تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

در آیین من شراب حد ندارد

چراکه تاکستان

به چشمان مصلوب یک خدای دروغین قسم می خورد

دیگر نمی شود اعتماد کرد

دیگر نمی شود اعتماد کرد

این درس را

کالبد بی روح مردی غریق به من آموخت

مردی که

به استواری کشتی نوح اعتماد کرده بود

......

من سهم خودمو برداشتم تو هم سهمتو بردار تا باهم بریم به جهنم !

+ نوشته شده در  86/08/30ساعت   توسط زهرا  | 

حاشیه نمی رم اصلا هم برام مهم نیست که قلمم به گند کشیده میشه با نوشتن این کلمه ها چه اهمیتی داره پایبند بودن به اصول کلمه وقتی هیچ کس به هیچ چیز پایبند نیست باید خودتو سانسورکنی باید قسمتهای متفاوت بدنت رو بپوشونی قسمتهای متفاوت فکرت رو بپوشونی باید خفه شی وتیکه های خودتو مثل یک فیلم مستهجن از نمایش مسخره ای که هرروز بازیگرش هستی سانسورکنی اگه می خوای هزار چرند احمقانه نشنوی باید خودتو بالا بیاری تو خودت فقط خودت فقط فقط خودت باید خفه شی باید تنها شام بخوری تنها قهوه بخوری تنها شعر بخونی تنها بری تنها بیای باید فقط تو خودت باشی گور بابای روابط اجتماعی کردن گوری بابای روابط انسانی کردن ما تو آشغال دونی ای زندگی می کنیم که آدمای کثیفش بوی تعفن می دن اینقدر که وقتی بهت نزدیک می شن می خوای اینقدر عق بزنی وبالا بیاری که روده هات بریزن کف آسفالت . تو این سگ دونی کثافت هیچ کس حرف هیچ کس و نمی فهمه هیچ کس واسه روح هیچ کس ارزش قائل نمیشه همه چیز خلاصه میشه تو شکم وزیرشکم .لازم نیست به من بگی چه طور حرف بزنم من استفراغ می کنم تو شان شغلی و اون آرم مسخره ای که یه خورشید لاابالی توش بالای یه ترازوی مضحک می درخشه . خفه شو دیگه با خود توام باتویی که این کلمه های متعفن رو می ریزی اینجا خفه شو دهنتو ببند وگرنه سرتو می کنم تو چاه توالت تا بفهمی ... زیادی خوردن چقدر می تونه سیستم خوک دونیتو به مخاطره بندازه .خفه شو دیگه کثافت آشغال خفه شو . ازامروز به بعد باید مثل سگ زندگی کنی وگرنه میندازمت جلوی آدما تا تیکه تیکه ات کنن...

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت   توسط زهرا  | 

پس با یک نسکافه ی شیرین موافقی ؟ اگر شیرینی اش خنده ی تو باشد! این جمله ای بود که آقای نویسنده تصمیم گرفت داستانش را با آن تمام کند . با خودش فکر می کرد از دنیای کلمه ها که بیاید بیرون هیچ خنده ای واقعا اینقدر شیرین نیست و طعم دخترهای تمام کافی شاپ های شهررا هم که بگذارد کنار هم حتی یک فنجان کوچک هم شیرین نخواهد شد با این وجود نقطه های متناقض وجودش اورا به مبهمی رسانده بود که درکش جز دردنیای کلمه ها ممکن نبود . آقای نویسنده مرز واقعیت وقصه را به وضوح گم کرده بود وازاین گم شدن احساس رهایی لذت بخشی داشت آنقدر که هی نسکافه می ریخت وهی سرمی کشید بدون شکر!

شب بود واتاق مرد ازصدای سرفه کردنهای خودکارش می لرزید آقای نویسنده سرمای سختی خورده بود اما همچنان اصرارداشت از زمستان پربرفی بنویسد که یک آدم برفی بی دهن سرنوشت اورا به دریچه ای کوچک منگنه کرده بود همچنان که او ورقه های داستانش را به هم ...

