تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

حرکت آرام انگشت سبابه ای را روی ستون فقراتش احساس می کند. نشسته است و زل زده به حرکت آرام ماهی ها توی آکواریوم . با خودش فکر می کند زندگی او هم درست شبیه همین ماهی سیاهی است که با سماجت چسبیده به دیواره ی عمودی آکواریوم و چیز نامعلومی را می مکد. انگشت سبابه مهره هایش را میشمرد و روی بالاترین مهره نزدیک گردنش توقف میکند. فشارملایمی روی مهره ی کوچک گردنش را می چرخاند و صاحب انگشت سبابه را می بیند که زل زده است توی چشمهایش . سیاه وبراق . انگشت های دیگر اور ابه سمت خودش میکشد . حالا پشتش به ماهی هاست . سردی آکواریوم می خزد توی تنش . ماهی کوچک هنوز بی وقفه دیواره ی آکواریوم را می مکد .

به دهانش نزدیک می شود . حالا او یک ماهی کوچک است توی آکواریومی با چشمهای سیاه براق ویک انگشت سبابه . یک آکواریوم که دهانی مکنده دارد .

+ نوشته شده در  88/03/07ساعت   توسط زهرا  | 

همین روزها حامله خواهم شد

فصل گرده افشانی گل هاست !

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت   توسط زهرا  | 

زل بزن به چشمهاش لعنتي . به گوشهاي كثيفش وبه سبيل هاي بلند ونازكش . خودم شكارش كرده ام مگر چه فرقي با گوزن دارد لعنتي .قيمتي تراز گوزن است . خودم پيدايش كردم . داشت توي زباله ها كنارخانه ي ريحانه ناله هاي ارديبهشتي ميكشيد . خانه ي ريحانه . آه ريحانه ... ريحانه ... ! همان جا بود كه گرفتمش . شكمش پر بود .از گربه هاي مادر متنفرم .حالا توي آشغالهاي كنار خانه ي ريحانه مي چرخيد كثافت سياه . ببين خون دمله شده از انحناي گردنش چطور روي ديوار خط انداخته ! همه جا را به كثافت ميكشد موجود كريه . اما همين كه توي آن آشغال ها چرخيده باشد مقدس شده است . اين طورنيست ؟! ها ... زل به زن به چشمهاي نيمه سبزش . سرش را كه مي بريدم جيغ ميكشيد . آه ... صداي تيزش هنوز توي مغزم است . بس كن بس كن هرزه ي نفهم . چشمهايت بوي خون مي دهد دستهاي من رنگ جنون ! مي بيني شاعرشده ام زيراين برف . اين برف كه از سالها پيش همين طور ميبارد روي سرم . موهايم برفي شده اند. مي بيني لعنتي  شاعرشده ام ! نه ! شاعرنه ! از شاعرها بدم مي آيد حتي بيشتراز گربه هاي مادر . گوش كن ببين صداي ناله ي خفيفش را مي شنوي وقتي داشت جان ميداد ... آه ريحانه ... ريحانه ...چه طور توانستي اينطور مخفيانه برقصي روي اين دماغه ي خشن ناهمگون . اينجا كه من ايستاده ام هيچ ردي ازنگاه كش دار تو نيست . پس چه  طور پيدايش كنم ؟! تو بگو . تو بگو ريحانه كجاست لعنتي ! ها ... نفست بند آمده است ؟ ازانگشتهاي لاغر لرزان من نيست عزيزكم برخرخره ات . اين انگشتها بوي موهاي ريحانه را مي دهند . از بوي ريحانه نفست بند آمده است مي دانم توهم دلتنگش شده اي . توبايد خوشبخت باشي كه وقتي دلتنگي روي گردن تو بو مي پاشم با ريحانه . با موهاي بلند مواج ريحانه . كثافت هرزه بايد بگويي كجاست .دارد اين بو مي پرد از انگشتهايم . موهاي ريحانه كجاست تا بروم توي پيچا پيچ خوشرنگ آن خودم را غرق كنم . بگو بگو عزيزكم ... صداي پا مي آيد ! ها ...  رفتگر محله است . پول داده ام هرشب خودش بيايد بالا آشغالها را ببرد. مرد نجيبي است .صداي پايش را دوست دارم . منظم است مي داند دنبال چيست ! تو مي داني ؟ النكاح السنتي ! به همين راحتي زنم شدي . تو مي داني چه مي خواهي ؟ آن روز دم غروب وقتي دستت را دادند توي دستم صورت ريحانه آمد كنار گوشم . طره ي موهايش كشيد كنار گردنم و لبهايش توي گوشم گفت پسرم ... ( نمي دانم چه ! ) بقيه مهم نيست . به من گفت پسرم !! مي داني يعني چه ؟!  تو چه مي داني ازاين بي صاحابي كه توي سينه ي من است . به من گفت پسرم پسرم پسرم ! داد مي زنم . چشمهايت را نبند گوشهايت بايد پربشود از صداي من . آن دنيا با همين صدا مي شناسي ام . با همين صدا از گور بلند مي شوم با صداي ريحانه كه به من گفت پسرم ! ريحانه ...ريحانه ... آه ريحانه ...

