پس با یک نسکافه ی شیرین موافقی ؟ اگر شیرینی اش خنده ی تو باشد!
این جمله ای بود که آقای نویسنده تصمیم گرفت داستانش را با آن تمام کند . با خودش فکر می کرد از دنیای کلمه ها که بیاید بیرون هیچ خنده ای واقعا اینقدر شیرین نیست و طعم دخترهای تمام کافی شاپ های شهررا هم که بگذارد کنار هم حتی یک فنجان کوچک هم شیرین نخواهد شد با این وجود نقطه های متناقض وجودش اورا به مبهمی رسانده بود که درکش جز دردنیای کلمه ها ممکن نبود . آقای نویسنده مرز واقعیت وقصه را به وضوح گم کرده بود وازاین گم شدن احساس رهایی لذت بخشی داشت آنقدر که هی نسکافه می ریخت وهی سرمی کشید بدون شکر!
شب بود واتاق مرد ازصدای سرفه کردنهای خودکارش می لرزید آقای نویسنده سرمای سختی خورده بود اما همچنان اصرارداشت از زمستان پربرفی بنویسد که یک آدم برفی بی دهن سرنوشت اورا به دریچه ای کوچک منگنه کرده بود همچنان که او ورقه های داستانش را به هم ...
پیکر برفی را گرفته بود توی بغلش وبی آنکه عکس العمل مشخصی از خود بروز دهد به نقطه ای خیره شد ه بود که رد گنگ زغال روی برفها شیاری نامحسوس ایجاد کرده بود به جای دهان ! روانپزشک آسایشگاه که بارها شاهد چنین رفتارهایی از مردجوان بود نگران وعاصی درچند قدمی آدمک برفی زیر چتر سیاهی ایستاده بود وسعی میکرد آقای نویسنده را متقاعد کند جسم برفی را رها کند وبرگردد به اتاقش وهرساعتی که میگذشت بی اعتنایی مردجوان بیشتر شگفت زده اش می کرد غافل از اینکه حرفهایش به گوش آقای نویسنده حروفی بودند که جدا جدا دور نیم کره ی راست مغزش می چرخیدند وناکام از کلمه شدن می ریختند زیرپایش ! برف شدیدترشده بود وآقای نویسنده همچنان درمرکز حیاط آسایشگاه نشسته بود وبی آنکه بگذارد لباس مناسبی تنش کنند صورتش را چسبانده بود به گلوله ی ناهمواری که به جای سرآدم برفی گذاشته بودند روی تنه اش !هوا به شدت سرد بود اما انگار محرک های عصبی بدن مرد درمقابل هرعامل خارجی به طرز کاملا حفاظت شده ای بی تفاوت شده بودند نه صدایی میشنید نه سرمایی حس میکرد نه تکانی میخورد با این حال هنوز آنقدر هوشیار بود تا درمقابل کسانی که می خواستند از آن موقعیت غیرعادی جدایش کنند مقاومتی عصبی ودرعین حال بی اعتنا از خود نشان دهد. مسئولین آسایشگاه کم کم داشتند حوصله شان را از دست میدادند وتصمیم میگرفتند به روشی فیزیکی وزورمدارانه متوسل شوند تا قبل از اینکه خون دررگ های مرد منجمد شود اورا برگردانند به اتاقش که خانوم وکیل درحالیکه دستهایش را ازسرما جلوی دهانش گرفته بود وها میکردوارد اتاق شد.رئیس آسایشگاه چند سال پیش درپرونده ای که سخت به بن بست خورده بود برگه ای راگواهی کرده بود که باعث تبرعه شدن موکل زن شده بود واین جریان آشنایی خفیفی بین آن دو به وجود آورده بود که تقریبا هرازگاهی آن ها را به ملاقاتی کوتاه می کشاند ومکالمه ای رسمی درباره ی مرد یا زنی که به گواهی جنون برای توقف جریان دادرسی احتیاج داشت . آن روز هم خانوم وکیل آمده بود تا درباره ی یکی از موکلینش با پزشک آسایشگاه صحبتی کند که چشمش به مردی افتاد که مچاله شده بود توی پیکری برفی وبه نقطه ای خیره مانده بود که از آن فاصله دقیقا مشخص نبود. خانوم وکیل همانطور که درباره ی موکلش صحبت می کرد هرازگاهی برمیگشت ووضعیت مرد را با دقتی خاص ارزیابی می کرد. مسئول آسایشگاه که درنگاههای عمیق او به مردجوان به دنبال چاره ای برای پایان دادن به وضعیت ناهنجار پیش آمده میگشت گفت :"باید چندتا پرستاررا بفرستم دست وپاهایش را بگیرند وپرتش کنند به اتاق مردک دیوانه را. کارکردن با یک مشت روانی زبان نفهم اعصاب می خواهد خانوم وکیل ! از صبح نشسته توی حیاط !! واقعا نمی دانم چه جانی دارد که تا حالا از سرما نمرده است !" خانوم وکیل درحالیکه از لحن عقل مدارانه ی مرد مقابلش حالت چندش آوری احساس می کرد گفت اگر اجازه می دهید چند لحظه بروم کنارش وبی آنکه منتظر جواب شود به سمت دررفت .مسئول آسایشگاه با وجود اینکه منتظر چنین پیشنهادی بود خودش را سنگین گرفت بادی زیرپوستش انداخت وگفت :" به هرحال یادتان نرود اویک بیمار روانی است " . خانوم وکیل درحالیکه سعی میکرد مسیری را انتخاب کند که لذت کوبیده شدن برفهای دست نخورده را ازدست نداده باشد با خودش فکر کرد مسئول آسایشگاه محجورترین فردی است که تا کنون با وی برخوردداشته است.
