تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

گودال کوچکی بود اول اما امروز که از پشت بام خانه نگاه می کردم دیدم آنقدر وسعت یافته و آنقدر عمیق شده است که می توان تمام خانه های شهر را پرت کرد تویش ! تمام خانه های شهر وخیابان های شهر و ماشین های شهر وآدمهای شهر... گودال کوچک مقابل خانه ی مان هرروز عمیق تر می شود وحفره های خالی درونم شباهت بی مثالی به لق لق های گودال دارد ... گودال کودنی که هرروز به طرز اسف بارتری از گذشته عمیق ترمیشود گودال کوچکی که از من خوشبخت تر است زیرا شهردار منطقه قول داده است بعد از آنکه ضیافت شامشان تمام شد وحساب آقازاده های مقیم نمی دانم کجا پر شد و خدا خواست فکری به حال پر کردنش بکند ومن با اینکه روی در و دیواراطراف گودال نوشته اند لعنت برشهردار منطقه معتقدم شریف ترین مرد شهرما شهردار منطقه است کسی که بتواند یک گودال راپرکند (هرچند دیر هرچند خیلی خیلی دیر) آدم کوچکی نیست ومن امروز که از پشت بام خانه عمق سرگیجه آور گودال را می پاییدم با خودم گفتم شاید سطح وجودی تمام آدمها پراز عمق هایی باشد که باید درجستجوی حقیقتی محکم بود تابتوان پرشان کرد ویا توجیهی برای خالی بودنشان یافت وشاید تمام آدمها به نوعی موظف اند تا درمساحت دایره ی خودشان به دنبال زاویه ای باشند که معنای بودنشان را در آن بگنجانند ومن اما هرچه نگاه می کنم درسطح ناهمگون دایره های اطرافم هیچ زاویه ی معناداری نمی یابم وبه این فکر می کنم که شاید بیهوده تلاش میکردم وشاید فرار کردن از دایره های بی زاویه ای که مثل خوره افتاده اند به جان شهر ودارند زاویه ی آدمها را در تسلسل بی حاصل خودشان حل می کنند کمی بیشتر از کمی احمقانه باشد وشاید کم کم وقت آن رسیده است که کمی منصفانه به خودم فرصت بدهم و بعد یک روز ناگهانی پرت شوم توی گودال مثل تمام آدمها پرت شوم توی گودال توی گودال توی گودال ... گودال کوچکی که اسمش زندگی است ... گودالی که هرروز بی رحمانه عمیق تر می شود ... پرت شوم توی گودال وبامردی ازدواج کنم که شاید مثل شهردارد منطقه بتواند حفره های خالی درونم را پر کند شاید هم نتواند و بااینکه مادر بودن به کلماتم نیامده است بچه دار شوم و اجاق گازخانه ام را بپرستم و مثل کرم بلولم توی صف شیریارانه ای و کپن روغن و شکر وپرداخت قبوض آب وبرق وگاز وتلفن ومثل موریانه مدام کار کنم کارکنم کارکنم وهرروز هرروزهرروز راهروهای دادگستری را با وجدانم طی بکشم و پرونده های قطور بی معنی بخوانم وهرشب هرشب هرشب بخزم توی اتاقی که تعهد زنانگی ام را می طلبد و هرصبح دوباره پرت شوم توی گودال مثل روزهای قبل مثل شبهای قبل توی گودال توی گودال توی گودال ... گودال عمیقی که اسمش زندگی است .

لعنت برشهردار منطقه ! می نویسم و می چسبانم به دریخچال ...

+ نوشته شده در  86/04/31ساعت   توسط زهرا  | 

کلمه هایم سقط میشوند این روزها قبل از اینکه به جمله برسند قبل از اینکه به تولد برسند درنیمه راه خودکار و افکار و کاغذهایم ... سقط میشوند و خونابه ای کثیف میچکد روی سطور سفید ناراست و مچاله میشوند کاغذهایم ازشدت کثافت ... صادق اگر باشم می گویم رحم اندیشه هایم دیگر هیچ کلمه ای را تا چاردرد نهایی نگه نمی دارد و نمی خواهد آبستن هیچ جمله ای باشد دیگر و همین است که نطفه های کثیف وبیمارقبل از اینکه به کلمه برسند سقط میشوند ومن هربارچقدر درد می کشم ! دردی کامل ! به اندازه ی یک زایش طبیعی وسالم ! اما تولد معنا داری درکارنیست وهرروز هربارهرروز بیهوده بیهوده بیهوده تکرارتکرار تکرار میشود وتومی گویی بنویس باز هم بنویس که نوشتن حجامت نویسنده است ... به چه زبانی باید بگویم مریم مقدس که نیستم من !! باید بارورم کنند تا بزایم ... وتو اگر بودی می گفتی نویسنده ی خوب

تک والدی است که پدرنوشته هایش شاید هیچ وقت معلوم نباشند ! توراست می گفتی اگر می گفتی همبستر درد شو تا زایش کلماتت بیهوده نباشد ومن احساس می کنم باید شبی همخوابه ی شیطان شوم برای نوشتن ...

