تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

همیشه خیال می کردم روزی اگر به دیدنم بیایی کت شلوار سیاه هاکوپیان می پوشی و آنقدر زیبا وجذاب به نظر می رسی که دلم می خواهد "سالهای صبوریم" را که از شهریور 4-5سال پیش برای کسی در قفسه ی کتابخانه گذاشته ام بدهم به تو. شاید کمی عجیب باشد ولی من همیشه تورا لابه لای مردمی که در شلوغی خیابان وازدحام پیاده رو به دنبال حقیقتی برای زندگی شان هستند می دیدم و دلم می خواست تو آنقدر جسارت داشتی که میآمدیجلو مرا از پشت ویترین انتشارات امام نجات می دادی تا من دیگر از اینکه "درد جاودانگی" اونامونو را نخواندم وکتاب کارآموزان وکالت را با "ابله محله" کریستیان بوبن عوض کردم عذاب وجدان نداشته باشم !

این روزها بیشتر به توفکر می کنم حتی بیشتر از 2-3 سال گذشته . اما دیگر کت شلوار نداری وآنقدرهاهم بلند به نظر نمی رسی اما هنوز مطمئنم اگر یک روز سرزده به دیدنم می آمدی بهترین کتاب کتابخانه ام را می دادم به تو...

چقدر دلم می خواست یک روز با تو توی پارک ملت بستنی چند رنگ میوه ای بخورم و درمقابل تمام حرف های تو بگویم مهم نیست می توانی مرا باخودت ببری ! من خیلی وقت است که منتظرم و خیلی وقت است که تصمیم گرفته ام با تو بیایم وچون نتوانستم بفهمم این همه تعلل تو برای چیست روی کاغذی نوشتم : هیچ کس مسبب مرگ من نیست و گذاشتم روی کتابی که وقت نکردم بخوانمش " پرسش های زندگی " !

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/30ساعت   توسط زهرا  | 

خسته بود آنقدر خسته که دلش می خواست ذهنش را قورت بدهد هضم کند و خالی کند توی چاه فاضلابی که درست از کنار دانشکده ی حقوق می گذشت . دلش می خواست دالان های مغزش را قرض بدهد به موشهای شریفی که دربایگانی های تاریک دادگستری جیس جیس می کردند وبه دنبال لقمه ای برای جویدن بودند !

دخترک تصمیم گرفت کتابهایش را بردارد وبه سبزی فروش محله بدهد تا بوی ریحان تازه بگیرند بوی تربچه وحتی بوی کودهای شیمیایی تازه متولد شده بوی هرچیز غیرازقانون بوی هرچیز غیراز آنچه سالها ذهنش را تابانده بود دورآن : حقوق زنان !

اولین کتابی که برداشت اورا هول داد به سالها قبل به کلاس های سنگین حقوق جزا مدنی حقوق بین الملل وساعت های کسالت آور فقه ومبانی اصول استنباط ... دخترک ملتهب بود وچیزی توی مغزش درحال انفجار ... دخترک معترض بود و نمی فهمید قانونهای سنگین بی تبصره چه طور آنقدر جسارت یافته اند که بخواهند در روابط انسانی برای بودن یا نبودن آدمی نرخ تعیین کنند و ارزش ریالی وحقوقی انسان را گره بزنند به جنسیتش ! دخترک از آنچه به عنوان قانون به خوردش داده بودند به شدت احساس تهوع می کرد وتمام رویایش دراین خلاصه می شد که روزی حقوق تفکیک شده ی دوجنس ر ابه حقوق واحدی بدل کند واسمش را بگذارد حقوق بشر!!!

