تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

 واين روزها تمام دقايق لجوج گره خورده اند به حسي كه هم تو مي داني هم من به حسي كه رفته است چنان درتاروپود وجودمان كه انگار بافته اند مارا به داری به نام ... توبگو رفيق ! من كه حس مي كنم براي سرسراي دنيا مثل قاليچه ي كهنه اي شده ام كه هر روز خداوند با پاهاي سنگينش روي آن راه مي رود وصداي قدمهاي سنگينش مغزم را مي لرزاند وقلبم درست مثل زماني كه دريك آمفي تاتر سربسته نشسته باشي وبه طبل كوبيدن يك ديوانه گوش بدهي هراسي گنگ دارد هراسي گنگ وناموزون !

هرآدمي محكوم است به تنهايي دركالبد خودش !

+ نوشته شده در  86/09/29ساعت   توسط زهرا  | 

اسمش نوید بود. یک پسر لاغر با یه قیافه ی کاملا معمولی اما منحصر به فرد . فلسفه نمی خوند اما فیلسوف بود .رشته ی اصلیش مرمت آثارتاریخی بود اما نقاشی هم می کرد .می نشست روبه روی درخت وسط دانشکده وچیزهایی رو می کشید که من هیچ وقت نتونستم بفهمم چیه !زاویه ی دیدش ظریف بود وجدی . درکل آدم جالبی بود.

اون روزا یه نشست داشتیم که بهش می گفتیم کارگاه فلسفه ! اونجا هرکسی سعی می کرد عمیق تراز بقیه به نظر برسه ونوید تنها کسی بودکه به نظرمن واقعا خودش بود وبه چیزی تظاهر نمی کرد گاهی وقتا حرفایی می زد که از سطح پوستت فراتر نمی رفت وگاهی وقتا با حرفاش سلوسلهای مغزتو قلقلک می داد وهمین نوسان های غیرقابل پیش بینی به نظر من جالبترش کرده بود.

می گفتن یه دوست دختر داره که 13سال ازخودش بزرگتره یعنی حدودا 38ساله واین برای من یه کم عجیب بود وهمیشه از خودم می پرسیدم چه چیزی تواین زن برای نوید جالبه ! البته تعجب من به خاطر این 13سال نبود به خاطر این بود که نوید اصولا از زنها زیاد خوشش نمی آمدورابطه ی خوبی باهاشون نداشت .

یه روز بهم گفت اون یه چیزی به من می ده که هیچ دختردیگه ای نمی تونه ! گفت اون یه تن بی فکره ! لازم نیست بهش بگی دوستت دارم تا به سمتت بیاد . لازم نیست بهش بگی رژلبش خوشرنگه تا ببوسدت . لازم نیست بهش بگی فرم بدنش رو دوست داری تا بغلت کنه . اون به هیچی فکر نمیکنه . یک تن محضه ! یه تن بی فکر!

بهم گفت تنها مشکل تو اینه که زیاد فکر می کنی اگر فاحشه بودی زن کاملی می شدی !

.............

نتیجه ی اخلاقی اول: فاحشه بودن کاریه که از هرکسی برنمی آد.

نتیجه ی اخلاقی دوم :فاحشه ها آدمهای بزرگی هستند . آدمهای بزرگی که فکر نمی کنند.

+ نوشته شده در  86/09/23ساعت   توسط زهرا  | 

من نمی تونستم قبول نکنم . من حق انتخاب نداشتم . موضوع مرگ وزندگیه تو اینجور پرونده ها حضور وکیل الزامیه ! لطفا منو سرزنش نکن من دختر بدی نیستم . من ... من ...

اوه لطفا دهنتو ببند خانوم وکیل تو می تونستی الان یک کتاب خوب بخونی بری پارک می تونستی واسه خودت قهوه دم کنی سیگار بکشی وبرقصی ! اما اینجایی !! گند زدی به پروانه ی وکالتت با این پرونده ی تسخیری ! گند زدی به خودت و... اصلا به من چه برو به درک !

