تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

صدای نفسهای نامنظم وبد بو ... صدای ریه ای بیمار که از فرط کهولت شبیه باز وبسته کردن زیپی زنگ زده خس خس می کند ...صدای خلط های غلیظی که از بینی پرمویی کشیده میشوند بالا واستخوانی که با زحمتی ملال آور از فرو دادن خلط ها درگلو بالا وپایین می شود... صدای خش خشی نا آرام روی سطح ملافه ای سفید که با پوستی خشن ومبتلا به اگزما درتماس است ... صدای ساییده شدن پاشنه های ترک خورده ی پاهایی چرک که از صبح توی جوراب کلفتی خو گرفته اند به پوسیدنی نا محسوس ... صدای غلطیدن های کند وکودن ... صدای کشیدن انگشت سبابه روی موهای زخمت صورتی چروکیده وخارش چندش آوری که بی وقفه ادامه دارد ...قد بلندی که با انحنایی قوز مانند تا شده است وسط تخت ولبهای درشت گوشتالودی که درحاشیه چند جوش سرسیاه تهوع آور دارد... متکای سفیدی که از کنار دهان با لکه ای آب به رنگ زرد بیمارگونه ای متمایل شده است ... صدای تیک تاک ساعت دیواری ... ونور ملایمی که از دریچه ی روبه خیابان پاشیده است توی صورتی پیر که درزوالی گنگ دست وپا میزند ... همه چیز درآرامشی سنگین وخزنده روبه افول می رود . افولی محض وغیر قابل انکار !

بلند شو وبی آنکه نظم روبه مرگ اتاق را به هم بزنی لبهایت را بگذار روی لبهایش ... آرام... آرام... آرام ... بگذار در تنفس تب آلود ومتعفنش غرق شوی ! امشب بستر تو مهیای قاضی شعبه ی اول دادگاه حقوقی است .

+ نوشته شده در  86/07/21ساعت   توسط زهرا  | 

بوش می آید

کمی آنطرف تر از مرز زابل بغداد یا واشنگتن

فرقی نمی کند

هنوز بوش می آید

بوی تعفن خمپاره ها وخمیازه های اجساد بی کفن

بی دلهره دموکراسی بوی دمله های چرکین زخمهای حقوق بشر

هیچ چیز دنیا تکان نمی خورد

حضرت مسیح را از صلیب پایین می کشند

ودوقولوهای مرده جایی

درلابه لای اوراد کتاب مقدس دوباره زاده میشوند

وکشیش بزرگ

بی آنکه به پاپ بیندیشد

آهنگ سنتی می گذارد وهی قهوه می نوشد قهوه می نوشد

تقصیر هیچ کس نیست

قصه ی باران وگرگ های دم غروب دیگر قدیمی شده است

دیگر نه باران می آید

نه گرگ ها دم غروب به گله می زنند

این شعارهای قدیمی راهم لطفا تمام کنید

با یک سطل آب هیچ کاری نمیشود کرد

این مترسک های مرگ براسرائیل روز قدس راهم آتش بزنید

دیگر لازم نیست زحمت بکشید

بهتراست درسکوت انجیل بخوانید

وفوت کنید به قبر حضرت هیتلر !

+ نوشته شده در  86/07/12ساعت   توسط زهرا  | 

بعد شروع شدم به دویدن درست مثل یک تکه باد که درخلا سردی ورای خودش زوزه می خورد ومی چرخد... شروع شدم به دویدن ودرهر دو ، پوست تنم از شباهت بی حدی به گربه های لمیده روی تختهای اشرافی حرمسرایی باشکوه درسده ی نمی دانم چند هجری ترک می خورد وذهنم تورم دردناکی داشت به نام زن !

ومن هبوط کردم به مردی که هرشب ساقه ی ترد اندامم را می پیچد وهر صبح تیشه ی مردانگی اش را به اعتبار قرن ها سکوت مداوم من به ریشه ی دستهایم میکوبد ومن میشوم زنی که خودش را درخاک سرد گور می کارد به اطمینان هیچ وقت سبز نشدن ومن می شوم زنی که درآستانه ی دنیا گندم عصیان تمام نانوایی های کوچه پس کوچه های تاریخ را آسیاب می کند ونانی می پزد که زیر دندان فرزندان آدم طعم جهنم می دهد جهنمی که به طعم حزن انگیز بهشت آلوده است !

بلند میشوم زنانگی ام را برای دویدن به دنبال گرگهایی که سرچشمه ی طغیانی نابارور را درمن رقم می زنند ... واینگونه است که زن کلمه ای می شود درمن برای بودن ...

.................

فکر می کنم بد نباشه چند تا نکته به این نوشته اضافه بشه :

1- زن بودنمو دوست دارم.

2- فمنیستم نیستم .

3- حوصله ی توضیح دادن این مطلبو ندارم که چقدر اعصابم خراب میشه وقتی بعضی ها تا کلمه ی زن رو می شنون شروع می کنن به هوار فمنیسم فمنیسم !!!

4- خوب آخه چرا فکر می کنید تا یکی می نویسه زن از مردا بدش میاد ؟؟

5- دوستی می گفت کی می خوای آتش بس اعلام کنی !! آخه مگه آتشی درکاره ؟؟؟

+ نوشته شده در  86/07/04ساعت   توسط زهرا  |