...واطراف من برگهاي زيتون بياويزيد مي خواهم بوي زيتون بگيرم وقتي با شما حرف مي زنم . من عريانم و به اندازه ي ساكنان چندتا جزيره ي نامكشوف عاشق . من عريانم و دلم مي خواهد وقتي نفس مي كشم بوي زيتون بپاشم به شما . به شمايي كه ساكن سرزمين منيد . دستهاي من بوي داغ التهاب مي دهد اين روزها وقلب من عجيب شده است و منافذ پوستم از يك اتفاق مي سوزد از اتفاقي كه تجسمش مزه ي شراب زيتون ميدهد ومن كه سبز شده ام كه بارور شده ام كه حالا به اندازه ي تمام مادرهاي پايين شهر بچه هاي سبكسر و جسور دارم من كه بارور شده ام كه پوستم كه پوست تنم كه ذره ذره ذره ي پوست تنم از يك مكش عظيم و قوي پر شده است كه به سوي خودم جذب مي كنم كه مي كشم هرآنچه اندكي ميل باروري دارد كه مي خواهد بيافريند كه من حالا به مرز آفرينش نزديكترم وخاك پستان هايم پراز ريشه هاي زيتون است كه دستهايم ساقه هاي نهال هاي زيتون است و انگشتهايم سرشاخه هاي درختان جوان زيتون و ناخن هايم ونوك ناخن هايم را كه به سمت دهان شما مي گيرم قطره قطره قطره زيتون مي چكد برپوست شما و مي توانيد هزارتا هزارتا بوي زيتون بگيريد وقتي كنارمنيد و "خاصيت عشق اين است "...
اينجا تلويزيون ندارد اينجا اينترنت ندارد ماهواره ندارد اينجا حتي مينو هم رفته است مسافرت اينجا من خيلي تنهاست اينجا 24 ساعت خيلي طولاني است اينجا من تنهاييش را هرروز به دوش مي كشد ومي برد به خيابان به دفتر به اتاق هاي نادان دادگستري . اينجا يك چيزي زير پوستش ورم مي كند هرروز ونمي دانم اينجا چرا من بيشتر گريه مي كند . اينجا يك احمد شاملو هست كه توي يك ضبط دانشجويي شعرهاي يك شاعر خارجي را مي خواند با صدايي كه بوي سيگار مي دهد ميخواند " موطن آدمي را برهيج نقشه اي نشاني نيست / موطن آدمي در قلب كساني است كه دوستش مي دارند " مي خواند با صدايي كه طعم دست ساز مي دهد مي خواند " به بخت اگر باور داشته باشي هم امروز وهم امشب / آرامش فرا مي رسد / تورا ومرا " اينجا من ميترسد زياد. اينجا من از تنهايي ميترسد اينجا بعد از آن
اتفاق همه چيز عوض شده است . من ديگر لذت نمي برد از خلوت خودش اينجا من از هرلحظه خلوت شدن خلوت كردن با خودش مي ترسد . اينجا عكس هاي روي ديوار شعرهاي روي يخچال وجمله هاي چسبانده شده بالاي تخت آنقدر سنگين مي شود روي قلبش كه شبها مجبور است هي قدم بزند تا سحر . تا 4و بيست دقيقه ي سحر كه موقع " پاشو عزيزم سحرشده نماز بخون ! " است اينجا چهار تا شش بعدازظهر نقطه ي كور روز است وبيشتر از هرجاي ديگري توي دنيا اينجا نابيناست وقتي خودت هستي وخودت كه شش وبيست دقيقه مي شود و من دارد ريمل مي زند به مژه هايش كه خودش را بچپاند توي كيف كنار دسته كليد و پرونده ي خلع يد محمدپور تا برود و كپك بزند پشت آن ميز لعنتي ...28 سالش شده بود دوروز پيش 28 سالش شده بود وتوي اين همه سال چقدر گشته بود چقدر كتاب خوانده بود و چقدر لابه لاي صفحات مقاله هاي روز و كتابهاي تازه منتشر شده چقدر بين ساعت كلاس هاي دانشكده توي راهروهاي خلوت و اداره هاي شلوغ اين سو و آن سو گشته بود تا زن دلخواه زندگي اش را بيابد . چقدر گشته بود و نيافته بود تا اينكه صبح آن روز اتفاق افتاد . نه توي قطب علمي دانشگاه نه توي كتابخانه نه كلاس دانشكده نه همايش بزرگ داشت فلان بزرگ ونه هيچ جاي مشابه ديگري. زن دلخواه زندگي اش آن روز صبح توي صف شير يارانه اي اتفاق افتاد درحاليكه يك گوشه ي چادرش را به دندان گرفته بود و با بي نظمي وشلختگي خاصي توي سبد خريدهاي آن روز به دنبال كيف پولش ميگشت . يك كامل زن چهل ساله يا حتي خيلي بيشتر . يك آن چيزي توي دلش لرزيد . نگاه كرد به زن كه حالا يك اسكناس چروك 500 توماني را گرفته دستش و هي گردنش را از صف كج مي كند تا ببيند چقدر مانده است به نوبت او. باخودش گفت اين است . خودش است . زني كه سالها به دنبالش بودم همين است .