زل بزن به چشمهاش لعنتي . به گوشهاي كثيفش وبه سبيل هاي بلند ونازكش . خودم شكارش كرده ام مگر چه فرقي با گوزن دارد لعنتي .قيمتي تراز گوزن است . خودم پيدايش كردم . داشت توي زباله ها كنارخانه ي ريحانه ناله هاي ارديبهشتي ميكشيد . خانه ي ريحانه . آه ريحانه ... ريحانه ... ! همان جا بود كه گرفتمش . شكمش پر بود .از گربه هاي مادر متنفرم .حالا توي آشغالهاي كنار خانه ي ريحانه مي چرخيد كثافت سياه . ببين خون دمله شده از انحناي گردنش چطور روي ديوار خط انداخته ! همه جا را به كثافت ميكشد موجود كريه . اما همين كه توي آن آشغال ها چرخيده باشد مقدس شده است . اين طورنيست ؟! ها ... زل به زن به چشمهاي نيمه سبزش . سرش را كه مي بريدم جيغ ميكشيد . آه ... صداي تيزش هنوز توي مغزم است . بس كن بس كن هرزه ي نفهم . چشمهايت بوي خون مي دهد دستهاي من رنگ جنون ! مي بيني شاعرشده ام زيراين برف . اين برف كه از سالها پيش همين طور ميبارد روي سرم . موهايم برفي شده اند. مي بيني لعنتي شاعرشده ام ! نه ! شاعرنه ! از شاعرها بدم مي آيد حتي بيشتراز گربه هاي مادر . گوش كن ببين صداي ناله ي خفيفش را مي شنوي وقتي داشت جان ميداد ... آه ريحانه ... ريحانه ...چه طور توانستي اينطور مخفيانه برقصي روي اين دماغه ي خشن ناهمگون . اينجا كه من ايستاده ام هيچ ردي ازنگاه كش دار تو نيست . پس چه طور پيدايش كنم ؟! تو بگو . تو بگو ريحانه كجاست لعنتي ! ها ... نفست بند آمده است ؟ ازانگشتهاي لاغر لرزان من نيست عزيزكم برخرخره ات . اين انگشتها بوي موهاي ريحانه را مي دهند . از بوي ريحانه نفست بند آمده است مي دانم توهم دلتنگش شده اي . توبايد خوشبخت باشي كه وقتي دلتنگي روي گردن تو بو مي پاشم با ريحانه . با موهاي بلند مواج ريحانه . كثافت هرزه بايد بگويي كجاست .دارد اين بو مي پرد از انگشتهايم . موهاي ريحانه كجاست تا بروم توي پيچا پيچ خوشرنگ آن خودم را غرق كنم . بگو بگو عزيزكم ... صداي پا مي آيد ! ها ... رفتگر محله است . پول داده ام هرشب خودش بيايد بالا آشغالها را ببرد. مرد نجيبي است .صداي پايش را دوست دارم . منظم است مي داند دنبال چيست ! تو مي داني ؟ النكاح السنتي ! به همين راحتي زنم شدي . تو مي داني چه مي خواهي ؟ آن روز دم غروب وقتي دستت را دادند توي دستم صورت ريحانه آمد كنار گوشم . طره ي موهايش كشيد كنار گردنم و لبهايش توي گوشم گفت پسرم ... ( نمي دانم چه ! ) بقيه مهم نيست . به من گفت پسرم !! مي داني يعني چه ؟! تو چه مي داني ازاين بي صاحابي كه توي سينه ي من است . به من گفت پسرم پسرم پسرم ! داد مي زنم . چشمهايت را نبند گوشهايت بايد پربشود از صداي من . آن دنيا با همين صدا مي شناسي ام . با همين صدا از گور بلند مي شوم با صداي ريحانه كه به من گفت پسرم ! ريحانه ...ريحانه ... آه ريحانه ...
10 سالم بود كه فهميدم مادرها زن نيستند مادرها مادرند . سينه دارند . لب دارند و ساق پاهايشان ممكن است زيبا وخوش فرم باشد اما مادرند زن نيستند . چه خوب است كه تو مادر نيستي .زني . زن من ! مي توانم پرتت كنم توي اتاق . برهنه ات كنم و آنقدر زجرت بدهم كه ناله هايت عاصي ترم كند . مي توانم كتكت بزنم . مادرها را نميشود زد . همان اوايل ده سالگي فهميدم كه ريحانه مادرنيست . ريحانه زن است . اما نه مثل تو . نمي توان زجرش داد نمي توان كتكش زد فقط مي توان عاشقش بود پرستشش كرد ... كاش سرريحانه آنجا بود . به جاي آن كريه سياه . سر ريحانه . سرزيباي ريحانه . با موهاي قهوه اي با چشمهاي قهوه اي با آن لبخند مرموز هميشگي ...
از در كه وارد شد مادرم را بغل كرد . دستهاي كشيده اش را گرفت دور مادر وسرش را گذاشت روي شانه اش . تو هم آنجا بودي پايين دامنش را گرفته بود و رد اشك سياهي گونه هايت را شسته بود .موهايت انگار از يك خواب طولاني برخواسته باشي ژوليده بودند وعروسك پارچه اي ات را يك وري گرفته بودي ومشت دستت را مي ماليدي به چشمهايت . همين چشمهاي درشت لعنتي . من آمدم كنار مادر! خيره ي ريحانه بودم كه نگاهم كرد . چه پسرك سالمي . سرم رافشارداد بين سينه هايش . بوي ريحانه كه رفت توي تنم 30سال گذشت وديگرهيچ زني نديدم . فقط ريحانه بود كه زن بود...
چشمهايت را نبند لعنتي! بايد نفس بكشي .بايد تا آخر داستان زنده بماني .حق نداري بميري بايد بشنوي بايد صداي كودكي هايمان را بشنوي وقتي من به شوق ريحانه مي آمدم خانه ي تان وتو پايين درخت چادرميگرفتي كه من توت بتكانم . چادر ريحانه ... توت هارا به خاطر چادرريحانه مي تكاندم .به خاطر بوي ريحانه . بايد صداي جواني مان را بشنوي وقتي به شوق ريحانه مي آمدم خانه ي تان وتو چاي قند پهلو مي آوردي برايم. قندي كه توي دستهاي ريحانه شكسته بود .وچاي خانه ي شما لعنتي با تمام دنيا فرق داشت به خاطرريحانه .به خاطرنگاه ريحانه به رنگش كه هي سرخم مي كردوشعله ي كتري را مي پاييد كه هي سرخم مي كردو قوري چاي را !
ما را كه گذاشتند توي حجله و رفتند تو سرت پايين بود . من به لبهايت نگاه مي كردم . چقدر دوست دارم لبهايت را ... لبهايي كه از سينه هاي ريحانه مكيده باشند .چقدر دوست دارم پوست تنت را لعنتي . كاش من توي رحم ريحانه بودم .كاش من توي ريحانه بودم واين خواسته ي زيادي نيست . تو نمي داني از ذرات ريحانه قد كشيدن يعني چه ! تو عاشق يك زن نبودي عاشق ريحانه نبودي كه بداني چه مي گويم ...
بيا بغلم لعنتي . بيا نمي كشمت . توبايد زنده بماني .بيا موهايت راشانه كنم لب هايت را ببوسم بيا توي آغوش من قد بكش لعنتي . بيا بغلم . بيا باهم زل بزنيم به چشمهاي نيمه سبز اين گربه ي سياه . مگر چه فرقي با گوزن دارد؟!