+ نوشته شده در  86/04/28ساعت   توسط زهرا  | 

زاویه ای می خواست برای نوشتن .ذهنش اما دایره ی نامفهومی بود که در زوایای نداشته اش هیچ جایی برای آرامش نداشت . می چرخید وقل می خورد تا دیوار... چقدر دیوار! چقدردیوار!! دنیا انگار گوری عمودی شده بود که با این همه دیوار سمج جایی برای آرام گرفتن نداشت وازحقیقت گوربودن تنها سردی اش را گرفته بود وموش هایش را ... موش هایی که دور کاغذهای مچاله شده اش می چرخیدند و بی وقفه جیس جیس می کردند ... کاغذهای مچاله شده ای که بوی گورستان می دادند گورستانی از مفاهیم جوهری ! گورستانی که بودنش را مثل ریسمان چندش آوری انداخته بود به گردن هستی ... دنیایی که میراثش برای او تنها خودنویسی بود پراز عفونت وقایع متورم شده که مثل سم مهلکی ریخته بود به حلق کلمات بیمارش ... سرگردان بود وعصیان دردناکی بند بند وجودش را به غلیان انداخته بود ... باید می نوشت ! باید می نوشت اما انگار خطوط دفترش به کوچه ی بن بستی رسیده بود که در انتهایش چهاردیواروخیمی به آزادی قلمش دهن کجی می کرد . ایستاد مقابل دیوار وفریاد زد به سلامتی کاغذهایم ... ولیوانش دوباره به اتفاق دیوار محکوم شد وقهوه ی غلیظی پاشید روی افکارش ! قهوه ای که بوی کلمه می داد وفکرهایی که از طبیعت تلخ قهوه سیاه شده بود ! با خودش فکر کرد خیلی وقت است لب به نوشتن نزده ام باید کمی بیشتر بنوشم کمی بیشتر کمی بیشتر ... خیلی وقت است که ارتفاع گیج خطوط دموکراسی قلمم را ننوشیده است ! باید کمی رهاتر باشم کمی رهاتر...

+ نوشته شده در  86/04/22ساعت   توسط زهرا  | 

سوگند برقلم ونوشتاروبعد کات 

صد ها قلم به سینه ی دیواروبعد کات

فرمان رسید سلاح ها به جای خود

 تکرار یک مصیبت خونباروبعد کات...

14تیرروز قلم بر صاحبان اندیشه تهنیت ...

.............................

- اگر اظهاراتی دارید به عنوان آخرین دفاع قبل از صدور رای بفرمایید !

- ریاست محترم دادگاه ! تمام اهل محل و خانواده ی اینجانب شهادت می دهند که بنده هرروز قبل از نوشتن مقاله دندانهایم را با دقت مسواک می زنم و حتی از ترس اینکه مبادا مقاله هایم بودار باشند دفتر کارم را از آشپزخانه بسی دور اختیار نموده ام و هم اکنون قریب به 5 سال و دوماه است که قرمه سبزی نخورده ام و اکنون واقعا نمی دانم دادستان محترم چگونه از لابه لای کلمات اینجانب بوی شنیع قرمه سبزی به مشامشان رسیده است ! همچنین درخصوص اتهام ثانی درمحضر دادگاه قسم می خورم که بنده هرروز دوش می گیرم و کور شوم اگر دروغ بگویم و همسرم می تواند دراین خصوص شهادت دهد ! بنابراین به عنوان آخرین دفاع صراحتا و مواکدا اعلام می کنم بنده هیچ یک از اتهامات وارده را نمی پذیرم و حاظرم به خاطر اثبات مدعای خود پرونده ام به پزشکی قانونی فرستاده شود تا کارشناسان رسمی برای اقناع وجدانی دادگاه نظر خود را در این خصوص اعلام کنند .

