تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

واحد 144به تنفرانگیزترین واحد مجتمع تبدیل شده بود و خانوم وکیل تازه می فهمید چرا گلدان کوچک دیفین باخی دراین طبقه علی رغم رسیدگی های مداوم همسایه ی واحد 145 همیشه خشک و پژمرده است . آن شب احساس می کرد ذرات هوا درتمام خانه به سمی غیرقابل شناخت مسموم شده است . بوی دروغ غلیظی که پیچیده بود دورابروهای خانوم همسایه دوباره همان سردرد همیشگی را به نقطه ی مشخصی از پیشانی اش هدایت می کرد وخانوم وکیل احساس می کرد اگر همان لحظه آپارتمان خانوم همسایه را ترک نکند سرش خواهد ترکید !

از رفتن خانوم وکیل دقیقا یک ساعت و 45دقیقه می گذشت که آقای نویسنده با ظاهری آرام اما خسته وارد شد. خطوط مورب کنار دهانش نشان می داد که درکشمکشی عصبی قرار گرفته وبه درستی نمی داند بین آنچه پیش آمده با آنچه می توانست پیش بیاید چه تفاوتهای بارزی وجود دارد. خانوم وکیل گرچه از بازگشت آقای نویسنده خوشحالی زنانه ای احساس می کرد اما چیزی در انحنای رفتارو عمق چشمهای آقای نویسنده نگرانش می کرد... نقطه ی مبهمی دراین مرد وجود داشت که احساس حمایت ومحبت خانوم وکیل را برمی انگیخت وآماده اش می کرد تا مثل یک ماده گرگ قوی اورا از هرخطری حفظ کند .بلند شد ودرحالیکه فنجان قهوه اش را با بی تفاوتی از این دست به آن دست می کرد به آقای نویسنده که از لحظه ی ورودش از کنار آینه تکان نخورده بود نزدیک شد. حس زنانه وشناخت دقیقی که از خانوم همسایه داشت اورابه تایید حرفهایی که از رفتار ناخودآگاه آقای نویسنده ساطع می شد وبرسکوت سنگین بینشان می پاشید وا می داشت و خانوم وکیل به تجربه دریافته بود که دراین لحظات نباید شکننده ی سکوت او باشد. باید فرصت می داد تا آقای نویسنده خودش را پیدا کند ومرد جوان درکنکاشی پنهان دروجودش سعی می کرد احساسات برانگیخته شده اش را مخفی کند. آرام دست خانوم وکیل را گرفت با یک جمله ی دوکلمه ای که بیشتر به اعترافی گنگ شباهت داشت سعی کرد به او بفهماند که قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفتد. خانوم وکیل همانطور که با انگشت سبابه اش دست آقای نویسنده را نوازش می کردگفت مهم نیست ... اما آقای نویسنده لهجه ی چشمهای زن جوان را خوب می شناخت ودقیقا می دانست مهم نیست یعنی ...

درحالیکه سعی می کرد کلید واحد 144را مثل اتفاقی که هنوز نیفتاده است درخطوط کف دستش پنهان کند دستهایش را از خانوم وکیل پس گرفت ورفت تا برای داستان جدیدش با کلماتی که آن شب متولد شده بودند جملاتی بسازد که مثل همیشه آبستن وقایعی غیر قابل پیش بینی بود!

.......................

درحاشیه:

پیشنهاد می کنم داستان آقای نویسنده را بخوانید !