همين زن ساده ي شلخته . ايستاد گوشه ي پياده رو طوري كه بتواند تمام زواياي زن را خوب ببيند و چه لذتي مي برد ازاين اندام ازهم دررفته كه نشان سالها هم آغوشي را با خودش داشت. يك لحظه فكر كرد شايد شوهر داشته باشد حتما دارد نمي شود كه همين طور رفت و از هر زني خواستگاري كرد .توي همين فكرها بود كه يك بچه ي 5 ساله با سروصورتي پفكي و انگشتي كه توي دهان مي مكيد نزديك شد به زن . زن نگرانيش را هل داد توي صورت پسرك و چيزي گفت كه از آن فاصله معلوم نبود. باخودش گفت بچه دارد اين زن يعني ميشود شوهر نداشته باشد ؟! معلوم است كه ميشود نميشود كه هرزني كه بچه دارد شوهرهم داشته باشد . درگير خيالات خودش بود كه زن پاكت شيررا گرفت وانداخت كنار خريد هاي ديگرش گوشه ي چادررا دوباره نشاند لابه لاي دندانهايش دست پسرك را گرفت وبه راه افتاد. مرد جوان پسا پس زن مي رفت و با هرقدم زن بيشتر بيتاب و شيفته اش ميشد يك حس ناب داشت شبيه پيدا كردن زني دلخواه بعداز سالها جستجو و جستجو ... زن پيچيد توي كوچه و ايستاد مقابل يك دركهنه ي سبز رنگ . سبد را گذاشت روي زمين وباز شروع كرد به جستجوي كليد توي كيفش . چه حركات كند بي اعتنايي . چه لذتي مي برد از اين زن كه اينهمه ساده است و اين همه آرام انگار شلوغي دنيا هيچ اثري بر كندي رفتاروآرامش نگاهش نداشته است. اين زني است كه مي توان توي آغوشش گم شد از ترافيك ودود و دغدغه . كاش شوهر نداشته باشد. وزن شوهر نداشت زن سه تا بچه داشت كه به تساوي مادرشان بود واين به جذابيتش مي افزود . زني كه مادر سه تا بچه باشد حتما بايد آدم بزرگي باشد اما اين چيزي نبود كه مرد جوان به دنبالش بود او زني نمي خواست كه بزرگ باشد كه مهندس باشد معلم باشد يا حتي خياط . مرد زني مي خواست كه زن باشد و اين بيوه ي شلخته زني بود به تمامي زن ... مرد جوان علي رغم شيون هاي پي درپي وبي امان مادرش يك روز به ديدن زن رفت و بلادرنگ از او خواست زنش بشود . و زن قبول كرد . زن فكر نمي كرد وبلد نبود از چيزي بترسيد .يك شجاعت آميخته به حماقت ويك نوع كودني خاص توي وجودش مرد را ديوانه كرده بود .واين زن ، زن روياهاي مرد بود زني كه دستهايش بوي پيازرنده مي داد و صورتش بوي بخار خورشت . چقدر از بوي كرم هاي نيوا و فلان وفلان خسته شده بود زن روياهاي مرد زني بود كه موهايش مش نداشته باشد ناخن هايش لاك نداشته باشد و بتواند هرنوع غذايي بپزد ويك عالم ترشي بياندازد هرسال . زني كه وقتي به سينه هاي او دست مي زند بوي شير تازه بچيد توي اتاق . زني كه وقتي با او ميخوابد مطمئن باشد كه حامله خواهد شد زني كه از خريد وسائل جلوگيري لپ هايش گل بياندازد و وقتي مرد مي خواهد اورا ببوسد كلي خجالت بكشد .واين زن با اين رحم مستعد وبا اين بچه هاي سالم وقوي نشان ميداد كه زني است به تمامي زن و يك زن كاملا زن حتي اگر سالها شوهر داشته باشد بازهم بلد است چه طور خجالت بكشد...
