تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

سنگ مفت ... گنجشك مرد ! هوا سرد بود هوا گنجشك نداشت .هوا گنجشك ها خودكشي كردند . هوا دانه نبود . هوا لانه نبود. هوا گرم نبود. هوا سرد بود وسرد كلمه نبود سرد مرد بود ومرد كه اين روزها سردبود وهواسرد بود وهوا گنجشك نداشت وهوا زن نداشت وهوا سنگ داشت و سنگ سرد بودو مرد سرد بود وهوا سرد بودو هوا گنجشك مرد وهوا زن مردو هوا سرد بود كه زن مرد وگنجشك مردو هوا سرد بود كه  مرد  راه مي رفت ومرد روي جدول هاي سياه وسفيد خيابان ناكجا بود كه راه مي رفت وهواسرد بود ومرد به زن فكر مي كرد كه راه مي رفت به زن فكر مي كرد كه اين روزها زياد فكر مي كرد به زن كه اين روزها زياد راه مي رفت به زن كه اين روزها زياد شعر مي خواند به زن كه اين روزها زياد سرد بودوگنجشك نبود وسنگ بود وسرد بود به زن كه اين روزها هوا سردبود ومرد راه مي رفت ومرد برف مي باريد ومرد موهاي جوانش زير برف پير مي شد ومرد پير ميشد وامتداد خيابان ناكجا مرد را راه مي برد ومرد را قدم زدن فكر مي كرد ومرد را پرنده فكر مي كرد ومرد گنجشك نداشت ومرد هوا نداشت ومرد زن نداشت ومرد راه مي رفت مرد مي رسيد هربار به پيچ مبهمي از خيابان چندم مرداد ماه ... خياباني كه زن ايستاده بود در انتهايش خياباني كه زن داشت خياباني كه مرد زن داشت وگرم بود كه برف نمي باريد كه سرد نبود كه مرد جوان بود و گرم بود وهوا زن داشت وهوا تن داشت وهوا تني داشت كه غريبه نبود كه تن داشت تني كه چشم داشت تني كه كور نبود كه دست داشت كه مرد دست داشت كه زن دست داشت كه مرد دستهاي زن را داشت كه مرد زن داشت ومرد گنجشك داشت ومرد دستهاي زن را كه گرم بود داشت كه آشنا بود داشت كه دستهاي زن خطوطي داشت كه گنجشك داشت كه دستهاي زن خطوطي داشت كه به تنهايي مرد متصل ميشد وزن مرد داشت ومرد زن داشت ومرد تنها نبود وزن تنها نبود ومرد زن بود ومرد تمام زن بود ومرد گرم بود ومرد مرداد ماه يك هزار وسيصد وهشتاد وچند بود ومرد راه مي رفت به سوي اتفاقي كه چتر نداشت كه خيال داشت كه ترس نداشت كه باران داشت كه فكر داشت كه زن داشت كه مرد داشت كه مرد زن داشت كه زن گرما داشت كه خيال داشت كه باران داشت كه ترس نداشت كه خيس بود كه چتر نداشت كه مي شد هزاربار در آن سرما خورد وگرما داشت كه سرما خورد وزن داشت وزن مرد داشت وزن هرچه مي خواست داشت ومرد هرچه مي خواست زن داشت ومرد اتفاق داشت ومرد افتاد وزن اتفاق افتاد ومرد زن افتاد ومرد ساكت ماند ...

ومرد ساكت ماند ...

ومرد ساكت ماند...

ومرد ساكت ماند ومرد عاشق بود ومرد افتاد وعشق افتاد ومرد اتفاق افتاد وزن افتاد وعشق اتفاق افتاد ومرد ساكت ماند ومرد عاشق بود ومرد شعر داشت وزن تنها بود ومرد دست نداشت ومرد كلمه داشت ومرد مرد نبود مرد كلمه بود مرد صدا داشت مرد مرد نبود مرد كلمه اي بود كه صدا داشت مرد دانستن نبود وزن را مرد چيزي از جنس نمي دانم بود ومرد چيزي از جنس نبود بود وهوا سرد بود وگنجشك نداشت ومرد وا‍‍ژه هاي يك شعر ناتمام بود وهوا سرد بود وسنگ بود وزن نبود وزن شعرنداشت ومرد دستنوشته هاي چند داستان نيمه تمام بود وهوا سرد بود وزن دراتاق خودش تنها بود وزن گنجشك نداشت ومرد كلمه بود ومرد را زن مي خواست كه بنويسد وزن شاعر نبود وزن بلد نبود كه بنويسد زن سواد نداشت زن گنجشك نداشت زن كلمه نبود حرف نداشت زن ناتمام بود زن جدول هاي سياه وسفيد خيابان ناكجا بود زن تمام نداشت زن هوا سرد بود زن برف مي باريد... مرد تنها بود...