http://disgraced.blogfa.com/

+ نوشته شده در  86/05/31ساعت   توسط زهرا  | 

در اتاقت را که باز می کنم بوی ادکلن جدیدت می دود توی دماغم. می فهمم که تا نیمه شب نمی آیی دلم کمی شور می زند اما مهم نیست . نیمه ی مرداد ماه است وخودکارم مرتب از شدت گرما خون بالا می آورد ودستهایم هی جوهری میشوند . امروز روز خوبی برای نوشتن نیست. بلند می شوم و خودم را در طول اتاق گز می کنم . چقدر حالم خوب است امروز . به خودم حسودیم میشود کمی . راه می روم در انتهای خودم وباورم می شود که تنهایم. سکوت خالی خانه را برمی دارم وبه سمفونی ملایمی از بتهوون گره می زنم. می ایستم روبه روی شومینه واز تجسم آتش دلم غنج می رود ... کبریت میزنم وآتش زبانه میکشد . دلم یک قهوه ی غلیظ می خواهد اما به خودم قول دادم امروز تلخی نکنم. بلند میشوم وکمی می خندم. انعکاس خنده ام می پیچد توی خانه واحساس عجیبی می چرخد دور سرم. شومینه را تا آخرین درجه بالا می برم . آتش بلند میشود . می نشینم. می آید جلو . خودم را عقب نمی کشم. می رود توی تنم. نفسم بوی آتش می گیردو هرم داغی از شیارهای مغزم می زند بیرون . هوا گرم است... داغم ... دلم می خواهد برقصم ... دستهایم را می برم جلو... بغلم می کند... پارکر خوبی است آتش ! پرحرارت وزیبا .داغ می شوم . آنقدر داغ که نمی سوزم... بوی موی آتش گرفته می آید ... مهم نیست . بغلش می کنم . سوختن اتفاق قشنگی است !

بیرون خانه شهر به اتفاق شب مبتلا شده است اما اینجا در خانه ی من آتش نشسته است توی شومینه ومن دارم با نوادگان خورشید تانگو می رقصم .

گرمم می شود . نیمه ی مرداد ماه است . لباسهایم را در می آورم ودراز می کشم روی زمین وبه دلیلی نامعلوم احساس خوشبختی می کنم. حرارتم را درک می کند . صبور نیست و بی تعلل می آید کنارم وروی زمین  دراز میکشد. پیچ وتاب می خورد . قرار ندارد. آرام نیستم .اندامم را وجب می کند. زبانه می کشد. می چرخد. بوی پوست سوخته می آید .حرارتش رهایم نمی کند. عرق می کنم وزمان به حجم وسیعی بدل می شود که چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد. بلند می شوم وپیچ می خورم دورش ... ریه هایم سنگین می شوند اما هنوز طعم خلسه ی چند دقیقه ی پیش توی دهانم بوی جهنم می پاشد. مهم نیست. حتی جهنم اگر باشد مهم نیست. بوی پشم سوخته می آید . عشقبازی ما به پرده ها سرایت کرده است و پرده ها دارند از جسارت آتش می سوزند .پنجره ها لخت می شوند وفرش ها وگلهای مصنوعی روی میز وقاب عکسی که گفتی پشتش نوشته شده بود به مناسبت چهارمین سالگرد ازدواج خانوم وکیل وآقای قاضی ...

یکی با مشت می کوبد به در وصداهای گنگ وناشناخته ای یادم می آورد که آدم هیچ وقت تنها نیست حتی زمانی که خیال می کند تنهاست . همیشه فاصله ای هست بین تنهایی اهورایی تو با دنیای فضولی که از یک آپارتمان 75 متری خیلی کوچکتراست . به دنبال صدای تو می گردم . صدایت تنها چیزی است که این روزها خیلی خوب می شناسمش . بوی ادکلن جدیدت می دود توی دماغم ... صدای پا می آید ... چیزی نمیشنوم .

چشمهایم را که باز می کنم دوبارهمه چیز در آرامشی مصنوعی غوطه ور شده است . تو کنارم نشستی و تعجب نمی کنم که از دیدن وضع خانه اصلا تعجب نکردی . آرامی و توی چشمهایت تحسینی پنهان موج می زند. با خنده می گویی قرار بود با من تانگو برقصی ! زن همسایه حتی فرصت نمی دهد لبخند بزنم ودرحالیکه با اصرار شربت به خوردم می دهد می پرد توی حرفت ودوباره توی حلقش یک عالمه زنبور شروع می کنند به جفت گیری... توی چشمهایش دوتا گربه موس موس می کنند وقتی به تو نگاه می کند و می گوید " اگر دیرتر رسیده بودیم تمام خانه آتش گرفته بود !! خدا خیلی به خانوم وکیل رحم کرد آقای نویسنده !! " نگاهت می کنم . سکوت می کنی ومن می فهمم داری به چه چیزی فکر می کنی !