خانوم وکیل با هر قدمی که به سوی آدمک برفی برمیداشت احساسی متفاوت را تجربه می کرد . ترس ... دیوانگی ... ابهام ... شجاعت ... کنجکاوی وآخرین قدم وقتی درست بالای سرمرد رسیده بود محبت ! بی هیچ دلیلی بی هیچ پشتوانه ای بی هیچ جرقه ای انگار یک محبت قدیمی وسبک سرخورد به قلبش واحساس کرد سالهاست ریشه های وجودش با این آدمیزاد ناشناس آشناست واین حس برای زنی مثل او تااندازه ای عجیب بود اما چه اهمیتی داشت ؟! پالتویش را درآورد وانداخت روی شانه های مرد ... برای پزشک آسایشگاه که از فاصله ای معین پشت پنجره مواظب اوضاع بیرون بود عدم واکنش منفی آقای نویسنده نسبت به این زن کمی تعجب آور بود با این حال با خودش فکر کرد هرچه نباشد اویک زن است واین طبیعی است که یک مرد با این نوع بیماری خاص نسبت به جنس مخالفش انعطاف داشته باشد وچیزی که پزشک آسایشگاه هیچ وقت متوجه آن نشد این بود که آقای نویسنده بعد از مدتها گرمای یک آدمیزاد را دریافته بود آرامش خالی انسان برای انسان !
خانوم وکیل صورتش را چسباند به گونه ی دیگر آدم برفی وسرمای لذت بخشی دوید به تنش وبعد ازچند دقیقه پوست صورتش درکمال آرامش به سوزشی مطبوع با رگه ای از خدرشدن های گاه به گاه به سرمایی اعتیاد آوررسید وتازه آنجا بود که فهمید چه چیزی این مرد را به چنین بی اعتنایی غلیظی سوق می دهد.
20دقیقه از رفتن خانوم وکیل گذشته بود وهنوز هیچ اقدام موثری درجهت بازگرداندن بیمار صورت نگرفته بود ومسئول آسایشگاه با عصبانیت درطول اتاق قدم می زد وفحشی بود که نثار اجدادش می کرد از اینکه یک دیوانه ی دیگر را به گودی فرستاده است که مهارش انرژی دوچندان می طلبید.
خانوم وکیل حالا انگشت سبابه اش را گذاشته بود روی خط مبهم دهان آدمک وشیاری ساخته بود به جای دهانش وهمانطور که سرگرم ساختن انحنای آن بود به مردگفت لطفا از توی کیفم یک سیگار آتش بزن هوا کمی سرد شده است .مرد دستهای یخ زده اش را به کیف زن نزدیک کرد وبا احتیاطی نه چندان جدی شروع کرد به گشتن محتویات کیف واین حرکت گرچه نشانه ی خوبی برای پزشک محسوب می شد اما هنوز از عصبانیت مسئول آسایشگاه ذره ای نکاسته بودو بی آنکه علی رغم آنچه نشان می دهد درک درستی از شرایط پیش آمده داشته باشد زیرلب گفت :سیگارکشیدن درآسایشگاه ممنوع است حضرت خانوم! اما چه اهمیتی داشت خانوم وکیل کاملا راضی وخوشحال به نظر میرسیدانگار لذت بخش ترین کار دنیا سیگار کشیدن زیربرف و درست کردن یک دهان غیرواقعی برای یک آدم برفی ناهمواراست .رژلبش را برداشت وبنا کرد کشیدن روی ورقه ای 2سانتی که اریک برگه ی A4 جدا کرده بود.نوار قرمز را به دست مرد داد وگفت می توانی بگذاریش توی دهانی که من درست کردم ببین درست توی این شیار.احتمالا تا شب خراب می شود اما خوب چند ساعت دهن داشتن بهتراز هرگز دهن نداشتن است .بهتر از این بلد نیستم . وقبل از اینکه منتظر واکنش مرد شود بلند شد پالتویش را از روی شانه های مرد برداشت کیفش را جمع کرد ودرست از کنار مسیری که آمده بود شروع کرد به کوبیدن برفهای بکر وبازگشت.
آقای نویسنده ناگهان سردش شد.آنقدر که با رفتن زن انگار برای اولین بار در زندگی اش گرمای حضوری را که تازه تجربه کرده بود از دست می داد گرمای حضور انسان برای انسان وباهرقدمی که زن از او دورترمیشد احساس متفاوتی را درمی یافت .ترس ، دیوانگی ،ابهام ، شجاعت، کنجکاوی وآخرین قدم وقتی از زن تنها پیکری سیاه توی برف دیده می شد محبت !...لبهای ساختگی را گذاشت توی دهان آدمک برفی واحساس کرد سالهاست طعم رژلب خانوم وکیل را میشناسد.
مسئول آسایشگاه همان روز پرونده ی مردجوان را به خانوم وکیل داد وبا فروتنی گفت :فکر می کنم شما تنها کسی باشید که می توانید به این مرد کمک کنید . اسمش آقای نویسنده است !