+ نوشته شده در  86/10/30ساعت   توسط زهرا  | 

گفتم بعضي آدمها به دنيا آمده اند تا تنها باشند مثل ته مانده ي يك عدد فرد . دوبه دو – دوبه دو- دوبه دو ويكي تنها مثل 7مثل 5 يا 13... گفتم من از جنس اعداد فردم ويكي توي من هميشه تنهاست اما تو نه تو مثل 2هستي يا 4 يا حتي 1256 تو هرچه قدر كم باشي يا هرچقدر هم زياد هميشه بخش پذيري بر تمام اعداد زوج ودرتو هيچ وقت هيچ يكي تنها نيست چون با يكي ديگر جمع مي شود وباز ميشود 2يا 4يا حتي 1256 تو به دنيا آمده اي تا زوج باشي !  گفت اما اگر من يكي از خودم را بدهم به تو آن وقت تو هم زوج مي شوي مثل 14 مثل 8 يا 2 . گفتم واشتباه دقيقا همين جاست ! فاصله هميشه آنقدر نيست كه بتوان ديد اما فاصله ها را هميشه مي توان شمرد ! آن وقت تو شايد كنار من باشي بي هيچ فاصله اي اما خودت را كه بشمري مي بيني يكي كم داري و اينجاست كه تو ديگر خودت نيستي چون هركسي منهاي يكي از خودش مي شود يكي غيراز خودش ! خوب پس هركسي بايد برود هم جنس خودش را پيدا كند بعد وقتي كنار هم قرار مي گيرند بدون هيچ منهايي بايك جمع ساده جور ميشوند . دوتا عدد فرد وقتي مي نشينند كنار هم بدون هيچ منهايي از وجودشان زوج ميشوند مثل 5و7 مثل 1و1 آن وقت هم يكي تنهاي خودشان را دارند چون ذات آدمها هيچ وقت عوض نمي شود وهم كنار ديگري زوج مي شوند چون طبيعت جمع اقتضا مي كند. گفتم ما دوتا قابل جمع نيستيم چون يكي توي ما تنها مي ماند اگر جمع شويم مثل 5و 8 يا 3و6 طبيعت جمع ما فرد ميشود چون روح ما دوتا با هم فرق دارد من مثل 5 هستم تو مثل 8 من 3هستم وتو 6 ودرحاصل جمع ما يكي هميشه تنهاست بعد يك روز مي بينيم محاسبات زندگي مان چنان به هم ريخته است كه مجبوريم تفريق شويم از هم وبه جاي عددهاي بسياري كه مي توانستيم داشته باشيم كنار هم تو دوباره 2 ميشوي من 1 تو 8ميشوي من 5 !

گفت تفاوت من با تو يك عدد نيست تفاوت ما يك كلمه است ! من عاشقم وتو هيچ وقت نمي تواني عاشق بشوي چون يادت رفته است ميشود به دنيا بي حساب 2 -2 تا چهارتا نگاه كرد !

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت   توسط زهرا  | 

خانم وكيل در هواي سرد خودش به دنبال گرمايي مي گشت تا بتواند در آن به آرامشي دست يابد كه گويي در سالها پيش در سال هاي سال پيش جايي گم كرده بود يا گم كرده بودند از او... خانوم وكيل روزهايش را درتنهايي مي گذراند وانگشتش بوي قهوه ي ته مانده گرفته بود از بس ته فنجان ها به دنبال ردي معنا دارچرخيده بود ... خانوم وكيل نمي دانست نبايد درجستجوي معنايي براي زندگي اش باشد نمي دانست هيچ جا معنايي براي هيچ چيز وجود ندارد ...

+ نوشته شده در  86/10/15ساعت   توسط زهرا  | 

چشمهاي تو شايد عادت دارند به خنديدن ... دلم برايت تنگ شده بود براي چشمهايت و چيز مبهمي كه در تو هست ومن نمي دانم چيست اما دوستش دارم . راستش را بخواهي خيلي ها را بيشتر از تو دوست دارم اما چيزي درتو هست كه خيلي بيشتر دوست دارم يك چيزي كه نمي دانم چيست اما دلم را برايت تنگ مي كند گاهي وامروز وقتي شال گردنت را پس دادم احساس كردم گرماي عميقي را از دست دادم گرماي عميقي كه بوي دستهاي تورا مي داد اما شال گردن هركسي مال خودش است مثل دستكش هاي هركسي واين موضوع بعد ازجاماندن دستكش هايم توي تاكسي كمي نگران كننده است چون شايد ديگر نتوانم دستكش بخرم چون چيزي كه دستها را گرم مي كند نمي شود همين جور رفت وازهرمغازه اي خريد مثل چيزي كه دل را گرم مي كند ودرهيچ مغازه اي نيست .

حالم امشب كمي عجيب خوب است ومن مطمئنم به خاطر ديدن توست وچرايش دقيقا همان چيزي است كه درتوهست ومن نمي دانم چيست . دلم را به دريا مي زنم كمي خيس شدن بد نيست گاهي . حتي اگر هوا مثل اين روزها بسيارسرد باشد ... برايت sms مي زنم كه دلم مي خواهد چند روزي را با تو زندگي كنم فقط با تو ! فقط من وتو ... مي پرسم برايت امكان دارد يا نه ! به شدت دلم مي خواهد كه بگويي امكانش هست .