منو سرزنش نکن من ... باشه ... باشه می رم به درک اما ... اما ... خوب باشه آتیش می زنم اون پروانه ی وکالتو ... آتیش می زنم تا باهم بریم به جهنم ! اون جا هوا خوبه ... سرد نیست ... من سردمه ! لطفا یه کم آتیش ! یه کم آتیش بدین به من !

قاضی :جلسه به کلاسه پرونده ی مندرج دروقت مقرر تشکیل است . دادستان محترم راسا حضور دارند تا ضمن دفاع از کیفرخواست صادره اظهارات خویش را توضیحا بیان نمایند . مشتکی عنه حضورندارد ووکیل وی اعلام نموده است بدون حضور وی حاظر به دفاع از کیفرخواست می باشد.

حالا دفاع کن ! می تونی ؟؟ چی می خوای بگی به خودت !! ... موکل تو محکومه به نیستی به عدم به مرگ ... همین فردا صبح قبل از طلوع آفتاب می کشنش بالای دار ... حالا توهی برقص هی لایحه بنویس هی سیگار بکش ... خانوم وکیل اشتباه کردی اینبار!

من حالم خوب نیست ... من سرم داره گیج می ره ... من سردمه ... نه ... داغم ... لطفا یه بستنی گرم به من بده تا خنک بشم  ! ساکت باش .بزار ببازم بزار برنده باشم بزار ... بزار اصلا بمیرم ... راحتم بزار

دادستان : همانطور که مستحضرید درادله ی اثبات دعوی اقرار نافذترین دلیل است وموکل شما سرکار خانوم درمراحل بدوی بازجویی وحتی بعد از آن صراحتا به بزه انتسابی اعتراف نموده است . دراین خصوص مایلیم صحبت های شما را بشنویم !

اوه خانوم وکیل بیچاره ! دلت می خواد چه طوری بهت بخندم که بیشتر از این عصبی نشی ؟ می خوای بگی مست بوده ؟؟اوه احمق نشو خانوم وکیل اون لب به مشروب نمی زنه ! آهان می خوای بگی دچار جنون شده ! خوب بگو تا مزاح منظمی کرده باشی سرصبح ! حتما نمی خوای بگی صغیر بوده (الله اکبر!) خوب کارعاقلانه ای می کنی تو همیشه می تونی کلمه هاتوخوب انتخاب کنی اما اینبار خانوم وکیل عزیز دیگه جای سفسطه گری نیست تو حتی یه برگ هم برای برنده شدن نداری بهتره بازنده ی خوبی باشی !

حتما یه راهی هست ... حتما یه راهی پیدا می کنم ...

هیچ راهی نیست خانوم وکیل ! بهتره بلندشی کیفتو برداری جناب دادستان رو درکمال صمیمیت ببوسی وبه حضرات قضات تعظیمی بکنی از سرفروتنی وبروی گورت را گم کنی هرجا که شد ! خانوم وکیل ... خانوم وکیل عزیز تو این پرونده حسابی گند زدی به خودت و...

دادستان : مثل اینکه خانوم وکیل صلاح می دانند صورتجلسه را امضا کنند و بگذارند پرونده روال طبیعی اش را طی کند ؟

خانوم وکیل : من به زمان احتیاج دارم جناب قاضی تقاضای من تجدید جلسه است !

دادستان : جناب قاضی فکر نمی کنم محتویات پرونده تجدید جلسه را ایجاب نماید ! همه چیز واضح است متهم عقلا وعملا محکوم است .تقاضای صدور حکم به شرح کیفرخواست مجددا مستدعاست .