پیکر برفی را گرفته بود توی بغلش وبی آنکه عکس العمل مشخصی از خود بروز دهد به نقطه ای خیره شد ه بود که رد گنگ زغال روی برفها شیاری نامحسوس ایجاد کرده بود به جای دهان ! روانپزشک آسایشگاه که بارها شاهد چنین رفتارهایی از مردجوان بود نگران وعاصی درچند قدمی آدمک برفی زیر چتر سیاهی ایستاده بود وسعی میکرد آقای نویسنده را متقاعد کند جسم برفی را رها کند وبرگردد به اتاقش وهرساعتی که میگذشت بی اعتنایی مردجوان بیشتر شگفت زده اش می کرد غافل از اینکه حرفهایش به گوش آقای نویسنده حروفی بودند که جدا جدا دور نیم کره ی راست مغزش می چرخیدند وناکام از کلمه شدن می ریختند زیرپایش ! برف شدیدترشده بود وآقای نویسنده همچنان درمرکز حیاط آسایشگاه نشسته بود وبی آنکه بگذارد لباس مناسبی تنش کنند صورتش را چسبانده بود به گلوله ی ناهمواری که به جای سرآدم برفی گذاشته بودند روی تنه اش !هوا به شدت سرد بود اما انگار محرک های عصبی بدن مرد درمقابل هرعامل خارجی به طرز کاملا حفاظت شده ای بی تفاوت شده بودند نه صدایی میشنید نه سرمایی حس میکرد نه تکانی میخورد با این حال هنوز آنقدر هوشیار بود تا درمقابل کسانی که می خواستند از آن موقعیت غیرعادی جدایش کنند مقاومتی عصبی ودرعین حال بی اعتنا از خود نشان دهد. مسئولین آسایشگاه کم کم داشتند حوصله شان را از دست میدادند وتصمیم میگرفتند به روشی فیزیکی وزورمدارانه متوسل شوند تا قبل از اینکه خون دررگ های مرد منجمد شود اورا برگردانند به اتاقش که خانوم وکیل درحالیکه دستهایش را ازسرما جلوی دهانش گرفته بود وها میکردوارد اتاق شد.رئیس آسایشگاه چند سال پیش درپرونده ای که سخت به بن بست خورده بود برگه ای راگواهی کرده بود که باعث تبرعه شدن موکل زن شده بود واین جریان آشنایی خفیفی بین آن دو به وجود آورده بود که تقریبا هرازگاهی آن ها را به ملاقاتی کوتاه می کشاند ومکالمه ای رسمی درباره ی مرد یا زنی که به گواهی جنون برای توقف جریان دادرسی احتیاج داشت . آن روز هم خانوم وکیل آمده بود تا درباره ی یکی از موکلینش با پزشک آسایشگاه صحبتی کند که چشمش به مردی افتاد که مچاله شده بود توی پیکری برفی وبه نقطه ای خیره مانده بود که از آن فاصله دقیقا مشخص نبود. خانوم وکیل همانطور که درباره ی موکلش صحبت می کرد هرازگاهی برمیگشت ووضعیت مرد را با دقتی خاص ارزیابی می کرد. مسئول آسایشگاه که درنگاههای عمیق او به مردجوان به دنبال چاره ای برای پایان دادن به وضعیت ناهنجار پیش آمده میگشت گفت :"باید چندتا پرستاررا بفرستم دست وپاهایش را بگیرند وپرتش کنند به اتاق مردک دیوانه را. کارکردن با یک مشت روانی زبان نفهم اعصاب می خواهد خانوم وکیل ! از صبح نشسته توی حیاط !! واقعا نمی دانم چه جانی دارد که تا حالا از سرما نمرده است !" خانوم وکیل درحالیکه از لحن عقل مدارانه ی مرد مقابلش حالت چندش آوری احساس می کرد گفت اگر اجازه می دهید چند لحظه بروم کنارش وبی آنکه منتظر جواب شود به سمت دررفت .مسئول آسایشگاه با وجود اینکه منتظر چنین پیشنهادی بود خودش را سنگین گرفت بادی زیرپوستش انداخت وگفت :" به هرحال یادتان نرود اویک بیمار روانی است " . خانوم وکیل درحالیکه سعی میکرد مسیری را انتخاب کند که لذت کوبیده شدن برفهای دست نخورده را ازدست نداده باشد با خودش فکر کرد مسئول آسایشگاه محجورترین فردی است که تا کنون با وی برخوردداشته است.

