تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

آدمها بالاخره تمام مي شوند براي هم واين شايدغم انگيزترين حكايتي باشد كه مي توان درباره ي آن نوشت ...

و تو بي آنكه به شخص ثالثي نياز باشد باردار من مي شوي ومن مي روم توي تو . توي دل تو. تو هرروز صبح كه از خواب بيدار مي شوي دستت را مي كشي روي پوست بدنت ومن را احساس مي كني كه دارم كم كم بزرگ مي شوم .تو به حركت كردن هاي من عادت كرده اي توي دلت قبل از آنكه بخوابي هرشب . تو در طول روز هر كجا كه باشي من را توي دلت احساس مي كني كه دارم هي ريشه مي دوانم كه اصلا از تو تغديه ميكنم انگار .كه به صداي تپيدن قلبت خوكرده ام و فقط تومي داني فقط خود تو كه من چقدر توي دلت جدي ام كه هرروز هي بزرگ ميشوم هي بزرگ وبزرگتر توي دلت و تو دلت هي بزرگتر ميشود هرروز هي بزرگ وبزرگ تر و بعد بودن من چنان وزن مي گيرد درتو كه سنگين ميشوي كه هي هرروز سنگين وسنگين تر ميشوي كه ديگر كمتر ازخانه مي روي بيرون كه دوستانت را كمتر مي بيني كه بيشتر مي نشيني قهوه ي تلخ مي خوري و با صداي بلند كتاب هايي را مي خواني كه من دوست دارم. ديگر شب ها نمي تواني راحت بخوابي وصبح ها نمي تواني خودت را از تخت خواب بكني چون من تا صبح توي دلت آنقدر جابه جا شده ام كه نتوانستي يك لحظه آرام بگيري حتي . كه نفست تنگ شده است وسرت گيج مي رود از حجم سيالي كه توي دلت هي جابه جا ميشود هي جابه جا ميشود. ميگويند منزوي شده اي مي گويند شايد اين ابتداي يك نوع افسردگي خاص است كه تو را ازهمه بريده است و چپانده گوشه ي خانه كه هي كتاب بخواني وهي قهوه بنوشي وهي به دلت فكر كني وبه من که هي هرروز بزرگتر ميشوم توي آن.اما فقط تو فقط خود تو مي داني كه با اين من كه توي تو هي رشد مي كند وهي حجم مي گيرد و بزرگ مي شود هرروز پر شده اي از تمام روابط اطرافت كه ديگر خوش نداري كسي را ببيني جز من كه هي توي دلت جابه جا ميشوم هرروز. كه به اين ترتيب تو روز به روز رنگت زردتر مي شود و تنها ترميشوي و دلت كه من توي آنم بزرگتر مي شود وتو دردت هرلحظه بیشتر.مي روي دكتر واز درد دلت مي گويي كه هي بيشتر ميشود كه هي بيشتر وبيشتر مي شود . و ميشنوي كه ديگر وقتش رسيده است كه از من فارغ بشوي .سرت را مي گيري زير آب و دستت را مي كني تو حلقت و بنا مي كني بالا آوردن هي عق زدن وهي بالا آوردن .تو اخلاقت درست مثل زنهاي حامله است وقتي عاشق ميشوي هي تهوع داري وهي دلت بزرگ تر ميشود. دراز مي كشي روي زمين و دستت را حركت مي دهي روي دلت. گريه ات گرفته است از من كه توي تو اينقدر ورم كرده ام با خودت فكر مي كني بايد جانت را برداري و درببري به جايي كه من توي دلت نباشم كه دلت مال خودت باشد . حالا من از تو مي پرسم كه با دل خالي ات مي خواهي چه كاركني اگر من نباشم توي آن كه هي جابه جا بشوم ؟! دوباره مي روي د كتر و ميشنوي كه ديگر دارد خطرناك مي شود وبايد كاري بكني . يك مشت قرص مي گيري ويك مشت مزخرف تحويل كه فلان وفلان و هيچ كس نمي داند تو با دل خالي ات كه من نباشم توي آن كه هي جابه جا بشوم وهي بزرگ بشوم وهي تو درد بكشي بايد چه كاربكني !

حالا چند سال گذشته است وتو من را فارغ شده اي ديگر !حالا من از دلت آمده ام بيرون وكنار تو قدم ميزنم توي پارك . ديگراز دكترت خبري نيست كه هي قرص بدهد به تو كه من را فارغ بشوي حالا تو مي نشيني كنار وكيلت وميشوني كه ديگر وقتش رسيده است تلفن مي زني به من كه قرار ساعت چند روبه روي دفتر ثبت واقعه ي طلاق !

