين لعنتي را تا درد بي تابمان كند من آماده ام تا لذت بنوشانم ودرد ... لذت بي درد هميشه يك  پايش كم است  ...

+ نوشته شده در  87/07/27ساعت   توسط زهرا  | 

پرزهاي منظم او پاها را ميشناخت . پاهاي زن را وقتي مشوش به خانه مي رسيد كيفش را پرت مي كرد روي مبل ولباسهايش را مي كند و مي دويد تا غذايي آماده كند و پاهاي مرد را كه خسته بودند وعصبي كمي وبه خانه كه مي رسيد تنش يك روز پرمشغله را مي كوبيد روي فرش ... پرزهاي منظم او محال بود اشتباه كند محال بود پاهاي زن را با كوبه هاي مرد اشتباه كند . كوبش هاي زن هرچند عجول و عاصي هميشه با ملايمتي زنانه همراه بود و قدم هاي مرد هرچند آرام با استحكامي مردانه. پرزهاي منظم او پاهاي كودك دخترك را دوست داشت وقتي مي دويد وبارها با صورت به زمين مي خورد. تازه راه رفتن آموخته بود و چقدر كيفناك بود آب دهان او كه مي ريخت روي پرزهاي قالي وقتي گريه مي كرد تا بيايند بغلش كنند واو دوباره ريز ريز بخندد وتاتي تاتي راه برود . پرزهاي منظم او همه را توي خانه خوب مي شناخت مي دانست كي عاشقانه اند كي خسته كي هيجان زده وكي غمگين و دوست داشت تمام اهالي خانه را . خانه ي كوچكي كه به خوشبختي ساده اي قانع است . توي خانه اما كسي بود كه قالي اورا دوست تر داشت از همه و رد پاهايش را بيشتر مي شناخت .مردي كه برادر زن بود و يادگار بيست وچند سال پيش . مردي كه چرخ هاي ويلچرش بوي نخل مي داد ...

+ نوشته شده در  87/07/21ساعت   توسط زهرا  | 

چقدر سرم درد مي كند امروز . كاش مي شد تمام روز زير تختم قايم شوم و خودم را به خواب بزنم اما بلند مي شوم وبه دنبال تلفني كه مرا احضار كرده است حضورم را مي گذارم روي دوشم و تا اتاق رئيس كمسيون تشييع ميشوم روي پاهاي خودم روي شانه هاي خودم . چقدر خسته تراز دو- سه سال گذشته ام . در مي زنم وقبل از آنكه پاسخي بشنوم فضاي اتاق را با بي ميلي قورت مي دهم و مي ايستم  مقابل ميز رئيس . اينجا همه چيز قانون دارد و نمي شود همين طور هر دري را باز كرد ورفت تو. به رئيس كميسيون كه نگاه مي كنم ياد شلختگي خودم مي افتم . كت شلوار مرتبي پوشيده است و آرم ظريفي مي درخشد روي يقه ي كتش . موهاي جوگندمي اش به دقت شانه خورده اند و چشمهاي پرنفوذش كه ثابت مي ماند روي كفش هاي من دلم مي خواهد با بي حوصلگي تمام كلي  بخندم . مي گويد لطفا بنشينيد خانم . و مي نشينم … نه … فرو مي روم توي صندلي انگار آمده ام تا خستگي سال هاي سال را از تنم بگيرم آنجا و انگار هيچ جايي توي دنيا مناسبتر از آنجا نيست … رئيس به ساق پايم نگاه ميكند وبه كوتاهي شلوارم ومانتويم كه چروك است وكفشم كه اسپورت وآرمي كه ندارم روي مقنعه ام … اصلا قيافه ام شبيه خانم وكيل ها نيست . به درك كه نيست . چه چيزي توي اين دنياي خراب شده شبيه خودش است كه من شبيه چيزي باشم كه نيستم . دلم نمي خواهد فكر كنم كه چه فكري مي كنددلم مي خواهد چشمهايم را ببندم و بخوابم . مرور تحقير آميز ظاهرم كه تمام ميشود كارنامه ي سه ماه گذشته را مي گذارد مقابلم . يك عالمه جمله نوشته اند توي كارنامه ام با خودكار قرمز ولعنت به قرمز.

به قرمزكه هميشه حادثه اي دارد با خودش واينجا روي اين كارنامه يعني گند زده ام در سه ماه گذشته . منتظر است تا حرف بزنم . سكوت كرده ام وبا بهت كلمه هاي قرمز را سرهم ميكنم ذهنم فلج شده است معني نمي دهند اين جمله ها . خيلي وقت است كه ديگر چيزي معني نمي دهد و دنيا در ابهام غليظي فرو رفته است . خيلي وقت است كه سوار شده ام بر كول دنيا ودارم مي چرخم . چرخ چرخ عباسي – خدا منو … افتادم . انگار از يك ارتفاع نا معلوم به يك عمق گيج … دستهايم كجاست ! پاهايم ! چشم هايم را چه كسي گذاشته است توي حدقه ي چشمهايش ؟! من با اين حفره هاي خالي مصمم توي صورتم چه كار بايد بكنم ؟! تكه هايم را پس بدهيد به خودم . آهاي با شما هستم . با شما كه راحت از من مي گذريد و هركدام تكه اي را مي بريد براي خودتان كه بگذاريد توي جعبه ي يادگاري هاي دوستانه ي تان !  لطفا به من نگوييد دوستت دارم . هيچ كس حق ندارد به من بگويد دوستت دارم . رحم كنيد به من… تكه هاي من را پس بدهيد به خودم .من يك ليوان فرانسوي اصيل هستم لطفا برويد محصولات وطني خودتان را بكوبيد به دروديوار.برويد خودتان رابكوبيد به درو ديوار لعنتي ها …به لبهاي رئيس كميسيون نگاه ميكنم كه با آرامش و اقتدار تكان مي خورد . تكان تكان تكان ميخورد مثل آب توي دل من مثل سيل توي دل من . چشمهايم پر از اشك ميشود وقتي سيل توي آدم راه بيفتد همين طور است ناگهان مي زند به سرو صورتت به چشمهايت به دستهايت كه از هجومي غريب مي لرزند … رئيس با ناباوري نگاه ميكند به چشمهايم كه پراز آب شده است وبه دستهايم كه مي لرزند ميگويد مي تواند جبران كنيد خانم اين فقط يك تذكر ساده است  . پلك هايم را يك بار مي بندم وباز مي كنم كه يعني حق باشماست … از اتاق كه مي آيم بيرون چشمهايم لبريز ميشود مثل حوض از آب .آدمهايي كه پشت در اتاق رئيس ايستاده اند اشكهاي مرا كه مي بينند ودست هايم را كه مي لرزند با خودشان خيال مي كنند كه لابد رئيس آدم بداخلاق و بدجنسي است و هيچ كدام نمي دانند اينها تمامش اثرات سيل است . وقتي سيل راه بيفتد توي آدم همين طور است ناگهان ميزند به سروصورتت به چشمهايت به دستهايت و آه دستهايم … دستهايم …

………………………………..

چند وقتي است كه احساس ميكنم ناسوس گذاشته اند توي قلبم و قلبم كه هي منبسط مي شود هي منبسط ميشود وبووووووووووووم  مي تركد يكي از همين روزها مي تركد ومن كه در قلبم تكثير شده ام مثل ذرات متلاشي شده ي يك بادكنك فرسوده مي پاشم به فضا وهرتكه ام گوشه اي مي افتد … بي سر- بي صاحب …

+ نوشته شده در  87/07/19ساعت   توسط زهرا  |