اوه خانوم وکیل بیچاره ! چرا قیافه ات اینقدر به هم ریخته ؟ بلند شو موهاتو شونه کن . شکل مرده گرفته صورتت پاشو یه کم رنگ بزن به لبات ...پاشو کنار خودت قدم بزن وباصدای بلند به خودت بگو لعنت به تو ! خانوم وکیل وکالت به درد تو نمی خوره تو باید گورکن میشدی ! به دستات نگاه کن بوی خاک قبرستون میدن ! پیشنهاد من اینه که یه دوش آب گرم بگیری ریلکس کنی بعد درکمال آرامش تف کنی تو صورت خودت ... یک تف سربالا !

منو برین بهشت ! لطفا منو ببرین بهشت من لیاقت جهنم و ندارم منو ببرین بهشت تا از پوچی سرشاربشم . هنوز زوده برای رفتن به جهنم ... من دختر بدی هستم ... بیاین پرونده هاتونو پس بگیریدازمن ! من دیگه وکیل هیچ کس نمی شم ... می خوام برم قبرستون . باید تا صبح نشده چند تا قبر تازه بکنم ... من وکیل نیستم ... منو بسوزونید !

..............

درحاشیه :

1- والله خیرالماکرین ...

۲- الله اکبر...

۳- تنها تو می تونی به خانوم وکیل کمک کنی... نرگس به خانوم وکیل کمک نکن اگه جلسه تجدید نشه خودمو می کشم بزار خودموبکشم قبل از طلوع آفتاب ! بزار منو ببرن به جهنم ... اون جارو دوس دارم نرگس ! به من کمک نکن ...

۴- برای باختن دیگه خیلی دیر شده لطفا یکی منو بسوزونه . قول میدم وقتی رسیدیم جهنم واسش بستنی  بخرم !

+ نوشته شده در  86/09/19ساعت   توسط زهرا  | 

من با تو بود من دلش اکنون گرفته است / این من که مثل مرده ی طاعون گرفته است ...

شنبه : " من " دلش برای " اون " تنگ شد رفت به دیدنش ." من " به " اون " دروغ گفت . "اون " زد تو دهن " من " . "من " دیگه برای حرف زدن با " اون " دهن نداره .

سه شنبه : " من " دلش می خواست " اون " و ببینه ."من " "اون " و دوست داشت .اما بهش دروغ گفت "اون " زد تو گوش "من " . "من " دیگه برای شنیدن صدای "اون" گوش نداره.

پنج شنبه : "اون" از دروغ بدش می آمد ."من" دلش برای "اون " تنگ شده بود. "من" به "اون" دروغ گفت " اون " " من" و هل داد ." من " دستش شکست . " من " دیگه برای بغل کردن "اون" دست نداره

دوشنبه : "من" با دوتا پایی که داشت راه افتاد به سمت خونه ی "اون ". "من " دلش برای "اون" تنگ شده بود. چرا "من" به " اون" دروغ گفت !! " اون" "من " و زد. " من " دیگه برای رفتن پیش "اون" پا نداره .

چهارشنبه : ....

جمعه : "اون" به "من " عادت کرده بود. اما " من " دیگه پا نداشت برای رفتن پیش "اون". دست نداشت برای بغل کردن "اون " گوش نداشت برای شنیدن حرفای "اون" دهن نداشت برای حرف زدن با "اون " ... " اون " با خودش فکر کرد : " من " چقدر زود تموم شد !! با خودش فکر کرد من "اون"و تموم کردم !!

شنبه : لطفا یکی منو ببره پیش اون ! چشمها نمی تونن دروغ بگن ...

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت   توسط زهرا  | 

فکر می کنم

یک سگ باردار قهوه ای رنگ

همین دیروزها

دردهانت چند توله زایید

که این روزها

وقتی نگاهت میکنم

به جای تکرار بی حاصل دوستت دارم

مدام

واق واق می کنی !

...........

ببخشید من یه کم بی شخصیتم ....لطفا بامن مثل خودم رفتار کنید !!!!

+ نوشته شده در  86/09/07ساعت   توسط زهرا  |