تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

حالت نطفه ای رو داشت که تو پوسته ای سخت گیر افتاده باشه نه می تونست رشد کنه نه بگنده! همین طور بلاتکلیف آویزون بود به گردن هستی تا اینکه یک روز تصمیم گرفت از دامن خدا یک دار ببافه برای خودش ومثل یک طوقی بندازه به گردنش .هی پسر فکر کن یک طناب کلفت بیفته دور گردنت و بخواد خلاصت کنه! چه احساسی می تونی داشته باشی وقتی دیگه قرارنیست دروغ بگی می تونی خودت باشی با تمام حماقت هات عشقهات اشتباهات می تونی با تمام سرکشی هات خودت باشی . لطفا بمیر! وضوبگیر ادکلن بزن فحش بده وبمیر...

دفترش را بست و احساس کرد کلمه ها دارند تکه تکه اش می کنند تهوع شدیدی داشت ونقطه ای نامعلوم از پیشانی اش از حادثه ای که نمی دانست چند شب پیش اتفاق افتاده است یانه می سوخت !شقیقه هایش را فشرد وبنا کرد چرخیدن دورگل قرمزی که روی زمینه ی سفید قالی مثل وصله ای ناجور به نظر می رسید... چرخید چرخید وایستاد! حالا اتاق بود که می چرخید تابلو تلویزیون ساعت حتی کتابخانه با اینکه خیلی سنگین بود... با خودش گفت باید تمامش کنم باید همین امشب تمامش کنم ! چشمهایش را بست ومایع کثیفی از حلقش بالا آمد ومثل حادثه ای ناگهان پاشید روی زمین درست کنار وصله ی ناجوری که طبیعتش مثل حضور او دراین چرخه ی بی حاصل زشت وناموزون بود ... گوش داد ... صدای جیغ می آمد آنقدر بی وقفه ومداوم که آدم احساس می کرد تمام دنیا تبدیل به یک حنجره ی کرخت شده است تا اصوات نافورم وبی تناسبی را با نظمی غیرقابل درک جای بدهد بین ذرات هوا ... صدای جیغ می آمد وهوا بوی حادثه ای می داد که انگار مادر هستی از قرنها پیش آبستن آن شده است . شاید درست از همان روزی که حضرت حوا میوه ی جسارت را چید و آدم علیه السلام بهشت خدا را گذاشت تا درختان پیکر حوا را بغل بگیرد... دنیا آرام نمی گرفت ودر تسلسلی احمقانه می چرخید دور سرش !

مردن سرشارت می کنه ! مردن لبریزت می کنه ! مثل یک فواره می تونی از حوض دنیا بالا بری ومطمئن باشی سقوط موهوم بی اساسی است که ذهن جاودانه خواه تو به بدترین شکل ممکن تعبیرش کرده می تونی نردبوم خودت بشی ... مهم نیست کجا اما می تونی بری ! می تونی بالا بری اونقدرکه با ذرات هوا جفت گیری کنی و بچه هایی بزایی که میل ساده ای به زوال داشته باشن . می تونی اونقدر اکسیژن بپاشی توشون تا بترکن و باور کنن افسانه ی چرندی که نه نه حوا برای خودش بافته بود توهم احمقانه ایست که هیچ وقت حقیقت نداشته . می تونی تموم شی با مرگ ! هی احمق نشو !! جاودانگی طعم کثافتی رو می ده که فقط حوصله ی آدمو سرمی بره و دهن آدمو گس می کنه ! لطفا بمیر ! وضو بگیر ادکلن بزن فحش بده وبمیر...

پنجره ی کوچک آپارتمانش را مثل دریچه ای که تازه کشف کرده باشد بغل کرد وخودش را تا کمر به فضای آنسوی پنجره سپرد . نفس کشید وسعی کرد ذرات بدنش را به درک شعوری محض وادارکند شعوری که مردم آنسوی پنجره را به زندگی سالمی میکشاند که برای او موجه نبود.میل عمیقی به زوال دروجودش زبانه می کشید و ذهن بیمارگونه اش توان تحلیل منظم پدیده های سالم وساده ی اطراف را از دست داده بود و آنچه به وضوح درخطوط فکرش می خزید کرمهای چاق سفیدی بود که از نسل مادری به زالو می برد واز طرف پدری به مارهایی می ماندند که زهر سردشان تمام افکارش را مسموم کرده بود به اتفاقی به نام دار!