- اظهارات متهم استماع شد . با استعانت از خداوند متعال رای دادگاه به شرح ذیل اعلام می گردد:

درخصوص دعوی دادستان محترم به طرفیت آقای "ایکس" به خواسته ی صدور حکم مبنی بر الزام خوانده به زدن مسواک و استحمام دادگاه با توجه به محتویات پرونده دعوی دادستان محترم را وارد تشخیص داده و مستندا به ماده 154قانون جنگل متهم را به سه نوبت مسواک تعزیری و یک فقره حمام با اعمال شاقه (!!) محکوم می نماید . حکم صادره حضوری و قطعی است .

سه روز بعد روزنامه صبح پایتخت :

آقای ایکس که چند روز پیش به موجب حکم قعطی دادگاه به حمام محکوم شده بود به دلیل عذاب وجدانی که یکباره درحمام گریبانش را گرفت با" اپیلیدی" " مارک بران" ساخت اجانب خودکشی کرد ! این عمل مشکوکانه حاکی ازاین است که نامبرده به گروههای خارجی وابستگی و تعلق سیاسی داشته و از سوی بیگانگان تحت حمایت بوده است .

چندی بعد مفسران اجتماعی و اقتصادی به تحلیل این قضیه پرداخته و به این نتیجه رسیدند که وقتی دنیا مدرن می شود زندانی سیاسی به جای داروی حمام با "اپیلیدی" خودکشی می کند وبا توجه به اینکه هرروز به تراکم زندانی های سیاسی افزوده میشود تولید این وسیله ی ضروری که جایگزین مناسبی برای داروی حمام است به دست صنعتگران ملی در شکوفایی صنعت و رونق اقتصاد داخلی تاثیر به سزایی دارد ...

ناگفته نماند این طرح هم اکنون درمجلس به بحث گزارده شده است ! باشد که برکت پاک شدن جامعه از لوث وجود این ناهنجاران سیاسی (!) صنعت و اقتصاد کشور به رشد و شکوفایی روزافزون نائل گردد!

درحاشیه :

چوایران نباشد تن من مباد              براین بوم وبر زنده یک تن مباد

 

+ نوشته شده در  86/04/15ساعت   توسط زهرا  | 

خانوم وکیل چند سال پیش ازدواج کرده بود و شوهرش مرد جذابی به نظر می رسید او خانوم وکیل را دوست داشت حتی بیشتر از کباب کوبیده و مادرش و خانوم وکیل به راستی احساس خوشبختی می کرد . آنها 2فرزند دوست داشتنی وقشنگ داشتند یک دختر 3ساله ویک پسر5ساله ...

***

ساعت از 12نیمه شب گذشته بود وخانوم وکیل همچنان به ملاقات بعدازظهر آن روز با آقای نویسنده فکر می کرد . به گلهای خشک شده ی کارگاه داستان نویسی وبه سرمایی که تمام وجود آقای نویسنده را می لرزاند ... خانوم وکیل دلش می خواست آقای نویسنده مطمئن باشد که او خواهد توانست قاضی ، هیئت داوران و مدیر نچسب موسسه را متقاعد کند . اوهمیشه راههای بکری داشت ومحال بود آنها بتوانند موکل شورشی اش را محکوم کنند . خانوم وکیل همچنان پرونده ی آقای نویسنده را ورق می زد و به دنبال راهی می گشت تا ملاقات بعدی شان خیلی زودتر از دوهفته باشد... آخر قاضی پرونده ممنوع کرده بود که خانوم وکیل بتواند به این زودی ها آقای نویسنده را ببیند . قاضی معتقد بود ملاقات آنها کم کم دارد شئونات قضایی را زیرپا می گذارد ! خانوم وکیل همان طور که به دنبال آخرین قوانین تصویبی می گشت زیر لب تکرار می کرد آقای نویسنده به من اعتماد داشته باش ... به من اعتماد داشته باش... به من اعتماد داشته باش ...

- می دانی ساعت چند است ؟! باز که خودت را انداختی روی این پرونده ی لعنتی ... سیاه شدی از بس قهوه خوردی ! باید باهات حرف بزنم !

این حرفهای "شوهر خانوم وکیل " بود که تتد تند می پرید روی کاغذ ... او عادت داشت همیشه بی اجازه سربخورد توی خیالات خانوم وکیل ...

- لطفا برو بیرون درراهم ببند و اینقدرهم مثل تراکتور کلمه ردیف نکن پشت هم ! مگر نمی بینی جوهر خودکارم دارد تمام می شود ! برای نوشتن حرفهای مهمتری دارم !

- اتاقت بوی سیگارمی دهد ! نکند دوباره پیش آقای نویسنده بودی ؟!

خانوم وکیل حوصله ی گوش دادن به حرفهای مرد را نداشت : برو بیرون لطفا !