+ نوشته شده در  86/05/21ساعت   توسط زهرا  | 

خفه شید لعنتی ها ! شما حق ندارید بروید وهر غلطی که دلتان خواست بکنید ! پس من اینجا چه کاره ام که یورتمه می روید توی رویاهای مسخره ی خودتان؟! اصغر حق ندارد با معصومه ازدواج کند ! احمد الان توی بازداشتگاه باید از شدت کتک خون بالا بیاورد نه اینکه قدم بزند توی پارک واروح عمه اش شاملو بخواند برای خودش ! درقصه ی سیما که ازدواجی نبود ! اوبا دوست پسرش به هم زده بود و حالا داشت برای پسرکوکب خانوم عشوه های گاوکی می آمد ! هی با توام این چرندیات چیست که داری سرهم می کنی ؟ تو الان باید درخیابان یازده ی غربی با یک آشغال گلاویز شده باشی نه اینکه اینجا مثل یک بی شرم تمام عیار روی متن های من تف کنی وتوی راهروهای دانشکده شروع کنی به عشق تف دادن های صدمن یه غاز! تودیگر چه می گویی ؟ ! این درمتن نبود! هی صدایم را میشنوی ؟ این مزخرفاتی که داری می گویی توی نوشته های من نبود! هی... هی ...صبرکن ببینم ! بعد از آن تصادف وحشتناک تو باید می مردی ! من حتی مراسم تدفین وضجه مویه های چندش آور زنت را هم نوشته بودم آن وقت تو گستاخانه توی چشمهای من زل می زنی وترتیب مادرشدن زنت را می دهی ؟!! حیف قلم من که تورا گذاشت توی تیمارستان تا یک مدت با خیال راحت زندگی کنی حالا می خواهی بروی استاد دانشگاه بشوی ؟! می خواهی قاضی بشوی یا عروسک گردان !! به درک ... اما اینجا جایش نیست !!! بروید توی نوشته های یکی دیگر عاشق هم بشوید بچه بزائید راننده تاکسی بشوید وکیل بشوید وزیر بشوید اصلا هرخری که می خواهید بشوید وهرکلمه ای که می خواهید بالا بیاورید اما اینجا جایش نیست توی نوشته های من هیچ جنبنده ای حق ندارد سوار اسب عصیان گند بزند به کاغذهای من ویک مشت دروغ احمقانه تحویل این وآن بدهد ! شما تمامتان محکومید به گودال احمق ها ! حقیقت بیشتر از این نیست که توی گودال عاشق هم می شوید وبچه های عقب مانده می زائید وتوی همان گودال از هم می برید ...می روید پای صندوق های رای ، کله پاچه می خورید وتوی گودال چاه فاضلاب پرمی کنید وبمب هسته ای می سازید وبه خیال می کنید شده اید زیراکس خدا روی زمین ! جمع کنید بساطتان را دلتان خوش است ! غیراز این است که مثل کرم می لولید توی هم و بعد هم بدون اینکه هیچ غلطی بکنید می میرید ومی روید به درک ؟! البته هراز گاهی بین شما ها یکی پیدا می شود که رگ پوچ اش میزند بالا وتب می کند وشعرهای احمقانه ای می گوید در مذمت گودال ! اما کورخواندید تمامتان دروغ گویان کثیفی هستید که باید خفه ی تان کرد ! خفه ی می کنم لعنتی ها ! خفه شید ...

شب از نیمه گذشته بود وتوی مغز راوی کلمه ها هی پشت هم جیغ می کشیدند و شخصیت های نوشته هایش باتوم عصیان برداشته بودند به قصد کشت کاغذهای روی میز... راوی داد می زد ... قهوه مینوشید ... داد می زد... قهوه می نوشید قهوه های تلخی که طعم خاک می دادند آن شب ... لعنت به همه چیز ! راوی عاصی شده بود از این همه حضور نافورمی که ریخته بودند به حلق بودش وداشتند زنده زنده مثله اش میکردند... کلمه ها از مسیرذهنش پیروی نمی کردند وهرکدام ساز خودشان را می زدند ... کلمه ها خسته شده بودند از گودال از خفگی از راوی از تیره گی از رکود از روای کلمه ها از تلخی خسته شده بودند وترجیح می دادند نباشند تا اینکه روی صفحه های سفید به نکبت بنشینند و طعم گودال بدهند ! کلمه ها داشتند مبارزه می کردند !

روای خسته بود ...

+ نوشته شده در  86/05/11ساعت   توسط زهرا  |