هی با توام منتظر چی هستی ؟ الان وقت خوبیه واسه مردن . اینو ستاره ها می گن ... من زبونشونو بلدم ... ستاره ها می گن اگه قراره یه روز تو زندگیت بمیری هیچ روزی بهترازامروز نیست ... معطل چی هستی ... لطفا بمیر ! وضو بگیر ادکلن بزن فحش بده و بمیر...

+ نوشته شده در  86/06/24ساعت   توسط زهرا  | 

سیصد گل سرخ ویک گل نصرانی

ما را زسربریده می ترسانی

گرما زسربریده می ترسیدیم

درمحفل عاشقان نمی رقصیدیم

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت   توسط زهرا 

احساس آدمی رو داشتم که انگار داره از یک بلندی پرت میشه پایین . پرت می شه تودل یک عالمه تاریکی که ته دره خمیازه میکشه ومثل یک پرانتز بزرگ دهنش رو باز کرده تا اونو توضیح بده! آدمی که تاریکی قراره تعریفش کنه چقدر می تونه تنها باشه! داشتم سقوط می کردم داشتم توی معده ی تاریکی هضم میشدم خودمو باخته بودم به نیروی غلیظی که مثل اکسیژن فرو می رفت توریه هام و سنگینم می کرد نیرویی که سیال بود وسنگینیشو سرمیداد تو وجودم احساس آدمی رو داشتم که مثل یک سیگار نیم سوخته داره له میشه کف کفش دنیا! آدمی که داره کم کم تموم میشه ولی سعی میکنه خودشو ادامه بده هی خودشو کش بیاره و "دیالکتیک تنهایی" شو با صدای گنگ وخفه ای تولایه های وجودش زمزمه کنه ...

اینها روکه گفت مثل یک لیوان آب خالی شد روتختش و شروع کرد به گریه کردن ! آقای نویسنده از اتفاقی که تازگی ها دراو افتاده بود وکابوسهای شبانه اش را متولد می کرد خبرنداشت فقط گاه وبی گاه صدای گریه کردنهای خفه ای اورا به اتاق خانوم وکیل می کشاند وبعد از چند دقیقه همه چیز درلیوان شربتی که به دستش می داد حل می شد ودوباره سکوت شب پهن میشد روی کاغذهای مردجوان تا صبح ... اما آن شب حس غریبی به آقای نویسنده هشدارمیداد که ... فرصت نداشت جمله اش را کامل کند! بلند شد ورفت به سطری که گریه های خانوم وکیل جوهرخودنویس را پخش کرده بود وسطور کاغذ درانحنای دلهره آوری مچاله شده بود ... سعی کرد برخلاف همیشه شمرده رفتارکند نشست لبه ی تخت وشروع کرد به خواندن:

زن جوان غزلی با ردیف آمد بود

که برصحیفه ی تقدیر من مسود بود

زنی که مثل غزلهای عاشقانه ی من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرازقید زمان ومکان جدا می کرد

اگرچه خود به زمان ومکان مقید بود

طنین صدای آقای نویسنده چیزی را دروجود زن بیدار می کرد که نمی دانست چیست اما حالش را بدتر می کرد ... گم میشد درخودش ... وچیزی که این روزها مهلک تراز هرچیز دیگربود فرورفتن درعمقی بود که نمی فهمید چطور باید ازآن خلاص شود.

حس می کنم قلبم به حجم وسیعی تبدیل شده که انگار توش ناسوس گذاشتن وهی دارن بادش هی بادش میکنن ... قلبم ورم می کنه ورم می کنه وبببووووم !! یکی از همین شبا می ترکه وتیکه های متلاشی شده اش می پاشه رو سروصورت اونی که پشت پنجره نشسته و از لای انگشتاش لخته های خون آویزونه !

