تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

 

به حضور دل بايد بست

 يا به عبور ؟

 در اين ثانيه هاي بي قرار كه غرق ابهامند

در اين روزهاي تكراري

 در هجوم بي نتيجه ي افكار سرگردان

 كدامين چشمه آيا

 به آبي ترين لحظه هاي دريايي نويد خواهد داد؟

 در اضلاع تاريك اين قصرهاي پوشالي

 هيچ شبدري نمي رويد

 به باورهاي يك پرستو كوچ بايد كرد

 يا به اين حضور خاكستري رنگ قانع بود ؟!

 

....

روزهاي زيادي است كه ديگر دستم به نوشتن  نمي رود توي ذهنم پر از كلمه است و هر چيزي كه مي بينم  منشا هجوم يك عالم كلمه است .زني كه روي تخت پزشكي قانوني جلوي چشم آن همه آدم  تكه تكه اش كردند . دختر جواني  كه مقابلم مي نشيند وبي آنكه كوچكترين احساس دردي داشته باشد يا تاسفي  يا هر چيز ديگري از حدود ارتباط جنسي اش با مرد مي گويد تا  بتوانم با اطلاعات كامل وكيلش شوم  . تونلي كه هربار كه اتوبوس در مسير جاده مي خزد توي آن خودم را مي چسبانم به صندلي از ترس . از ترس بلعيده شدن . از احساس حل شدن توي تاريكي  از يك ترس غليظ  غليظ غليظ .وخيلي چيزهاي ديگر كه شايد يك روز درباره ي آنها خيلي چيزها نوشتم . اين روزها درگيرم ... درگير فضايي كه ... گفتن اين حرفها اصلا چه فايده اي دارد . توي مفيد آقا گير كرده ام هنوز ... برويد بخوانيدش لطفا برويد بخوانيدش ...

+ نوشته شده در  87/04/27ساعت   توسط زهرا 

نمي دونم اگه كس ديگه اي هم دنيز رو بخونه همين طور بي تاب و بي قرار ميشه يا نه! نمي دونم چه اتفاقي افتاده برام .شايد بعداز اين همه مدت بهتربود يه نوشته ي جديد ميزاشتم اينجا كه مثلا نقد فني وزباني وويرايشيش به قلمم كمك كنه اما ... اما ... نميشه ... نميشه غيراز اين كلمه ها چيز ديگه اي نوشت اينجا . نمي دونم ممكنه كسي دنيز رو بخونه و گم نشه تو خودش ؟! حال عجيبي داره وقتي همزادت رو تو كتابي پيدا ميكني كه يكي ديگه نوشته كه ازيه ذهن ديگه اومده بيرون ورفته توي تو . نمي دونم مرتضا چه كار كرده با دنيز نمي دونم اين زن داره چه كار ميكنه با من ! هي راه ميرم هي فكر ميكنم هي دادخواست مي نويسم هي مهموني ميرم هي كتاب مي خونم هي ميچرخم دور زني كه از قلم يه مرد پاشيده توي من . اصلا كلمه نيست دنيز . يه زن كامل زنده ي ملموسه تو من . انگار منم اصلا ! يه مدتي ديگه نمي تونم بيام اينجا شايد يك ماه شايد كمتر شايد بيشتر . وسايلمو جمع كردم و ته مونده ي كتاباي نخوندمو. دارم از شهرم ميرم .ميرم تو خونه ي كوچيكي كه نه اينترنت داره نه تلويزيون نه هيچ چيز ديگه اي .مي رم اونجا ... بايد فكركنم . بايد فكركنم...

( اسم كامل كتاب اينه : مفيد آقا - نوشته ي مرتضي كربلايي لو - نشر افراز. 1386) اگه كسي اينو خوند و فكركرد كه دنيز رو فهميده لطفا به من بگه . بايد باهاش حرف بزنم ...

+ نوشته شده در  87/04/07ساعت   توسط زهرا