- این پرونده ی مضحک ، این آقای نویسنده ، این بوی سیگار ، این لحن مسخره ات ، این بند احمقانه ای که به قراردادت اضافه کردی و این دهان بی شرمت که بوی شراب تلخ می دهد حالم را به هم می زند ! چرا نمی فهمی دوستت دارم لعنتی !!

- آقای نویسنده می لرزید ... آنها حق ندارند شکنجه اش کنند ... ملاقات امروزمان چقدر سنگین بود ... من قول دادم " شوهر خانوم وکیل "! من قول دادم که راهی پیدا کنم ! چرا نمی فهمی وقت چندانی ندارم !

خانوم وکیل عصبی شده بود و دلش می خواست یک پاکن بردارد و دهن "شوهر خانوم وکیل " را پاک کند ... حرفهای مسلسل وار او نمی گذاشت روی چاله چوله های پرونده تمرکز داشته باشد ... پک عمیقی به سیگارش زد ... سیگای که آقای نویسنده به او داده بود ! احساس می کرد بوی توتون قهوه و سکوت می تواند معجزه کند ! به "شوهر خانوم وکیل" زل زد ! بیچاره حتی اسم هم نداشت تصمیم گرفت سرفرصت اسم مناسبی برایش پیدا کند تا اینقدر مجبور نباشد بنویسد "شوهر خانوم وکیل "!! ... دستهایش را با محبتی غیرعادی گذاشت روی گوش های مرد ! صورتش را به صورت مرد نزدیک کرد و آرام وغلیظ گفت برو بیرون ! صدای خانوم وکیل روی صفحات سفید منعکس می شد و هرلحظه شدت می گرفت ! "شوهر خانوم وکیل" گفت : بچه ها خوابند ! بهترنیست به خاطر خدا کمی منطقی تر باشی ! تو حالاشوهرداری و دوتا بچه که مادرشانی !! خانوم وکیل به وضوح عصبانی شده بود دهانش را چسباند به گوش مرد وبا حالت متشنجی گفت : من مادر هیچ بزغاله ای نیستم ... برو بیرون ! ... تمام فکر خانوم وکیل پیش آقای نویسنده بود اما " شوهر خانوم وکیل" انگار نمی خواست باور کند که آن شب باید بی هیچ اعتراضی اتاق خانوم وکیل را ترک کند وتنها بخوابد ! ادامه داد : این دیگر مزخرف تر حرفهای قبلی ات است ! یعنی تو می خواهی بگویی ... خانوم وکیل پرید توی حرفش : می خواهم بگویم تمامش تقصیر توست . تو آنقدر اصرار کردی و آنقدر احمقانه پیله ام شدی تا مادر شوم ! چرا نمی فهمی من زن مساعدی نیستم برای مادر شدن ... خانوم وکیل عصبی تر شده بود پاکنش را برداشت و رفت به سطر سوم وبا تمام توانی که داشت مادربودن را از زندگی اش پاک کرد ! وحالا احساس بهتری داشت و راحت تر می توانست به پرونده ی آقای نویسنده فکر کند . ملاقات بعد ازظهر آن روز ... لرزیدن های مکرر آقای نویسنده ... دکمه ی بسته ی پیراهن جناب قاضی و پنجره ی کور بازداشتگاه گره خورده بود توی صفحات سفید روی میز ... خانوم وکیل به یک استراحت طولانی چند پک عمیق ویک فنجان دیگر احتیاج داشت تا بتواند راهی پیدا کند . اوبه آقای نویسنده قول داده بود . اما "شوهر خانوم وکیل" هنوز داشت حرف می زد. حرفهایی که خانوم وکیل دیگر حوصله ی نوشتنشان رانداشت ...

پاکنش را گذاشت روی لبهای مردوبعد کل کلمه ی "شوهر خانوم وکیل" به چرک سیاهی تبدیل شد ! نفس عمیقی کشید وبا خودش فکر کرد باید به آقای نویسنده بگویم داستان دیگری برایم بنویسد !!!

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت   توسط زهرا  | 

 

بعداز ظهر ملایم ومطبوعی بود ! جان می داد برای مردن . ایستاد لبه ی پل و با بی میلی سیگاری آتش زد . به رفت وآمد ممتد ماشین ها نگاه می کرد وبه سرعتی که هیچ وقت برایش قابل درک نبود . با خودش فکر کردسرعتی که زندگی آدم های اطرافش را تسخیر کرده چقدر نامفهوم وگیج کننده است . آدم ها سوار ماشین هایشان می شوند وبا سرعتی غیرقابل درک می چرخند دورخودشان و زندگی شان وهرگز نمی فهمند چرا !

