تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

زن نيمه عريان وهراسان از زاويه اي به زاويه ي ديگر مي دويد...تمام خانه از آجرهاي نصفه نيمه درست شده بود انگار كسي با دندانهايش آجرها را گاز گرفته و جويده جويده نيم خور كرده باشد. اما آجر بود درست به همان زمختي وسفتي زن اما به هرگوشه اي كه پرت ميشد ودستش به هرديواري كه مي رسيد آجرها به گوشتهاي تكه تكه شده ي مردارهايي مي ماندند كه انگار قبل از موعد دچار فساد نعشي شده بودند مثل شمايل جسد هاي ازهم گسيخته اي كه توي قبرستانهاي دور افتاده از شهر طعمه ي لاشخورها و حيوانات گرسنه ي بياباني شده بودند. دست هاي جدا افتاده از بدن سرهاي بي تن وپاهاي لنگه به لنگه . زن به هرديواري كه دست مي زد از شيار آجرها خون مي چكيد خون غليظ سياه . انگار كه از رد چاقو روي بدن هاي داغ تازه مرده... زن تنها بود و دورتا دور خانه پراز جسدهاي عريان مچاله شده شبيه جنين هاي كامل سقط شده از شكم مادران مردد نا بالغ ... زن از شدت وحشت چنگ انداخته بود به موهايش وتكه تكه خودش را ميكند . هوا هرم داغ نفسهاي بيماري را داشت كه درتلاشي نوميدانه دست وپا ميزند تا زنده بماند ومثل زالوي سياهي خون كثيف زندگي را مي مكد تا نميرد. هوا سنگين بود وتوي مغز زن بوي عفونت وخون موج ميزد ديگر نه ناي دويدن داشت و نه جراتش را . ايستاده بود وسط حوض خانه وزيركفشهاي چرمي اش استخوان هاي ماهي هاي قرمز مثل حبه هاي قند زير دندانهاي مصنوعي پيرمردي كند ذهن قرچ - قوروچ مي كردند .صدا مي پيچيد توي مغزش مي پيچيد ... مي پيچيد ... انگارمغزش گلوله اي سربي بود كه دوتا سنچ بزرگ برنجي به اطرافش مي كوبيدند بي هيچ رحمي بي هيچ توقفي ...

دست هايش را گذاشت روي گوشهايش . شقيقه ها تير ميكشيد وزن جيغ ...جيغ ... جيغ... نشست وسط تخت خواب . به شدت سردرد داشت وعرق كرده بود. خانه تاريك تاريك بود وتنها نورخفيفي از مهتابي كم سوي كوچه مي خزيد توي اتاق .چشمهايش را مثل شلاقي چرمي كشيد روي تمام زواياي خانه .نه از جنازه ي جنين هاي كهن سال خبري بود نه بوي خون وعفونت مي آمد. صورتش را گذاشت كف دست هاي سردش وشروع كرد به گريه كردن. كابوس هاي شبانه رهايش نمي كرد وهرشب با بغلي از ترس ودلهره از خواب مي پريد وسردردهاي بعد از بيداري با رد گنگي از وهم واضطراب به كابوس ديگري ختم ميشد. قلبش به شدت درد مي كردانگار يك نفر انگشتهاي قوي اش را انداخته باشد سمت چپ سينه ي زن وقلبش را هي فشار بدهد آنقدر كه لخته هاي موازي خون از رد انگشتهايش بزند بيرون ونفسهاي منقطع زن به شماره بيفتد.

شيشه ي قرصهاي كوچك آرامبخش را برداشت وانگار توقع معجزه اي داشته باشد دوتا قرص گذاشت روي زبانش وسردي آب كه سرخورد توي حلقش احساس كرد تمام سلولهاي بدنش دارند مي سوزند. انگار آتش انداخته بودند به تنش آب جذب بدنش نميشد و از منافذ پوستي اش ميزد بيرون ومثل دانه هاي درشت اشك مي لغزيد روي سطح صاف پوستش ... نشست روي زمين زانوهايش را بغل گرفت سرش را تكيه داد به سختي پاهايش انگار محكمترازاين دوتا زانوي كوچك هيچ جايي براي تكيه دادن نبود توي دنيا . پشتش را چسباند به سردي ديوار وموهاي بلند پريشانش مثل اسب هاي وحشي رم كرده تاخت روي لختي بدنش . حالا مي توانست توي گلوله اي كه از خودش ساخته بود آرام بگيرد درست مثل همان جنين هاي عريان كهن سال ...

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت   توسط زهرا  | 

با دوستی توی پارک ملت غزل می خواندیم وقدم می زدیم که گفت اکثر غزل های پست مدرن حول محور زن ومرد می چرخد . گفتم موضوع کوچکی هم نیست رابطه ی زن و مرد ... این نوشته را تقدیم می کنم به این دوست . به کسی که مرا بیشتر از خودم می شناسد !