10 سالم بود كه فهميدم مادرها زن نيستند مادرها مادرند . سينه دارند . لب دارند و ساق پاهايشان ممكن است زيبا وخوش فرم باشد اما مادرند زن نيستند . چه خوب است كه تو مادر نيستي .زني . زن من ! مي توانم پرتت كنم توي اتاق . برهنه ات كنم و آنقدر زجرت بدهم كه  ناله هايت عاصي ترم كند . مي توانم كتكت بزنم . مادرها را نميشود زد . همان اوايل ده سالگي فهميدم كه ريحانه مادرنيست . ريحانه زن است . اما نه مثل تو . نمي توان زجرش داد نمي توان كتكش زد فقط مي توان عاشقش بود پرستشش كرد ... كاش سرريحانه آنجا بود . به جاي آن كريه سياه . سر ريحانه . سرزيباي ريحانه . با موهاي قهوه اي با چشمهاي قهوه اي با آن لبخند مرموز هميشگي ...

از در كه وارد شد مادرم را بغل كرد . دستهاي كشيده اش را گرفت دور مادر وسرش را گذاشت روي شانه اش . تو هم آنجا بودي پايين دامنش را گرفته بود و رد اشك سياهي گونه هايت را شسته بود .موهايت انگار از يك خواب طولاني برخواسته باشي ژوليده بودند وعروسك پارچه اي ات را يك وري گرفته بودي ومشت دستت را مي ماليدي به چشمهايت . همين چشمهاي درشت لعنتي . من آمدم كنار مادر! خيره ي ريحانه بودم كه نگاهم كرد . چه پسرك سالمي . سرم رافشارداد بين سينه هايش . بوي ريحانه كه رفت توي تنم 30سال گذشت وديگرهيچ زني نديدم . فقط ريحانه بود كه زن بود...

چشمهايت را نبند لعنتي! بايد نفس بكشي .بايد تا آخر داستان زنده بماني .حق نداري بميري بايد بشنوي بايد صداي كودكي هايمان را بشنوي وقتي من به شوق ريحانه مي آمدم خانه ي تان وتو پايين درخت چادرميگرفتي كه من توت بتكانم . چادر ريحانه ... توت هارا به خاطر چادرريحانه مي تكاندم .به خاطر بوي ريحانه . بايد صداي جواني مان را بشنوي وقتي به شوق ريحانه مي آمدم خانه ي تان وتو چاي قند پهلو مي آوردي برايم. قندي كه توي دستهاي ريحانه شكسته بود .وچاي خانه ي شما لعنتي با تمام دنيا فرق داشت به خاطرريحانه .به خاطرنگاه ريحانه به رنگش كه هي سرخم مي كردوشعله ي كتري را مي پاييد كه هي سرخم مي كردو قوري چاي را !

ما را كه گذاشتند توي حجله و رفتند تو سرت پايين بود . من به لبهايت نگاه مي كردم . چقدر دوست دارم لبهايت را ... لبهايي كه از سينه هاي ريحانه مكيده باشند .چقدر دوست دارم پوست تنت را لعنتي . كاش من توي رحم ريحانه بودم .كاش من توي ريحانه بودم واين خواسته ي زيادي نيست . تو نمي داني از ذرات ريحانه قد كشيدن يعني چه ! تو عاشق يك زن نبودي عاشق ريحانه نبودي كه بداني چه مي گويم ...

بيا بغلم لعنتي . بيا نمي كشمت . توبايد زنده بماني .بيا موهايت راشانه كنم لب هايت را ببوسم بيا توي آغوش من قد بكش لعنتي . بيا بغلم . بيا باهم زل بزنيم به چشمهاي نيمه سبز اين گربه ي سياه . مگر چه فرقي با گوزن دارد؟!

