گودال
کوچکی بود اول اما امروز که از پشت بام خانه نگاه می کردم دیدم آنقدر وسعت یافته و آنقدر عمیق شده است که می توان تمام خانه های شهر را پرت کرد تویش ! تمام خانه های شهر وخیابان های شهر و ماشین های شهر وآدمهای شهر... گودال کوچک مقابل خانه ی مان هرروز عمیق تر می شود وحفره های خالی درونم شباهت بی مثالی به لق لق های گودال دارد ... گودال کودنی که هرروز به طرز اسف بارتری از گذشته عمیق ترمیشود گودال کوچکی که از من خوشبخت تر است زیرا شهردار منطقه قول داده است بعد از آنکه ضیافت شامشان تمام شد وحساب آقازاده های مقیم نمی دانم کجا پر شد و خدا خواست فکری به حال پر کردنش بکند ومن با اینکه روی در و دیواراطراف گودال نوشته اند لعنت برشهردار منطقه معتقدم شریف ترین مرد شهرما شهردار منطقه است کسی که بتواند یک گودال راپرکند (هرچند دیر هرچند خیلی خیلی دیر) آدم کوچکی نیست ومن امروز که از پشت بام خانه عمق سرگیجه آور گودال را می پاییدم با خودم گفتم شاید سطح وجودی تمام آدمها پراز عمق هایی باشد که باید درجستجوی حقیقتی محکم بود تابتوان پرشان کرد ویا توجیهی برای خالی بودنشان یافت وشاید تمام آدمها به نوعی موظف اند تا درمساحت دایره ی خودشان به دنبال زاویه ای باشند که معنای بودنشان را در آن بگنجانند ومن اما هرچه نگاه می کنم درسطح ناهمگون دایره های اطرافم هیچ زاویه ی معناداری نمی یابم وبه این فکر می کنم که شاید بیهوده تلاش میکردم وشاید فرار کردن از دایره های بی زاویه ای که مثل خوره افتاده اند به جان شهر ودارند زاویه ی آدمها را در تسلسل بی حاصل خودشان حل می کنند کمی بیشتر از کمی احمقانه باشد وشاید کم کم وقت آن رسیده است که کمی منصفانه به خودم فرصت بدهم و بعد یک روز ناگهانی پرت شوم توی گودال مثل تمام آدمها پرت شوم توی گودال توی گودال توی گودال ... گودال کوچکی که اسمش زندگی است ... گودالی که هرروز بی رحمانه عمیق تر می شود ... پرت شوم توی گودال وبامردی ازدواج کنم که شاید مثل شهردارد منطقه بتواند حفره های خالی درونم را پر کند شاید هم نتواند و بااینکه مادر بودن به کلماتم نیامده است بچه دار شوم و اجاق گازخانه ام را بپرستم و مثل کرم بلولم توی صف شیریارانه ای و کپن روغن و شکر وپرداخت قبوض آب وبرق وگاز وتلفن ومثل موریانه مدام کار کنم کارکنم کارکنم وهرروز هرروزهرروز راهروهای دادگستری را با وجدانم طی بکشم و پرونده های قطور بی معنی بخوانم وهرشب هرشب هرشب بخزم توی اتاقی که تعهد زنانگی ام را می طلبد و هرصبح دوباره پرت شوم توی گودال مثل روزهای قبل مثل شبهای قبل توی گودال توی گودال توی گودال ... گودال عمیقی که اسمش زندگی است .لعنت برشهردار منطقه ! می نویسم و می چسبانم به دریخچال ...