راستش خانه ي من امكانات زيادي ندارد يك تخت دارم كه اگر تو بيايي ميشود مال تو ومن مي توانم روي زمين بخوابم روبه روي شعله هايي كه اطمينان بخش اند بعد مي توانيم چراغ ها را خاموش كنيم وبگذاريم شعله هاي آتش حرف بزنند . يخچالم گوشت ندارد يعني هيچ وقت نداشته است اما اگر تو غذاي گياهي دوست نداشته باشي مي توانم براي چند روز بزنم زير عادت يخچال  . يك شيشه نسكافه دارم كه باهم شريك مي شويم بعد از سيگار توي دوتا فنجان سفيد و چند جلد كتاب ومقداري هم شكلات . چيزهاي ديگري هم هست كه اگر تو بيايي مي تواني با تمامشان شريك شوي غيراز مسواكم !

چقدر دلم مي خواهد كه چند روزي را با كلمه هاي تو زندگي كنم با دستهاي تو با چشمهاي تو با شالگردن تو ...

كاش بتواني چند روز ازدكتر مرخصي بگيري مگر خودش نگفته كه باهم همكاريد خوب لغت نامه را مي تواني بياوري توي خانه  قول نمي دهم كه كمكت كنم چون بلد نيستم اما مزاحمت هم نمي شوم اگر كارداشته باشي من ساكت مي نشينم آن طرف اتاق آيين دادرسي مي خوانم اصلا براي خودم هم خوب است چون بعضي وقتها كه غلامي ويرش مي افتد روي سوال كردن هي با خودم نمي گويم كه مرتيكه اين سوالها را از كجايش درمي آورد ! اما درعوض مي توانم قول بدهم هر وقت خسته شدي برايت چاي وبيسكوييت بياورم با چند تا شعر از احمد شاملو شايد هم فروغ. صدايت را دوست دارم وقتي شعر مي خواني و چشمهايت را كه هميشه مي خندند ...

چون خجالت مي كشيدم اين ها را حضوري بگويم اينجا نوشتمشان تو هراز گاهي نوشته هاي مرا مي خواني واين تقريبا خوب است خيلي خوب !   

.......

مرسی پرستو خیلی بیشتر از اینها مرسی !                      

+ نوشته شده در  86/10/13ساعت   توسط زهرا 

تنها چيزي كه آدمو سرپا نگه مي داره

دوست داشتنه !

دارم مي يفتم كم كم ...

+ نوشته شده در  86/10/11ساعت   توسط زهرا  | 

بيا مرا ببوس كه ذهن تو قربانگاه قشنگي است براي بكارت من ! بيا مراببوس كه از روسپي خانه هاي عدالت طناب داري برنمي خيزد وفواحش آنقدر برگونه هاي جهان بوسه هاي دروغين نواخته اند كه دنيا گويي درخلسه اي رخوتناك فرورفته است وگروه هاي ساكن سرزمين هاي سنگ وسيمان به خوابي چنان عميق گره خورده اند كه تنفس شان بوي مردار آدميزاد مي دهد . جلوتر كه بيايي و دستانت را كه برانحناي گردنم بلغزاني خواهي ديد چه طلب مصرانه اي دارد براي مرگ ! بيا مراببوس ... اينجا عزيز من ريشه هاي عاطفه آنقدر گنگ اند كه گاه مي انديشم اندام تفكرم همخوابگي با صورتك هاي شريف را نمي تابد مي شكند خرد مي شود واز هم مي پاشد . دروغ اينگونه ويران كننده است عزيزمن .

بيا مرا ببوس ودرعمق چشمانم رضايتي را بپذير كه شايسته ي آني آنگاه كه طناب دار سوغات صداقت توست . دروغ نمي گويي وشلاق صداقتت چنان زاويه هاي وجود آدم را مي سوزاند كه هرم داغش ذوب مي كند تمام گوشه پس گوشه هايي را كه به اتفاقي افتاده است به نام عشق ! چه لفظ مضحك دردآوري ... تو حق داري آنقدر حماقت اين نوشته را به شلاق بكشي تا تمام كلمه هايش آتش بگيرند وتكه تكه خاكسترشوند و "نيست" بدون علامت تعجب مسلم محضي شودو بي آنكه اتفاقي بخواهد روند كامل آن را به "هيچي " منقلب كند آرام آرام درجرياني گنگ ومبهوب حل شود وبعد تو بيايي وبه آتش بكشي هرآنچه قصد سوختن دارد وشعله مي كشد وفعل گناه مي آورد . گناهي كه از فراسوي قرن ها بي اعتباري سرخورد به دامن من وطعم حرام شيرين ترين ميوه اي شد كه رسالتش لذت يك دقيقه ي لب هاي من بود ونه بيشتر...

بافه هاي دار طعم بوسه هاي توست ... بيا مراببوس ... تمام شد !

 

+ نوشته شده در  86/10/07ساعت   توسط زهرا  |