+ نوشته شده در  87/03/31ساعت   توسط زهرا  | 

شيريني فروشي طباطبايي ته نشين شده است كف خيابان . از پله ها رفته است پايين و نشسته است در عمق خياباني كه از هرطرف مي روي به شلوغي مي رسي واين شايد بدترين اتفاقي باشد كه مي تواند براي شيريني ها بيفتد. وقتي شيريني ها مي روند توي گودال ديگر نمي توانند مثل قبل شيرين باشند واين اصلا هيچ ارتباطي به ميزان شكر در آن ها ندارد و مرد شيريني فروش هرگز از اين راز سردرنخواهد آورد. مي ايستم توي پياده رو و به آدمهايي نگاه مي كنم كه هركدام به علتي مي خواهند شيريني بخرند به آدمهايي كه نمي دانند اما دارند مي روند توي عمق توي گودال عميقي كه از سطح خيابان 10- 12 تا پله فاصله دارد . مي افتم به ياد روزي كه براي اولين بار توي مجتمع دادگستري شفا با تمام وجود ترسيدم . روزي كه براي اولين بار وكيل يك پرونده ي حقوقي بودم وقرار بود كه آرام باشم و تمركز كنم روي حرفهايي كه قرار بود تحويل قاضي بدهم كه ناگهان اتفاق افتاد ومن آنقدر ترسيده بودم كه ... نميشد فرار كرد ومن با تمام وحشتي كه احاطه ام كرده بود ايستادم وديدم كه آدمها چه طور با سرعتي رعب انگيز مي روند توي سياه چال . توي عمقي كه پله به پله از طبقه ي سوم مجتمع شروع ميشد و آدمها را مي كشاند توي خودش . ومن هي دنبال مي كردم مرد يا زني را كه پله به پله محو ميشود .تا ساق پا تا زانو تا گردن تا سياهي موها وچادرها... و آدمها مي رفتند توي اندوه توي اندوهي كه پله به پله عميق تر مي شد ومن آنجا انگار داشتم دست وپا زدنهاي نا محسوس اما روبه شتاب آدمهايي را مرور مي كردم كه پله به پله محوترمي شدند...

به كتابفروشي آن سوي خيابان نگاه مي كنم و خيالم چقدر راحت مي شود كه ويترين كتابفروشي توي گودال نيست .از پله وحشت عجيبي پيدا كرده ام اين روزها ولعنت به خانه ي ما كه تمامش پراز پله است پله هايي كه ناگزيري از آنها بروي پايين ومحو شوي پله هايي كه ازشعور بالا رفتن تهي هستند. اما چاره اي نيست حالا كه پدربزرگ مرده است بايد رفت واز يكي از بهترين شيريني فروشي هاي شهر ميكادو خريد. چاره اي نيست جز رفتن توي گودال ومن با تمام وحشتي كه از اين همه پله به جانم افتاده است مي روم پايين و شيريني ها كه امروز به طرز عجيبي تلخ به نظر مي رسند. ويترين به ويترين خودم را ميكشم اما نمي شود از اين شيريني هايي خريد كه رويش گيلاس چسبانده اند يا يك تكه آناناس . به مرد فروشنده مي گويم يك شيريني غمگين مي خواهم .به لباسهاي سياهم كه نگاه مي كند مي گويد ميكادو؟! مي گويم يك چيزي كه كمتر از ميكادو غم داشته باشد ادامه نمي دهم اما مرد شيريني فروش مي فهمد كه تحمل غم ميكادو كار آساني نيست يك شيريني بيسكويتي مي آورد كه با شكلات تيره تزئين شده است .با ترديد نگاهم ميكند كه يعني خوب است ؟! سري تكان مي دهم كه يعني بله! باخودم كه فكر مي كنم مي بينم يك چيزي توي ميكادو هست كه مرگ پدربزرگ را غمگين تر مي كند يك چيزي شبيه بن بستهاي تلخ فلسفي شبيه گره هاي كور دانايي يك چيزي شبيه ضعف در برابرگودالي كه توي آن زندگي مي كنيم وچاله كوچك تنگي كه توي آن مي ميريم يك چيزي توي ميكادو هست كه هيچ كس از آن سردرنمي آورد جز كلاغ پيري كه درست دم- دم هاي غروب بر فراز قبرستان پرواز مي كند جز سايه ي سياه سنگيني كه در طعم مبهم ميكادو حلول كرده است .

اين نوشته را با احترام تمام تقديم مي كنم به ميكادو فيلسوف ترين وغمگين ترين شيريني دنيا !

