حالت نطفه ای رو داشت که تو پوسته ای سخت گیر افتاده باشه نه می تونست رشد کنه نه بگنده! همین طور بلاتکلیف آویزون بود به گردن هستی تا اینکه یک روز تصمیم گرفت از دامن خدا یک دار ببافه برای خودش ومثل یک طوقی بندازه به گردنش .هی پسر فکر کن یک طناب کلفت بیفته دور گردنت و بخواد خلاصت کنه! چه احساسی می تونی داشته باشی وقتی دیگه قرارنیست دروغ بگی می تونی خودت باشی با تمام حماقت هات عشقهات اشتباهات می تونی با تمام سرکشی هات خودت باشی . لطفا بمیر! وضوبگیر ادکلن بزن فحش بده وبمیر...
دفترش را بست و احساس کرد کلمه ها دارند تکه تکه اش می کنند تهوع شدیدی داشت ونقطه ای نامعلوم از پیشانی اش از حادثه ای که نمی دانست چند شب پیش اتفاق افتاده است یانه می سوخت !شقیقه هایش را فشرد وبنا کرد چرخیدن دورگل قرمزی که روی زمینه ی سفید قالی مثل وصله ای ناجور به نظر می رسید... چرخید چرخید وایستاد! حالا اتاق بود که می چرخید تابلو تلویزیون ساعت حتی کتابخانه با اینکه خیلی سنگین بود... با خودش گفت باید تمامش کنم باید همین امشب تمامش کنم ! چشمهایش را بست ومایع کثیفی از حلقش بالا آمد ومثل حادثه ای ناگهان پاشید روی زمین درست کنار وصله ی ناجوری که طبیعتش مثل حضور او دراین چرخه ی بی حاصل زشت وناموزون بود ... گوش داد ... صدای جیغ می آمد آنقدر بی وقفه ومداوم که آدم احساس می کرد تمام دنیا تبدیل به یک حنجره ی کرخت شده است تا اصوات نافورم وبی تناسبی را با نظمی غیرقابل درک جای بدهد بین ذرات هوا ... صدای جیغ می آمد وهوا بوی حادثه ای می داد که انگار مادر هستی از قرنها پیش آبستن آن شده است . شاید درست از همان روزی که حضرت حوا میوه ی جسارت را چید و آدم علیه السلام بهشت خدا را گذاشت تا درختان پیکر حوا را بغل بگیرد... دنیا آرام نمی گرفت ودر تسلسلی احمقانه می چرخید دور سرش !
مردن سرشارت می کنه ! مردن لبریزت می کنه ! مثل یک فواره می تونی از حوض دنیا بالا بری ومطمئن باشی سقوط موهوم بی اساسی است که ذهن جاودانه خواه تو به بدترین شکل ممکن تعبیرش کرده می تونی نردبوم خودت بشی ... مهم نیست کجا اما می تونی بری ! می تونی بالا بری اونقدرکه با ذرات هوا جفت گیری کنی و بچه هایی بزایی که میل ساده ای به زوال داشته باشن . می تونی اونقدر اکسیژن بپاشی توشون تا بترکن و باور کنن افسانه ی چرندی که نه نه حوا برای خودش بافته بود توهم احمقانه ایست که هیچ وقت حقیقت نداشته . می تونی تموم شی با مرگ ! هی احمق نشو !! جاودانگی طعم کثافتی رو می ده که فقط حوصله ی آدمو سرمی بره و دهن آدمو گس می کنه ! لطفا بمیر ! وضو بگیر ادکلن بزن فحش بده وبمیر...
پنجره ی کوچک آپارتمانش را مثل دریچه ای که تازه کشف کرده باشد بغل کرد وخودش را تا کمر به فضای آنسوی پنجره سپرد . نفس کشید وسعی کرد ذرات بدنش را به درک شعوری محض وادارکند شعوری که مردم آنسوی پنجره را به زندگی سالمی میکشاند که برای او موجه نبود.میل عمیقی به زوال دروجودش زبانه می کشید و ذهن بیمارگونه اش توان تحلیل منظم پدیده های سالم وساده ی اطراف را از دست داده بود و آنچه به وضوح درخطوط فکرش می خزید کرمهای چاق سفیدی بود که از نسل مادری به زالو می برد واز طرف پدری به مارهایی می ماندند که زهر سردشان تمام افکارش را مسموم کرده بود به اتفاقی به نام دار!
هی با توام منتظر چی هستی ؟ الان وقت خوبیه واسه مردن . اینو ستاره ها می گن ... من زبونشونو بلدم ... ستاره ها می گن اگه قراره یه روز تو زندگیت بمیری هیچ روزی بهترازامروز نیست ... معطل چی هستی ... لطفا بمیر ! وضو بگیر ادکلن بزن فحش بده و بمیر...