چند روایت مهم :

* زن با نوك انگشتهايش روي پوست مرد چيزي مي نويسد. مرد عرق مي كند. انگار كه از رد انگشتهاي زن روي بدنش آتش بلند شده باشد . دست زن مي سوزد وبعد نوك انگشتهايش توي پوست مرد فرو مي رود . زن انگشتهايش را جا مي گذارد توي مرد. زن هيچ گاه هويت مستقلي نخواهد داشت ...

** دنيا تمام شده بود . خدا نشست روي يك صندلي چوبي گران قيمت و درحاليكه حالش عجيب خوب بود فرمان داد : بلند شويد از گورهايتان ! ... زن از توي مرد بلند شد .

*** مرد رفته است توي زن . زن مي ايستد روبه روي آينه وموهاي مرد را شانه مي كند.مرد توي چشمهاي زن نگاه مي كند. زن پشت چشمهاي مرد سايه مي زند. آفتاب روي آينه چند تكه مي شود وانعكاسش مي پاشد توي چشمهاي زن. مرد پلكهايش را مي بندد.

*** موجي از درد پيچيده است توي زن. زن قلبش درد مي كند و كاسه ي زانوهايش درد مي كند و سرش ونوك انگشتان دستش . مرد در تمام زن جريان دارد .

**** بين زن ومرد يك حفره بود يك حفره ي روشن كه مي شد از لابه لاي ذرات متلاشي شده ي نور توي آن يك اتاق تاريك ديد و دوتا جسم آدمي كه در چند دقيقه ي كوتاه مي توانند به اندازه ي تمام نساجي هاي دنيا نخ بريسند و توي چند متر ملافه ي سفيد منفجر بشوند . بين زن و مرد يك حفره بود . يك حفره ي كوچك كه به اندازه ي تمام گورستان خورشيد داشت وخيال . بين زن ومرد يك حفره بود يك حفره خاكي كه مي شد دوتا گور نمناك را بوكشيد توي آن وزن ومرد كه براي هم مثل گور مي مانند ومي توانند آرام بخوابند توي هم در حاليكه نوري به صبح نمانده است و لباسي ندارند جز چند متر ملافه ي سفيد... گورهاي كوچكي كه از خاك اند وبه خاك باز مي گردند .

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت   توسط زهرا  | 

#صندلي جلوي من يك دختر وپسر جوان نشستند كه احتمالا هم ديگررا خيلي دوست دارند والبته فكر مي كنند يكي از مهمترين دلايل توليد اتوبوس دركشور بهبود روابط زوجين است ! وارد تونل كه ميشويم ... چشمهايم رامي بندم . به روشنايي كه مي رسيم مي بينم از هم جدا شدند. رديف كناري من يك مرد نيمه جوان نشسته كه يك بچه ي 2-3 ساله را بغل كرده وهرچند دقيقه يكبار دستهاي بچه را مي بوسد. صندلي كنارمن را يك پيرزن مچاله وچروكيده اشغال كرده كه نخود كشمش مي خورد وتسبيح مي چرخاند وبه شكل واضحي شبيه مرگ است .انگار توي خطوط وشيارهاي عميق پوستش رد مسلمي از مرگ كش آمده وانگار اين پيرزن بچه زاده ي مرگ است كه دارد به زور حق خودش را از زندگي مي گيرد. صندلي پشت سرمن دوتا سرباز نشستند كه با دوتا دختر دانشجويي كه يكي شان باآن خط لب تيره ي مشكي ورژلب مات (!) به نظر خودش خيلي خوشگل شده است چق چق مي كنند ومن دوتا جسم پلاستيكي را چپانده ام توي گوشم :" بگذر زمن اي آشنا چون از تومن ديگر گذشتم / ديگرتوهم بيگانه شو چون ديگران با سرگذشتم " وجاده كه همچنان جريان دارد وزندگي هم ...

# چند روز پيش به طور كاملا اتفاقي ديدمش . اون سالها آدم آزاردهنده اي بود برام . از اون آدمها كه علاقه شون مثل يك انبرمي مونه كه بي رحمانه گوشتهاي تنت رو باهاش مي كنن و فكر مي كنن كه مثلا دوستت دارن ! گفت هنوز هم كه به ورودي شهرتون مي رسم دلم مال خودم نيست ومن به اين فكر كردم كه بعضي آدمها هستند كه هرچه بيشتر درمورد علاقه شون حرف مي زنن كمتر ميشه دوستشون داشت.

# خيلي وقته كه به يك دلتنگي عميق و مبهم دچار شدم! وچه كسي مي دونه دچار يعني چه ؟ جز ماهي سياه غمگيني كه توي حلق يكي از مرغ هاي ماهيخوار داستان صمد بهرنگي خفه شد ...

+ نوشته شده در  87/02/13ساعت   توسط زهرا  |