زن نيمه عريان وهراسان از زاويه اي به زاويه ي ديگر مي دويد...تمام خانه از آجرهاي نصفه نيمه درست شده بود انگار كسي با دندانهايش آجرها را گاز گرفته و جويده جويده نيم خور كرده باشد. اما آجر بود درست به همان زمختي وسفتي زن اما به هرگوشه اي كه پرت ميشد ودستش به هرديواري كه مي رسيد آجرها به گوشتهاي تكه تكه شده ي مردارهايي مي ماندند كه انگار قبل از موعد دچار فساد نعشي شده بودند مثل شمايل جسد هاي ازهم گسيخته اي كه توي قبرستانهاي دور افتاده از شهر طعمه ي لاشخورها و حيوانات گرسنه ي بياباني شده بودند. دست هاي جدا افتاده از بدن سرهاي بي تن وپاهاي لنگه به لنگه . زن به هرديواري كه دست مي زد از شيار آجرها خون مي چكيد خون غليظ سياه . انگار كه از رد چاقو روي بدن هاي داغ تازه مرده... زن تنها بود و دورتا دور خانه پراز جسدهاي عريان مچاله شده شبيه جنين هاي كامل سقط شده از شكم مادران مردد نا بالغ ... زن از شدت وحشت چنگ انداخته بود به موهايش وتكه تكه خودش را ميكند . هوا هرم داغ نفسهاي بيماري را داشت كه درتلاشي نوميدانه دست وپا ميزند تا زنده بماند ومثل زالوي سياهي خون كثيف زندگي را مي مكد تا نميرد. هوا سنگين بود وتوي مغز زن بوي عفونت وخون موج ميزد ديگر نه ناي دويدن داشت و نه جراتش را . ايستاده بود وسط حوض خانه وزيركفشهاي چرمي اش استخوان هاي ماهي هاي قرمز مثل حبه هاي قند زير دندانهاي مصنوعي پيرمردي كند ذهن قرچ - قوروچ مي كردند .صدا مي پيچيد توي مغزش مي پيچيد ... مي پيچيد ... انگارمغزش گلوله اي سربي بود كه دوتا سنچ بزرگ برنجي به اطرافش مي كوبيدند بي هيچ رحمي بي هيچ توقفي ...
دست هايش را گذاشت روي گوشهايش . شقيقه ها تير ميكشيد وزن جيغ ...جيغ ... جيغ... نشست وسط تخت خواب . به شدت سردرد داشت وعرق كرده بود. خانه تاريك تاريك بود وتنها نورخفيفي از مهتابي كم سوي كوچه مي خزيد توي اتاق .چشمهايش را مثل شلاقي چرمي كشيد روي تمام زواياي خانه .نه از جنازه ي جنين هاي كهن سال خبري بود نه بوي خون وعفونت مي آمد. صورتش را گذاشت كف دست هاي سردش وشروع كرد به گريه كردن. كابوس هاي شبانه رهايش نمي كرد وهرشب با بغلي از ترس ودلهره از خواب مي پريد وسردردهاي بعد از بيداري با رد گنگي از وهم واضطراب به كابوس ديگري ختم ميشد. قلبش به شدت درد مي كردانگار يك نفر انگشتهاي قوي اش را انداخته باشد سمت چپ سينه ي زن وقلبش را هي فشار بدهد آنقدر كه لخته هاي موازي خون از رد انگشتهايش بزند بيرون ونفسهاي منقطع زن به شماره بيفتد.
شيشه ي قرصهاي كوچك آرامبخش را برداشت وانگار توقع معجزه اي داشته باشد دوتا قرص گذاشت روي زبانش وسردي آب كه سرخورد توي حلقش احساس كرد تمام سلولهاي بدنش دارند مي سوزند. انگار آتش انداخته بودند به تنش آب جذب بدنش نميشد و از منافذ پوستي اش ميزد بيرون ومثل دانه هاي درشت اشك مي لغزيد روي سطح صاف پوستش ... نشست روي زمين زانوهايش را بغل گرفت سرش را تكيه داد به سختي پاهايش انگار محكمترازاين دوتا زانوي كوچك هيچ جايي براي تكيه دادن نبود توي دنيا . پشتش را چسباند به سردي ديوار وموهاي بلند پريشانش مثل اسب هاي وحشي رم كرده تاخت روي لختي بدنش . حالا مي توانست توي گلوله اي كه از خودش ساخته بود آرام بگيرد درست مثل همان جنين هاي عريان كهن سال ...