آقای نویسنده دیوان منزوی رو بست وایستاد کنار پنجره ! بوی خون می آمد ... سیگاری آتش زد وبه این فکر کرد که آشنایی با این زن گرچه باعث آزادیش از اون آسایشگاه لعنتی شده اما به طرزی کاملا محسوس بیماریشو تشدید می کنه و مطمئن شد اگر یک دلیل برای بودن درخانه ی این زن داشت همین موضوع بود که مثل یک شاه کلید باارزش واسطه ی ارتباطشون شده بود وقفلهای زیادی رو برای هردوشون باز می کرد... برگشت به سمت خانوم وکیل که حالا مثل یک ویرگول جمع شده بود توی خودش وبا اتفاقی نامعلوم دروجودش کلنجار می رفت ... نشست کنارش ! تجربه ی دستانش رو به صورت سرد زن چشاند و دوباره دیوان منزوی را از صفحه ای که تا خورده بود باز کرد وخواند:

چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم

لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ازگوشه ای راهی نشان من بده بگذار

تا رخنه ای درقلعه ی فترتت باشم

سنگی شوم دربرکه ی آرام اندوهت

یا شعله واری درخمود خلوتت باشم

زخم عمیق انزوایت دیرپاییده است

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

خانوم وکیل تو بغلش آروم خوابیده بود... انگار که هیچ وقت بیدار نبوده است !

.............

دیالکتیک تنهایی اثر اوکتاویو پاز / ترجمه ی خشایاردیهمی

شعراز دیوان حسین منزوی

+ نوشته شده در  86/06/14ساعت   توسط زهرا  | 

این آخرین قهوه ای است که باهم می خوریم . اوه لطفا اخمهایت را باز...کردن جزییات چندان جالب نیست. دلم نمی خواهد آخرین ملاقاتمان اینقدر تلخ ... بله تلخ ! توکه می دانی قهوه ام را بدون شکرمی خورم . وقت زیادی نداریم فقط چند ساعت دیگر... آن وقت هرکدام به سمت خودمان! تومی روی به سوی خیابان 17 شهریور بود که آمدی به خانه ی من هم می روم به دنبال ... چه می گردم توی خودم را پس بده به خودم لطفا وقتی حرف می زنم اینقدر پاهایت را تکان نده تمرکزم را به هم زدن این ماجرا چندان آسان نیست اما ... من هم داغم می خواهی بستنی ؟ نه !! آخرین ملاقاتمان باید قهوه ای باشد به پاس روزهای ... راستی روزهایمان چه رنگی بود وقتی قرار نبود از هم جدا ... بله داریم جدا می شویم از هم . این صریح ترین نوع خداحافظی است . خوب می توانی بخندی ! می توانیم هردو باهم بخندیم درآخرین ساعت های با هم بودنمان می توانیم هرکار... نه وقت زیادی نداریم تنها به اندازه ی چند لحظه خن... دیدن این همه دقایق لجوج چقدر دلهره آور دن این همه دلیل کارآسانی نیست . بهتر است کمی صادقانه باشیم باهم آمدیم اینجا تا درباره ی این صحبت کنیم که ... خوب مقدمه بس است بهتراست برویم سراصل مطلب کجاست ! آهان یادم آمد داشتم می گفتم ... بهتراست توی چشمهای من نگاه کنی وقتی حرف می زنم بله مستقیم توی چشمهای من ... می بینی؟ من فقط نخواستم که سقوط کنیم ... دیدی؟! درست همان لحظه بود که فهمیدم داریم سقوط می کنیم . دیدم تو مثل یک گلوله ی سربی افتادی توی من ! سنگینی ات رانمی توانستم بکشم . طراح خوبی بودن یا نبودن مسئله این نیست ! دیدم که ظرفم ترک برداشته است و دارد کم کم می شکند! تو می دانی برای شکستن چقدر حوصله کم دارم ! گفتم نگرانم ... گفتی اتفاقی نمی افتد ! اما من از تو که افتاده بودی درمن مثل حادثه ای ناگهانی پیچ می خوردم و همان لحظه بود که فهمیدم وقتی تو می افتی توی فکرم نیازی به اتفاق نیست که افتادنش آسانتراست ازتو باید کم کم خداحافظی ... نه هنوز مانده است قهوه ات سرد نشود که از دهن می افتد حرفهای زیادی برای نزدن! باور کن تقصیر من نبود من فقط نمی خواستم سقوط کردن اتفاق قشنگی نیست ! ما هردوتا سنگینیم دیدم باهم اگر باشیم ته نشین می شویم کف دنیا ! درست مثل دوتا تشبیه کوچک که غرق شدند توی استکانی که از دست خدا چپه شده است روی زمین را نگاه نکن مستقیم توی چشمهای من ... این آخرین قهوه ای است که باهم می خوریم !

+ نوشته شده در  86/06/04ساعت   توسط زهرا  |