پایش را کمی روی لبه ی پل جابه جا کرد وسیگار نیم سوخته اش پرت شد پایین ... ارتفاع پل آنقدر زیاد بود که نتوانست بفهمد سیگار کی به زمین رسید ! البته مهم نبود هیچ چیز مهم نبود ! با خودش فکر کرد قبل از اینکه کسی متوجه شود جمجمه ی متلاشی شده اش زیر چرخ های بی اعتنای اولین اتومبیلی که سرعت زندگی اش با کندی مرگ او هماهنگ شده است له خواهد شد و مغزش لابه لای شیار لاستیک ها صحنه ی رقت باری به وجود می آورد ... خون غلیظی می پاشد روی آسفالت داغ خیابان وتا شعاع چند متری اش ترشحات کثیف خون تازه همه جا را قرمز خواهدکرد. احتمالا چند زن غش می کنند و 4-5 نفر بالا می آورند وراننده حتما با دودست می کوبد توی سرش وفریاد زنان می گوید "یا امام غریب !" مردم به سرعت نور دورش جمع می شوند و زنها چشم بچه هایشان را می گیرند . یکی زنگ میزند به 110 ویکی توی کیفش که چند متری آنطرفتر پرت شده است به دنبال آدرس یا شماره تلفنی خواهد گشت ... چقدر خوشحال بود که محتویات کیفش اطلاعات قابل توجهی ندارد !

سرعت خیابان برای چند لحظه در مرگ چندش آور او حل میشود ! بالاخره توانست از پس شلوغی خیابان بربیاد ! چه صحنه ی رقت بار دراماتیکی !! خبرنگاران فضول عکس می گیرند و از اینکه سوژه ی مناسبی برای حرافی پیدا کردند دراعماق وجودشان ذوق می زنند ! یکی شان احتمالاخواهد نوشت بیکاری در نسل جوان فاجعه می آفریند ... یکی در باره ی خطر اعتیاد ، قرصهای روان گردان و عقده های روانی نسل سوخته خواهد نوشت و یکی از رابطه ی خانواده ودرک نیازهای جوانان سخن وری خواهد کرد !!! درواقع برایش مهم نبود درباره ی اقدام او چه قصه هایی خواهند نوشت یا ننوشت ! باخودش خندید ... آنها هرگز درباره ی علت مرگ او چیزی نخواهند فهمید ! از حس بدجنسی که پیچیده بود توی مغزش لذت مرموزانه ای می برد ... لذتی که مرگش را توجیه می کرد !

سیگاردیگری آتش میزند ...

حالا صدای آمبولانس نعش کش می آید و جسد رقت بارش ر ابه پزشکی قانونی انتقال می دهند ! سه روز طول می کشد تا خانواده اش را پیدا کنند ودرطول این سه روز سردخانه به زیباترین مکان دنیا مبدل میشود !

مادرش طاقت دیدن جمجه ی متلاشی شده وهیکل خون آلودش را ندارد و پدر احتمالا مقاوم تراست ... بالاخره باید یکی جنازه اش را شناسی می کرد ... جواز دفن صادر می شود !

سیگار دیگری آتش می زند ...

چقدر خوشحال است که تکلیف دفترهای شعرش ر امشخص کرده ! اما کتابهایش هنوز توی کتابخانه بودند ... شاید بهتر بود قبل از مردن آنها را به نزدیک ترین کتابخانه ی عمومی محل هدیه می داد ! اما نه ... دراین صورت زیادی رمانتیک می شد ! حوصله ی فکر کردن به سرنوشت کتابهایش ر انداشت ... هراتفاقی بخواهد بیفتد می افتد چه او گفته باشد چه نه ! از بی اعتنایی فکرش به آرامش خنکی رسید ... حالا می توانست به چیزهای مهمتری فکر کند ! به موش های خاکستری ... مورچه های سیاه ... به خدا وخاک سردی که روی بدنش سنگینی می کرد... با خودش گفت کاش دنیای دیگری نباشد وگرنه بی شک دوباره خودم را خواهم کشت ... تصمیم گرفت اگر دوباره مجبور شد خودکشی کند روش زنانه تری انتخاب کند !

به ساعتش نگاه کرد ! دیروقت شده بود ! فیلتر سیگارش را انداخت پایین وبا خودش گفت تمام این حرفها مزخرف است باید زودتر برگردم خانه !

+ نوشته شده در  86/04/04ساعت   توسط زهرا  |