خانوم وکیل با هر قدمی که به سوی آدمک برفی برمیداشت احساسی متفاوت را تجربه می کرد . ترس ... دیوانگی ... ابهام ... شجاعت ... کنجکاوی وآخرین قدم وقتی درست بالای سرمرد رسیده بود محبت ! بی هیچ دلیلی بی هیچ پشتوانه ای بی هیچ جرقه ای انگار یک محبت قدیمی وسبک سرخورد به قلبش واحساس کرد سالهاست ریشه های وجودش با این آدمیزاد ناشناس آشناست واین حس برای زنی مثل او تااندازه ای عجیب بود اما چه اهمیتی داشت ؟! پالتویش را درآورد وانداخت روی شانه های مرد ... برای پزشک آسایشگاه که از فاصله ای معین پشت پنجره مواظب اوضاع بیرون بود عدم واکنش منفی آقای نویسنده نسبت به این زن کمی تعجب آور بود با این حال با خودش فکر کرد هرچه نباشد اویک زن است واین طبیعی است که یک مرد با این نوع بیماری خاص نسبت به جنس مخالفش انعطاف داشته باشد وچیزی که پزشک آسایشگاه هیچ وقت متوجه آن نشد این بود که آقای نویسنده بعد از مدتها گرمای یک آدمیزاد را دریافته بود آرامش خالی انسان برای انسان !

خانوم وکیل صورتش را چسباند به گونه ی دیگر آدم برفی وسرمای لذت بخشی دوید به تنش وبعد ازچند دقیقه پوست صورتش درکمال آرامش به سوزشی مطبوع با رگه ای از خدرشدن های گاه به گاه به سرمایی اعتیاد آوررسید وتازه آنجا بود که فهمید چه چیزی این مرد را به چنین بی اعتنایی غلیظی سوق می دهد.

20دقیقه از رفتن خانوم وکیل گذشته بود وهنوز هیچ اقدام موثری درجهت بازگرداندن بیمار صورت نگرفته بود ومسئول آسایشگاه با عصبانیت درطول اتاق قدم می زد وفحشی بود که نثار اجدادش می کرد از اینکه یک دیوانه ی دیگر را به گودی فرستاده است که مهارش انرژی دوچندان می طلبید.

خانوم وکیل حالا انگشت سبابه اش را گذاشته بود روی خط مبهم دهان آدمک وشیاری ساخته بود به جای دهانش وهمانطور که سرگرم ساختن انحنای آن بود به مردگفت لطفا از توی کیفم یک سیگار آتش بزن هوا کمی سرد شده است .مرد دستهای یخ زده اش را به کیف زن نزدیک کرد وبا احتیاطی نه چندان جدی شروع کرد به گشتن محتویات کیف واین حرکت گرچه نشانه ی خوبی برای پزشک محسوب می شد اما هنوز از عصبانیت مسئول آسایشگاه ذره ای نکاسته بودو بی آنکه علی رغم آنچه نشان می دهد درک درستی از شرایط پیش آمده داشته باشد زیرلب گفت :سیگارکشیدن درآسایشگاه ممنوع است حضرت خانوم! اما چه اهمیتی داشت خانوم وکیل کاملا راضی وخوشحال به نظر میرسیدانگار لذت بخش ترین کار دنیا سیگار کشیدن زیربرف و درست کردن یک دهان غیرواقعی برای یک آدم برفی ناهمواراست .رژلبش را برداشت وبنا کرد کشیدن روی ورقه ای 2سانتی که اریک برگه ی A4 جدا کرده بود.نوار قرمز را به دست مرد داد وگفت می توانی بگذاریش توی دهانی که من درست کردم ببین درست توی این شیار.احتمالا تا شب خراب می شود اما خوب چند ساعت دهن داشتن بهتراز هرگز دهن نداشتن است .بهتر از این بلد نیستم . وقبل از اینکه منتظر واکنش مرد شود بلند شد پالتویش را از روی شانه های مرد برداشت کیفش را جمع کرد ودرست از کنار مسیری که آمده بود شروع کرد به کوبیدن برفهای بکر وبازگشت.