 

 

+ نوشته شده در  87/11/25ساعت   توسط زهرا  | 

 

گلهاي مريم را گرفته است توي دست راستش وايستاده است روي لبه ي جدول . اعتقاد دارد كه از سمت راست  اين چهارراه انحناي مشخصي اورا به بهشت مي رساند وگلهاي رز را عمدا گرفته است توي دست چپش كه عشق از دست چپ سرمي خورد به دامن حوا. حوا كه بوي سيب ميدهد و اهل جهنمي است به نام  چهارراه بعدي . آنجا اسپند دود مي كند و وقتي چراغ قرمز ميشود كوف مي كند به ماشين هاي مدرن زنهاي ناخن هاي بلند وجورابهاي نازك و كوف مي كند به ماشينهاي  مدرن مردهاي ريشهاي پرفسوري و كيف هاي سامسونت.  از اين چهارراه كه اوايستاده است تا چهارراه حوا ممكن است هزارتا كوچه دهن باز كند تا ماشينهايي كه از دست او گل خريده اند هرگز به دود دعاي حوا نرسند اما اوكه اين چيزها را نمي داند حوا خوش دارد خيال كند كه تمام اين ماشينها از چهارراه او گذشته اند وهمين قدر بس است تا تمامشان را دعا كند دعاي حوا نمي گذارد ناخن هاي بلند زنها بشكند نمي گذارد مردها از دود وترافيك عصباني شوند نمي گذارد بچه ها بدوند وسط خيابان و نمي گذارد هيچ ماشيني هيچ عابري را زيربگيرد. دعاي حوا همه چيز را درست سرجاي خودش نگه مي دارد وبه جايش سكه ي ناچيزي مي گيرد كه كنار سيني اسپند مي شود روزي او و بچه اي كه چند خيابان آنطرفتر كنار پياده رو دستمال كاغذي مي فروشد و گاهي هم آدامس . حوا خاله ي خوبي است اما نه مثل او . هيچ وقت پدرخوبي نبوده است . پدر خوب پول دارد ماشين دارد و حداقل يك خانه ي اجاره اي كوچك . او فقط گلفروش خوبي است آنهم نه خيلي خوب چون تمام گلهايش را هم كه بگذارد روي هم باز قد يك دعاي كوچك حوا نيست . اصلا  ايستاده اينجا كه چه ؟ اين گلهاي مريم به درد هيچ كس نمي خورد و اين رزهاي قرمز از وقتي گلخانه اي شده  ورفته اند پيچ خورده اند توي اين سلفون هاي بي پدر به لعنت خدا هم نمي ارزند اين چهارراه بدون او هيچ چيزي كم ندارد بهتراست عشق اسپند آلود چهارراه بعدي را بگذارد براي مردي كه حداقل يك ترازوي كوچك بيشتراز او دارد و اگر از صبح تا همين موقعهاي شب آدمهاي ناموزون را وزن كند بتواند يك سقف كوچك براي دعاهاي شبانه ي حوا كرايه كند . بهتراست برود با پول گلهايي كه از صبح فروخته است چند گرم هروئين فشرده بگيرد وخيال كند به بهشت ميرود با دعاي حوا ...

+ نوشته شده در  87/10/15ساعت   توسط زهرا  | 

بعد از اتفاقي كه در مشرق آن سالها افتاد حالا مرد مبتلا شده بود به يك دود غليظ كه از ريه هايش خس خسي محسوس و درد آور بلند مي كرد دودي كه رد جوانيش را از پاييزماه آن سالها كش مي آورد تا زمستان اين سالها . مرد فرتوت شده بود وتنها چيزي كه به دنيا وصلش مي كرد و به يادش مي آْورد زنده است هنوز ، همين دود سكر آور بود كه روزهاي مرد را در خود مه آلود ميكرد و لبهاي اورا سياه و زندگي اش را تلخ . همين دود لعنتي همين جسم لاغر خوشبو كه بين انگشتان دستش حالتي حزن انگيز و مغرور داشت و مقابل چشمانش حركتي ناموزون و گنگ . لابه لاي خطوط اين دود اين دود لعنتي مانوس سيماي زن را مي ديد كه خوشبو بود و خوش حالت و موزون . زن چادر سياه به سر داشت با دو چشم بي بندوبار. نگاهي كه بند نداشت اما به بند مي كشيد و مرد مي دانست گريزي نيست از اين نگاه و اين دود . اين بوي خوش مسحور كننده كه به جاي برخواستن از منحني زن بر مي خواست از دودي كه دچار شده بود به آن از پيكري كه مي دويد از ذهن ملولش به اين جسم كوچك خسته بين انگشتانش ...