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت   توسط زهرا  | 

اتاق زن تكه اي جدا شده از كل خانه بود تكه اي كه انگار از توي نقشه ي مهندس معمار تف شده است توي زاويه ي نامعلومي از خانه . اتاق زن گم شده بود توي حجم غليظي از درد وهرروز تيره تر ميشد ورنگ هاي ناموزوني هجوم آورده بودند به دروديوار اتاق . ديوارها مثل سردرد خاكستري ورنگ سقف مثل كمر درد خردلي تيره ورنگ كف اتاق قرمز جگري بود مثل روزهاي مشخصي از هرماه واتاق زن لابه لاي اين همه رنگ لابه لاي اين همه ديوار وسقف داشت نفس نفس مي زد واگر اصرارهاي مداوم مرد نبود براي ادامه دادن تا به حال صدبار مرده گم شده بود توي انبوهي از آجرهاي به هم پيوسته كه درخطوط منظمي توي ديوار مدفون شده اند. اتاق زن پنجره هايش را قورت داده بود وپرده ها ي عبوس روي خاطره پنجره ها كيپ تا كيپ درچين هاي موازي كشيده شده بودند توي درز مبهمي . مثل دهان زن كه به جاي پنجره توي صورتش له له مي زد وهرروز صورتي براق بود يا قهوه اي ملايم يا هررنگ ديگري كه توي جعبه ي رژلب هاي زن پيدا ميشد اما نه آبي ! لبهاي زن هيچ وقت آبي نبودند واجتماع همين رنگ هاي عجيب وغريب زن را كشيده بود توي بدني بدون آسمان درست مثل اتاقي بدون پنجره ...لوكيشن اين قصه توي اين اتاق بايد شكل بگيرد .مرد اينطور خواسته است اما توي اين اتاق چه چيزي مي تواند شكل بگيرد! توضيحش كمي سخت است كه روي يك زمينه ي خاكستري چند تا سايه ي سياه چه طور مي توانند هي جابه جا بشوند گرد هم بدون اينكه ماده 63 قانون مجازات اسلامي توي كتابخانه ي كوچكي كه شبيه گور ترتيب منظمي به كتابهاي حقوقي زن داده است جيغ بكشد وموسيقي ملایم متن را به هم بريزد... اما شايد لازم نباشد خيلي چيزها را توضيح داد اينها را به آقاي همكار مي گويم كه به طرز هولناكي خوب است وهي اصرار دارد كه بيا و زن ما شو ! ونمي داند يك زن مي تواند به سايه ي مبهمي كه هرشب روي سقف اتاقش مي خزد متعهد باشد . سايه ي سياه مجهولي كه بوي گل ختمي مي دهد ودرست زماني كه از سقف سرمي خورد به آغوش زن طعم انگور مي گيرد انگوري كه توي رگ هاي مرد مي جوشد وبالا مي آيد تا لبهاي زن و ... حالا برقص !... كلمه ها را بگذار كنار ... بايد بلد باشي چه طور قدم هايت را به موقع برداري . بايد وقتي دست هاي من را ميگيري پراز پنجره باشي توي اين اتاق .پراز پنجره كه ميشود سرك كشيد از آن به هرگوشه ي متن وموسيقي نگاه تو وقتي داري بامن ميرقصي بايد... سه تا نقطه ! حالا برو سطر بعد وتوي ادامه ي متن به دنبال كفشهاي پاشنه بلند زني بگرد كه هميشه درست موقع رمانتيك ترين لحظه ي رقص پايش پيچ ميخورد وپرت مي شود به اتاق خودش . اتاقي كه تا تو هزارتا كيلومتر فاصله دارد.

الان كه من دارم اين چيزها را مي نويسم رامين پسر كوچك همسايه روبه روي من نشسته است ودارد با انگشتهايش روي پاهايم به دنبال چيزي ميگردد انگار قسمت اعظمي از جوانيش را روي پاهاي من گم كرده است وحالا قبل از اينكه دير بشود مي خواهد رد بزرگسالي اش را از اين پاها شروع كند وبه جاي باربي هاي كوچك چيني با زني همبازي شود كه توي اتاقش پراز چيزهاي گم شده است كه توي اتاقش پراز راههاي بن بستي است كه از هرطرف ادامه اش مي دهد به ابتداي متن نمي رسد. بايد اين بچه برود خانه ي خودشان تا بتوانم كلمه هايم را جمع كنم شايد هم ديگر هيچ وقت نتوانم كلمه هايم را جمع كنم . قصه هم اگر از قلمت بپاشد مثل آبي كه ريخته شده است ديگر نمي تواني جمعش كني ومن حالا هرچه سعي مي كنم جز چندتا كلمه ي آشوبگر استقلال طلب چيزديگري نمي آيد به قلمم انگار خوش ندارند توي متن داستاني كه از خيال من مي چكد كنار هم چيده شوند وحالا توهي بيا وبگو هيچ كلمه اي به تنهايي قصه نيست به خرجشان نمي رود كه نمي رود... متاسفم كه نشد توي لوكيشني كه تو انتخاب كردي چيزي بنويسم ... اتاق زن آنقدر تاريك است اين روزها كه هيچ كلمه اي تويش پيدا نيست اما اگر خسته اي مي توانيم كمي بي كلمه كنار هم دراز بكشيم شايد خودش قصه شد كسي چه مي داند !!