ذرات نور كه آرام آرام مي خزد روي كاشي هاي آبي گوهرشاد توهر آرزويي كه داشته باشي برآورده خواهد شد فقط كافيست حواست به ذرات نور باشد و به كاشي هاي آبي گوهرشاد . ومن هيچ آرزويي ندارم ديگر... فقط دعا مي كنم اين روزها ودعا كردم . براي حميد ومهسا دعا كردم كه پناه هم باشند و آسايش هم براي نرگس وهمسرش دعا كردم كه عاشق هم باشند هميشه وهمراه هم . براي مرد دعا كردم كه خداي همين كاشي هاي آبي قلبش را بزرگ كند و آرامشش را ژرف تا كامش تلخ نباشد از هيچ حادثه اي از هيچ اتفاقي ودعا كردم وبسيار دعا كردم كه دعا برآورده مي شود وقتي ذرات نور آرام آرام مي خزد روي كاشي هاي آبي گوهرشاد ...
توي دنيايي كه همه چيز بر يك نظم ثابت علي و معلولي استوار است بعضي چيزها هستند كه هيچ دليلي ندارند بعضي چيزها هستند كه فقط مي توان احساسشان كرد وزن درست 14 ساعت تمام است كه احساس مي كند به شدت كتك خورده است احساس مي كند بعد از يك تجاوز سنگين رها شده است زير پل . يك پل قديمي و متروك در حاشيه ي خروجي شهر . زنده است هنوز و بدي ماجرا همين جا ست . اينكه زنده است و جاي شيارهاي نامنظم زخم روي بدنش حالتي رقت انگيز دارد ويك درد ... دردي كه اززاويه اي مبهم درحاشيه ي چپ سينه اش شروع ميشود و امتداد پيدا مي كند در طول زن . در تمام زندگي زن . زندگي زن كه انگار ديگر چيزي ارزشمند در خودش ندارد. زن را برده اند وبا تمام احترامي كه برايش قائل بوده اند با تمام كتاب هايي كه درباره اش نوشته اند تمام محبتي كه فريادش زده اند يك گوشه رها كرده اند وخودشان برگشته اند توي آپارتمان هاي خنكشان و روزنامه ي اطلاعات ورق مي زنند يا ناسخ التواريخ مي خوانند... واينجا زير پل دنيايي است براي خودش . دنيايي كه بوي خون وعفونت درآن با خاكي آلوده از مدفوع سگهاي ولگرد مخلوطي ساخته است كه با آن پاي كنوانسيون هاي منع تبعيض عليه زنان مهر خورده است بارها مهر خورده است و لعنت به جهان روشنفكر لعنت به آدمهاي روشنفكر لعنت به تمام كتاب هايي كه خوانده ام و نخوانده ام ... دنيايي است زير پل... دنيايي كه هميشه هولناك بوده است براي زن دنيايي كه قرار نبود هيچ وقت پايش به آن باز شود دنيايي كه زن هميشه كابوس وحشتناك آن را با خود مي برد به خيابان به دادگستري به مهماني به بستر به هرجايي كه بود و هميشه ميگفت محال است يك روز چشم باز كند وببيند كه با بدني ورم كرده خون آلود و كبود رها شده است زير پل ... هوا گرم است و حشرات موذي دور پيكر روبه فساد زن به دنبال يك بحث فلسفي بيهوده جدل مي كنند ودر حركت سوزناك مگسها روي زخم هاي باز زن رازي است كه هيچ كس از آن سردرنخواهد آورد. ديشب خوابش را ديدم خواب زني كه روي تخت پزشكي قانوني جلوي آن همه چشم عريانش كردند