دخترک احساس می کرد زن بودن اتفاق کوچکی نیست و به دستهایی احتیاج داشت که زن بودن را می ستایند و می خواهند بلندترین قله های بودن را تجربه کنند . دخترک طاغی شده بود و کلمات کتاب "حق زنان" سیلی می زد توی گوشش .طغیان زن طغیانی است که در تامام اقشار اجتماعی ایجاد آشفتگی و تشنج می کند ... مسئله ی زن مسئله ی از دست دادن یا به دست آوردن نیست بلکه این مسئله به هویت او مربوط می شود ... آزادی زنان فقط با تغییر روابط تولید تامین نمیشود و حضور آنها باید در مجالس و وزارتخانه ها به نسبت تعدادشان قابل لمس گردد ... زنان باید یک توده ی انتقادگر را تشکیل دهند تا بتوانند تاریخی شش هزارساله را عوض کرده وزیر بنای آداب ورسوم ناشی از تسلط قدرت مردان را واژگون سازند ... وهمه ی اینها مقدمات بزرگ ترین انقلاب فرهنگی تاریخ بشریت است . انقلابی که مدعی نیست به جای نظام ایجاد شده به وسیله ی مردان یک نظام ساخته و پرداخته ی زنان قرار بگیرد بلکه معتقد است به جای فرهنگ وزیربنایی که از هزاران سال پیش فقط به وسیله نصف بشریت یعنی مردان ایجاد شده است فرهنگ و زیربنایی باشد که نتیجه ی کارتمام بشر یعنی هم مرد وهم زن بوده باشد ... به اینجا که رسید بی اختیار لبخند زد ... و اگر چنین شود سایر امور زندگی اجتماعی عمیقا دگرگون خواهد شد !

دخترک شروع کرد به ورق زدن لایه های ذهنش وروزهایی که احساس می کرد بودنش رسالت بزرگی را به دوش می کشد ! وتمام بعداز ظهر آن روز به این فکرها گذشت . "زنان چگونه به قدرت میرسند "کتابی که صبحانه ونهار وشام دخترک بود آن روزها ... روزهایی که هر صبح با کلمات سیمون دوبوار شروع میشد که آدمی زن زاییده نمی شود آدمی زن می شود واین بدین معناست که مردانگی وزنانگی ساخته های اجتماعی اند و این ساختارها در طول تاریخ به سرکوب دائمی زنان پرداختند ... وهرشب با مرور جملات المپ دوگوژ به صبح میرسید که در پاسخ به اعلامیه حقوق مرد وشهروند اعلام کرده بود زن حق بالا رفتن از سکوی اعدام را دارد و باید به همین ترتیب حق بالای تریبون رفتن هم داشته باشد ...

زن چه واژه ی رمزآلودی بود برای دخترک ! واکنون بعد از چند سال به این می اندیشید که آنچه اوبه عنوان حقوق زنان در کتابخانه ها وکلاس های دانشکده به دنبال آن می گشت در بطن زنانی نهفته است که نه تنها هیچ حقی برای خود نمی شناسند بلکه از آنچه دارند و از آنچه هستند به شدت احساس رضایت می کنند . رضایتی که شاید ریشه در غفلتی جهل آلو دارد . به دوستش فکر می کرد وبه اینکه او هرگز نخواهد فهمید آنچه دخترک را می آزرد پسر جوانی نبود که چشمهایش مثل یک گوسفند جامانده از گله می چرید توی صورت این وآن ! آنچه دخترک را می آزرد عقیده ی پشت این چشمها بود ! فکر پنهانی که ریشه در قرن ها پرورش ناصحیح داشت . پرورشی که نسل به نسل منتقل شده بود وبه مردان جوان آموخته بود که جنس مقابلشان ابزار لذتی است که جنسیت متفاوتش تکالیف متفاوتی برایش قائل می شود بدون هیچ حقی !

دخترک به خودش قول داد یک روز درباره ی تمام این چیزها بنویسد !

.....................

برای مطالعه :

جنگ علیه زنان / اثر مارلین فرنچ / ترجمه توراندخت تمدن

فمینیسم / اثر جین فریدمن / ترجمه فیروزه مهاجر

زنان چگونه به قدرت می رسند / اثر رژه گارودی / ترجمه دکتر امان الله ترجمان

کتاب حق زنان / ؟ / ؟/

علامیه حقوق زن وشهروند سال 1791 در پاسخ به اعلامیه حقوق مرد وشهروند سال 1789 به قلم المپ دوگوژ