آقای نویسنده ناگهان سردش شد.آنقدر که با رفتن زن انگار برای اولین بار در زندگی اش گرمای حضوری را که تازه تجربه کرده بود از دست می داد گرمای حضور انسان برای انسان وباهرقدمی که زن از او دورترمیشد احساس متفاوتی را درمی یافت .ترس ، دیوانگی ،ابهام ، شجاعت، کنجکاوی وآخرین قدم وقتی از زن تنها پیکری سیاه توی برف دیده می شد محبت !...لبهای ساختگی  را گذاشت توی دهان آدمک برفی واحساس کرد سالهاست طعم رژلب خانوم وکیل را میشناسد.

مسئول آسایشگاه همان روز پرونده ی مردجوان را به خانوم وکیل داد وبا فروتنی گفت :فکر می کنم شما تنها کسی باشید که می توانید به این مرد کمک کنید . اسمش آقای نویسنده است !

+ نوشته شده در  86/08/17ساعت   توسط زهرا  | 

خانم همسایه تن گوشتالودش را با هیجانی ناپخته شبیه بالا وپایین پریدن توپ پینگ پنگ از پله ها می کشاند بالا وزیر لب کلمات نامفهومی را ادا می کرد که مصرانه سعی داشتند به همه بفهمانند" خانم همسایه امروز خوشحال است " . خانوم وکیل به تنها مشترکش با این زن فکر می کرد ودرکمال فروتنی می دید چندان هم از اوبدش نمی آِید هرچه نباشد هردوی آنها به اندازه ی هم فاحشه بودند با این تفاوت که صداقت این زن از خانوم وکیل خیلی بیشتربود وحداقل خودش را به شرافت کاری که پیشه کرده بود متقاعد می کرد کاری که هیچ وقت از خانوم وکیل برنیامد! اما با تمام حرفها هنوز هم برایش آنقدرها مهم نبود که بپرسد چه چیزی این هیکل سنگین را به چنین بی تابی سبکسرانه ای درآورده است اما خانوم همسایه از آنجا که عادت داشت همیشه رو بازی کند وازاین کار پیروزی چندش آوری به حریفش تحمیل کند ایستاد روبه روی خانوم وکیل که با آن لباس سراسر سیاه به نظرش بیشتر شبیه کلاغ احمق پیری می آمد تا زنی جوان وسرزنده ! نگاهش را با آرامشی موهوم قطره قطره چکاند توی صورت زن وبعد طوری که انگار از صبوری خودش بی طاقت واز شکنجه ی حریفش منصرف شده باشد سیل حرفهایش را ناگهان رها کرد توی گوش های کسی که مقابلش ایستاده بود ونیاستاده بود ! وخانوم وکیل با اینکه هیچ وقت زن ترسویی نبود احساس کرد اگر هرچه زودتر جایی پناه نگیرد بی گمان غرق خواهد شد ! اگر بخواهم تمام حرفهای خانم همسایه را دریک جمله خلاصه کنم تا داستانکم بیشتر از این آبکی نشود باید بگویم : ...

واین جاست که دوباره کلمه ها سکته می کنند ! لعنت به من که قلمم ازگلدان دیفین باخی راهروهم ضعیف ترشده است ... همیشه جایی که نباید کم می آورد وبعد من می مانم وداستان نیمه تمامی که مثل خودم پراز کلمه های قطعه قطعه شده است کلمه هایی که در پیچ وخم جمله های نارس مثله می شوند ودرست همین جاست که باخودم فکر می کنم نویسندگی اتفاقی است که هیچ وقت درنوشته های من نخواهد افتاد.نویسندگی جسارتی می خواهد که با رگه های زنانگی من جوردرنمی آید... گاهی زیادی زن می شوم واین کلمه هایم را از نوشتن بازمی دارد. من نمی توانم صحنه ای را بنویسم که خانوم همسایه دریکی از اتاق های خانه ی من با مردی که به کلمه هایم گره خورده است سکس میکند.

.......

یکی از همین روزها تمام می شویم رفیق ... به همین سادگی !

+ نوشته شده در  86/08/04ساعت   توسط زهرا  |