و جمجمه اش را شكافتند و شكمش را و قلبش را كشيدند بيرون و شش هايش را و رحمش را معاينه كردند كه آيا جنيني توي آن شكل گرفته است يانه. تمام بدن زن كبود شده بود يك كبودي وحشتناك ومتورم. بازپرس ويژه ي قتل كنار جنازه سيگار ميكشيد و دود سيگار و تعفني كه از صفراي زن مي زد بيرون يك لحظه از مشامم حذف نمي شود. ودكتر توضيح ميدهد كه كبودي هاي قبل ازمرگ چقدر فرق مي كنند با كبودي هاي نعشي بعد ازمرگ .وبدن زن پر از كبودي هاي پايدار و استقرار يافته ي قبل از مرگ است . انگار به شدت كتك خورده است ... ديشب تا صبح حرف زديم حرف زديم باهم . ايستاده بودم كنار جنازه ي متلاشي شده اش كه روي تخت پزشكي قانوني درآرامشي هولناك خفته بود و از سرماي خودم حرف مي زدم از سرمايي كه توي اين مرداد ماه سمج دارد پدرم را درمياورد...
*زن بوي زنانگي مي دهد . بوي يك شهد ملايم ومطبوع كه بين سينه هايش جريان دارد سينه هايي كه با آنها يك مرد را بزرگ ميكند . مردي كه روزهاي زيادي توي زن نفس كشيده و درامتداد بند باريكي خودش را كشيده است به دنيا وحالا آنقدر بزرگ شده است كه مرد شده است كه مي تواند دوست داشته باشد كه مي تواند بوي زنانگي يك زن را حس كند توي خودش . به زني نگاه مي كنم كه كنارم نشسته است و پسر كوچكش هي بهانه مي گيرد و سرش را مي مالد به سينه هاي زن و چه عشقي است در اين زن آنقدر زياد آنقدر سرشار وآنقدرلبريز كه احساس مي كنم اتاق انتظار دكتر تمامش بوي شير گرفته است . بوي يك مايع سفيد مهرآكنده كه از سينه هاي زن جريان پيدا مي كند و مي رود كه بزرگ كند مردي را كه اكنون سرش را مي مالد به سينه هاي زن وبهانه ميگيرد. يك لحظه به اين فكر مي كنم كه چه خوشبخت است اين زن به اين فكر مي كنم كه انگار به تمام جهان وصل ميشود اين زن وقتي كه نوك سينه هایش دردهان كودك اين مرد مي تپد وبه مردها فكر مي كنم كه هرچه قدر هم بزرگ بشوند و هرچقدر هم قد بكشند باز نيازدارند به اين شهد ملايم ومطبوع كه در سينه هاي يك زن جريان دارد...
**بعضي چيزها مي افتند توي آدم دقيقا مثل يك اتفاق و بعضي چيزها كه اتفاق مي افتند توي آدم ، آدم ديگر آدم قبل نيست عوض شده است عوض ميشود و... يك اتفاق افتاده است توي من . يك اتفاق دقيقا قرمز و حتما واضح است كه يك اتفاق قرمز اتفاقي نيست كه بشود راحت از كنار آن گذشت ...
***اين مثل يك راز مي ماند مثل يك راز خيلي خيلي مهم . رازي كه مخصوص دنياي زن هاست و مثل شگفتي هاي ايام قاعدگي حالتي تحول برانگيز دارد... بكارت يك زن هيچ ربطي به خوابيدن با يك مرد ندارد بكارت يك زن با اولين "دوستت دارم" ي كه به زبان مي آورد زايل ميشود واين چيز غريبي است كه مثل يك اتفاق توي زن پيچيده شده است ... اتفاقي كه دير يا زود مي افتد !