+ نوشته شده در  87/03/11ساعت   توسط زهرا  | 

" و ... ته تهش اينكه بي خيال شو اين دادگاه لعنتي رو ... آره خانوم محترم به همين راحتي "

ساعت 19:33 دقيقه ي شنبه سوم آذر ماه 1386 ... درست همان روز لعنتي كه خانوم وكيل به اتهام قتل يك نفر نويسنده بازداشت شد . يك نفر نويسنده كه " درچندماه گذشته به دليل جنون آني در تيمارستان مركزي شهر تحت درمان بوده است " . هما ن تيمارستاني كه در يك روز سرد شايد هفدهم آذرماه همان سال و يا شايد 15 دي ماه هرسال ديگري مرد نويسنده را هل داده بود به زندگي زن وهيچ كدام نمي دانستند بعد از آن همه فراز وفرود يك روز خانم وكيل به عنوان متهم رديف اول پرونده ي قتل مرد نويسنده به بازداشتگاه مركزي شهر فرستاده شود. بازداشتگاه مركزي شهر درست مثل تيمارستان مركزي شهر غم انگيزودلهره آور با اين تفاوت كه اينار هيچ كس نبود كه به خانوم وكيل كمك كند . روزهاي گذشته مثل مستندي غير قابل انكار هر روز مقابل چشمان زن رژه مي رفتند وخانوم وكيل حالا سردوساكت فقط گوشه اي مي نشست ومي نوشت . جلسات بازجويي مرتب وبدون وقفه انجام ميشد وهيچ كس نمي دانست پايان ماجرا به كجا ختم خواهد شد و خانوم وكيل هنوزعلي رغم اصرار دوستان همكارش ترجيح مي داد در تمام جلسات به تنهايي شركت كند ودليل بياورد كه يك زن نمي تواند دوست داشتني ترين مرد زندگي اش را بكشد ودليل بياورد كه ... وگريه كه امان زن را بريده بود وكابوس كه امان زن را بريده بود... وآخرين جلسه ي بازپرسي درنهايت ادب واحترام انجام و پرونده با قرار مجرميت وصدو كيفرخواست به دادگاه كيفري استان ارسال شد واين يعني همه چيز به طرز وحشتناكي روبه سقوط داشت و اين يعني زن هرروز پيرتراز روز قبل ميشد وتكيده تر و رنجورتر و... گذشت ... گذشت ... مثل تمام روزهاي قبل وتمام روزهاي بعد اما چيزي كه جز زن كسي از آن سرمويي هم نمي دانست اين بود كه مرد نويسنده زنده است والان يك گوشه ي دنيا تبديل شده است به يك " ماشين توليد پول " كه از سر تفنن گاهي كتاب مي خواند واز سر وظيفه شايد گاهي چيزي مي نويسد .وكسي نمي دانست كه مردنويسنده يك روز تمام وسايلش را جمع كرده بود و بي خبر رفته بود تا توي ردي از زندگي خودش همه چيز را فراموش كند جز خودش وكسي نمي دانست كه مرد نويسنده ديگر "آقاي نويسنده " نبود مثل زن كه ديگر "خانوم وكيل" نبود وتبديل شده بود به متهم رديف اول پرونده اي كه هيچ مجني عليهي ندارد اما هيچ كدام از اينها را نمي شود به كسي توضيح داد نميشود به رياست محترم دادگاه گفت وقتي از دونفري كه باهم زندگي مي كنند يك نفر نباشد يا نخواهد كه باشد لزوما به اين معني نيست كه قتلي اتفاق افتاده است نميشود به جناب دادستان گفت اگر تمام قصه هاي دنيا با يكي بود يكي نبود شروع ميشود قصه اي هم نوشته شده است كه با يكي بود يكي نبود تمام ميشود واين اصلا چيز عجيبي نيست وشايد بهتر باشد بيشتر از اين با كلمه ها حوصله ي شما را سر نبرم وبيان كردن همين عبارت براي تمام شدن قصه كافي باشد كه خانوم وكيل به اتهام قتل يك نفر نويسنده كه به علت جنون آني در تيمارستان مركزي شهر تحت درمان بوده است به استناد بند چهارم (!) ماده 206 قانون مجازات اسلامي به مرگ محكوم شد و... تمام !

+ نوشته شده در  87/03/05ساعت   توسط زهرا  | 

با زهر فقط يك آي بي كلاه فاصله دارم الفباي ديگري دركار نيست خودم را سرميكشم بدون آي بي كلاه !

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت   توسط زهرا