+ نوشته شده در  86/03/25ساعت   توسط زهرا  | 

داشت می آمد ! صدای دمپایی های ابری را روی سرامیک ها خوب میشناخت ! با خودش فکر کرد امشب تمامش می کنم همین امشب! صدا نزدیک تر می شد و قلبش تندتر میزد . استرس داشت و دستهایش ر امرتب به هم می مالید ! قرار بود اتفاق بزرگی بیفتد آن شب ! حالا کم کم داشت ساق پاهایش را می دید ، خوش تراش وقشنگ وبا آن دمپایی های ابری صورتی می شد برای همیشه عاشقش ماند ! آرام آرام از پشت پرده آمد بیرون ! دختر اما هنوز پشتش به اوبود ... دلش می خواست از دمپایی های ابری شروع کند به بوسیدن وبرود بالا تا ساق پاهایش ... دلش می خواست اگر قرار است زنده باشد دمپایی های ابری صورتی با پاهای خوش تراش توش مال او باشند و گرنه مرگ وزندگی مفهوم احمقانه ای داشت برایش !

حالا داشت نزدیک تر می شد ! حرارت بدنش را حس می کرد... چقدر شجاع شده بود آن شب ... اما عشق ارزشش را داشت ارزش خطر کردن را .

دختر کمی پا به پا کرد برق ها رفته بود و او می ترسید تاریکی همیشه برایش ترسناک بود ! نشست کف آشپزخانه و زانوهایش را گرفت توی بغلش ! ... واین بهترین فرصت بود ... انگار خدا هم مهربان ترشده بود آن شب ...

حالا درست کنار دمپایی ابری صورتی بود ! حتی می توانست لمسش کند. دستش را گذاشت روی قوزک پای دختر واحساس کرد شیرین ترین حس دنیا را تجربه می کند ... دختر اما داشت مثل بید می لرزید ... یک لحظه تصمیم گرفت جیغ بزند ... حس کرد چیزی روی پایش حرکت می کند ! مورمورش شده بود آخر !

حالا داشت آرام آرام بالا می آمد که نور کمرنگ کبریت نیم سوخته ای خزید روی پشتش وبعد صدای جیغ نافورمی تمام لذت عاشقانه اش را توی سرش لرزاند و حرکت سریعی پرتش کرد کف آشپزخانه ...

واو هیچ وقت فکر نمی کرد دمپایی ابری صورتی که یک عمر عاشقش بود که یک عمر عاشق پاهای خوش تراش توی آن بود بتواند اینقدر سنگدل باشد !

+ نوشته شده در  86/03/23ساعت   توسط زهرا  | 

فرزندان کوروش کبیر

برای شما می نویسم

برای شما که قسم خوردگان اهورامزدایید

وهرشب جامتان را به جام خورشید می زنید

به سلامتی مام وطن !

فرزندان کوروش کبیر

امروز

از اعدام واژه ی سرگردانی می نویسم

که درضلع شرقی میدان آزادی

فریاد کشیده بود انا الحق

اما

حلاج ها پیش از آنکه به حق برسند

به دار رسیدند و کسی نفهمید

سیگار شوم کدام دست

درست روی پیشانی حقیقت

خاموش شد

و تکفیر معاصران زمستان

به وقت نصف النهار کدام جهنم

گلوی کور کودکان عدالت را چنان درید

که آب از آب تکان نخورد!

شاید

شبان مست حادثه جایی

در زوایای بن بست خیابان انقلاب

ودکا به حلق ریخته بود

وطرح همخوابگی با عروسان بی شرم توطئه را می ریخت

که صدای انفجاری چنین مهیب

تارهای گوشش را به لنگ لنگان نیا نداخت

صدای خون می آید

فرزندان کوروش کبیر

بوی درد می آید وخرابه های تالار استقلال

پراز رد انگشت هایی است

که واژه ی نامفهوم آزادی را

هجا کشی می کنند با خون !

آ ... زا... دی ...

ونمی دانم چرا

به تبعیدگاه این واژه که پرتاب می شوم

تابوت خودنویسم انگار

به زباله دان زندانهای سیاسی تشییع می شود

وسیاه

تنها شعری می شود

که شایسته ی سرودن است !!

+ نوشته شده در  86/03/21ساعت   توسط زهرا  |