واحد 144به تنفرانگیزترین واحد مجتمع تبدیل شده بود و خانوم وکیل تازه می فهمید چرا گلدان کوچک دیفین باخی دراین طبقه علی رغم رسیدگی های مداوم همسایه ی واحد 145 همیشه خشک و پژمرده است . آن شب احساس می کرد ذرات هوا درتمام خانه به سمی غیرقابل شناخت مسموم شده است . بوی دروغ غلیظی که پیچیده بود دورابروهای خانوم همسایه دوباره همان سردرد همیشگی را به نقطه ی مشخصی از پیشانی اش هدایت می کرد وخانوم وکیل احساس می کرد اگر همان لحظه آپارتمان خانوم همسایه را ترک نکند سرش خواهد ترکید !
از رفتن خانوم وکیل دقیقا یک ساعت و 45دقیقه می گذشت که آقای نویسنده با ظاهری آرام اما خسته وارد شد. خطوط مورب کنار دهانش نشان می داد که درکشمکشی عصبی قرار گرفته وبه درستی نمی داند بین آنچه پیش آمده با آنچه می توانست پیش بیاید چه تفاوتهای بارزی وجود دارد. خانوم وکیل گرچه از بازگشت آقای نویسنده خوشحالی زنانه ای احساس می کرد اما چیزی در انحنای رفتارو عمق چشمهای آقای نویسنده نگرانش می کرد... نقطه ی مبهمی دراین مرد وجود داشت که احساس حمایت ومحبت خانوم وکیل را برمی انگیخت وآماده اش می کرد تا مثل یک ماده گرگ قوی اورا از هرخطری حفظ کند .بلند شد ودرحالیکه فنجان قهوه اش را با بی تفاوتی از این دست به آن دست می کرد به آقای نویسنده که از لحظه ی ورودش از کنار آینه تکان نخورده بود نزدیک شد. حس زنانه وشناخت دقیقی که از خانوم همسایه داشت اورابه تایید حرفهایی که از رفتار ناخودآگاه آقای نویسنده ساطع می شد وبرسکوت سنگین بینشان می پاشید وا می داشت و خانوم وکیل به تجربه دریافته بود که دراین لحظات نباید شکننده ی سکوت او باشد. باید فرصت می داد تا آقای نویسنده خودش را پیدا کند ومرد جوان درکنکاشی پنهان دروجودش سعی می کرد احساسات برانگیخته شده اش را مخفی کند. آرام دست خانوم وکیل را گرفت با یک جمله ی دوکلمه ای که بیشتر به اعترافی گنگ شباهت داشت سعی کرد به او بفهماند که قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفتد. خانوم وکیل همانطور که با انگشت سبابه اش دست آقای نویسنده را نوازش می کردگفت مهم نیست ... اما آقای نویسنده لهجه ی چشمهای زن جوان را خوب می شناخت ودقیقا می دانست مهم نیست یعنی ...
درحالیکه سعی می کرد کلید واحد 144را مثل اتفاقی که هنوز نیفتاده است درخطوط کف دستش پنهان کند دستهایش را از خانوم وکیل پس گرفت ورفت تا برای داستان جدیدش با کلماتی که آن شب متولد شده بودند جملاتی بسازد که مثل همیشه آبستن وقایعی غیر قابل پیش بینی بود!
.......................
درحاشیه:
پیشنهاد می کنم داستان آقای نویسنده را بخوانید !
http://disgraced.blogfa.com/

