سنگ مفت ... گنجشك مرد ! هوا سرد بود هوا گنجشك نداشت .هوا گنجشك ها خودكشي كردند . هوا دانه نبود . هوا لانه نبود. هوا گرم نبود. هوا سرد بود وسرد كلمه نبود سرد مرد بود ومرد كه اين روزها سردبود وهواسرد بود وهوا گنجشك نداشت وهوا زن نداشت وهوا سنگ داشت و سنگ سرد بودو مرد سرد بود وهوا سرد بودو هوا گنجشك مرد وهوا زن مردو هوا سرد بود كه زن مرد وگنجشك مردو هوا سرد بود كه مرد راه مي رفت ومرد روي جدول هاي سياه وسفيد خيابان ناكجا بود كه راه مي رفت وهواسرد بود ومرد به زن فكر مي كرد كه راه مي رفت به زن فكر مي كرد كه اين روزها زياد فكر مي كرد به زن كه اين روزها زياد راه مي رفت به زن كه اين روزها زياد شعر مي خواند به زن كه اين روزها زياد سرد بودوگنجشك نبود وسنگ بود وسرد بود به زن كه اين روزها هوا سردبود ومرد راه مي رفت ومرد برف مي باريد ومرد موهاي جوانش زير برف پير مي شد ومرد پير ميشد وامتداد خيابان ناكجا مرد را راه مي برد ومرد را قدم زدن فكر مي كرد ومرد را پرنده فكر مي كرد ومرد گنجشك نداشت ومرد هوا نداشت ومرد زن نداشت ومرد راه مي رفت مرد مي رسيد هربار به پيچ مبهمي از خيابان چندم مرداد ماه ... خياباني كه زن ايستاده بود در انتهايش خياباني كه زن داشت خياباني كه مرد زن داشت وگرم بود كه برف نمي باريد كه سرد نبود كه مرد جوان بود و گرم بود وهوا زن داشت وهوا تن داشت وهوا تني داشت كه غريبه نبود كه تن داشت تني كه چشم داشت تني كه كور نبود كه دست داشت كه مرد دست داشت كه زن دست داشت كه مرد دستهاي زن را داشت كه مرد زن داشت ومرد گنجشك داشت ومرد دستهاي زن را كه گرم بود داشت كه آشنا بود داشت كه دستهاي زن خطوطي داشت كه گنجشك داشت كه دستهاي زن خطوطي داشت كه به تنهايي مرد متصل ميشد وزن مرد داشت ومرد زن داشت ومرد تنها نبود وزن تنها نبود ومرد زن بود ومرد تمام زن بود ومرد گرم بود ومرد مرداد ماه يك هزار وسيصد وهشتاد وچند بود ومرد راه مي رفت به سوي اتفاقي كه چتر نداشت كه خيال داشت كه ترس نداشت كه باران داشت كه فكر داشت كه زن داشت كه مرد داشت كه مرد زن داشت كه زن گرما داشت كه خيال داشت كه باران داشت كه ترس نداشت كه خيس بود كه چتر نداشت كه مي شد هزاربار در آن سرما خورد وگرما داشت كه سرما خورد وزن داشت وزن مرد داشت وزن هرچه مي خواست داشت ومرد هرچه مي خواست زن داشت ومرد اتفاق داشت ومرد افتاد وزن اتفاق افتاد ومرد زن افتاد ومرد ساكت ماند ...
ومرد ساكت ماند ...
ومرد ساكت ماند...
ومرد ساكت ماند ومرد عاشق بود ومرد افتاد وعشق افتاد ومرد اتفاق افتاد وزن افتاد وعشق اتفاق افتاد ومرد ساكت ماند ومرد عاشق بود ومرد شعر داشت وزن تنها بود ومرد دست نداشت ومرد كلمه داشت ومرد مرد نبود مرد كلمه بود مرد صدا داشت مرد مرد نبود مرد كلمه اي بود كه صدا داشت مرد دانستن نبود وزن را مرد چيزي از جنس نمي دانم بود ومرد چيزي از جنس نبود بود وهوا سرد بود وگنجشك نداشت ومرد واژه هاي يك شعر ناتمام بود وهوا سرد بود وسنگ بود وزن نبود وزن شعرنداشت ومرد دستنوشته هاي چند داستان نيمه تمام بود وهوا سرد بود وزن دراتاق خودش تنها بود وزن گنجشك نداشت ومرد كلمه بود ومرد را زن مي خواست كه بنويسد وزن شاعر نبود وزن بلد نبود كه بنويسد زن سواد نداشت زن گنجشك نداشت زن كلمه نبود حرف نداشت زن ناتمام بود زن جدول هاي سياه وسفيد خيابان ناكجا بود زن تمام نداشت زن هوا سرد بود زن برف مي باريد... مرد تنها بود...