مرد هرسال دم دم هاي همين موقع هاي آخر پاييز كه درختان لخت مي شوند و عابران پوشيده بلند مي شد و راه مي افتاد به آن سالها. به آن سالهاي اوايل باران به آن سالها كه بلند قامت بود وخوش تراش و جوان مثل زن. سيگارش را مي نشاند بين انگشتانش و مي ايستاد كنار درختي كه نشاني از پرنده داشت و جيك جيك ، آن سالها ... درختي كه اكنون در حادثه ي خيابان حل شده بود و به جايش تير چراغ برقي نشانده بودند سنگين و پراز مگو ... درختي كه اتفاق روشنايي بود براي مردم شهر و اتفاق تاريكي براي او . چرا پرنده ها كوچ كرده بودند چرا شهر با اين همه چراغ مسلح هنوز آنقدر تاريك بود كه پرنده ها راه بازگشت را گم كرده بودند پرنده هايي كه نشاني از خورشيد داشتند و شرق . همان جايي كه زن از آن آمده بود. يك زن شرقي مو سياه با لبهاي متبسم و نگاهي كه مي رفت توي عمق اشيا ته نشين ميشد از بس كه سنگين بود . كه سنگين بود كمر مرد از اين همه سال كه به دوشش گذاشته بود زن . بي پرنده بي درخت با اين دود اين دود غليظ كشنده كه زندگي اش شده بود و هيچ كس نمي دانست تعهد او به تكيه زدن براين تير نا آشنا در حاشيه ي غربي خيابان و تعهد او به اين سيگار تكيه زده بر انگشتانش خطي دارد به موازات عشق او به زن. زني كه در قرون گذشته موهايش را زير اين درخت به شانه ي تغزل گره ميزد و اصيل ترين روياي عاشقانه ي مردي بود كه نامش يغماناز  صدا مي زد و هيچ وقت نمي دانست سالها بعد دختري بوي سيگار انگشتان اورا معتاد مي شود و از لابه لاي داستان هاي اثيري قصه ي مردي را مي نويسد كه عشق مبهمي دارد به يغما ناز .عشقي كه راز با شكوه آن در ذرات سيمان هاي  به هم پيوسته در پيكر تيري حلول كرده است كه از آذرسال آن ماهها صدها سيگار دودشده فاصله دارد . عشقي كه تير چراغ برق كنار خيابان زمزمه هاي دودآلود اورا در هر هجايي كه از سبقت گرفتن ماشين هاي سردرگم بلند مي شود تكرار مي كند. تكرار تكرار تكرار مي كند و شهر روشن كه ميشود مرد براي هميشه خاموش شده است ...

+ نوشته شده در  87/09/25ساعت   توسط زهرا  | 

پرستو موضوع ميدهد: زني دراتوبوس . خوب من چه چيزي مي توانم بنويسم درباره ي زني در اتوبوس اين همه زن در اتوبوس اين همه زن و اگر زن ها نبودند اتوبوسها چه خالي بودند جهان چه خالي تر...

*زن برخلاف جهت حركت اتوبوس نشسته است روي صندلي ازهمان صندلي ها كه خيلي ها سرگيجه مي گيرند وقتي مي نشينند روي آن .زن اما سرش به خاطر نشستن برخلاف حركت اتوبوس نيست كه گيچ مي رود سرش به خاطر زمين است كه گيج مي رود زمين كه  برخلاف او مي چرخد وزمين كه مي چرخد كه ميچرخد كه هي مي چرخد مثل اتوبوس درميداني خالي ميداني بزرگ ميداني بي حاصل ...

 **توي زن يك سيب است يك سيب كه مي چرخد كه توي 24ساعتي كه زن در طول شبانه روز زنده است هزارتا هزارتا چرخ ميخورد تا زن بتواند نفس بكشد  عاشق شود بچه بزايد دانشگاه برود ابروهايش رابردارد ومردان بسياري را در هشت باز ابروهايش اغوا كند... و اينگونه است كه تمام زندگي زن به چرخيدن سيب پيوند مي خورد به سيبي كه فقط وقتي زن در طول روز مي ميرد از چرخيدن مي ايستد كه توي مرگ همه ي چرخ ها مي ايستند از حركت  وزن درطول روز بارها مي ميرد ...

 ***بچه اش را گرفته زير چادر و سينه ي چروكيده اش را چپانده توي دهنش بلكه آرام بگيرد بلكه صدايش بريده شود وكمتر ونگ بزند .ظهر داغ مرداد ماه است و خورشيد انگار با ساكنان زمين پدركشتگي داشته باشد اشعه هاي سوزانش را مي كوبد بر سرعابران و انگار بخواهد انتقام چيز نا معلومي را بگيرد دست مي چرخاند و حرارتش را تف ميكند توي لباس آدمها بيشتر از همه زنها با آن چادرهاي سياهشان با مانتوهاي سياهشان با اين همه سياهي كه به دنبال خودشان ميكشند ودرتضادي گنگ با آن دست وپا ميزنند... يكي از همين روزها چادري ميشوم . اوايل آذرماه است و هوا سرد سرد سرد...

+ نوشته شده در  87/09/07ساعت   توسط زهرا  | 

مرد طوري روي تخت  دراز كشيده است كه بتواند نيم رخ اندام زن را دقيقتر ببيند انحناي منظم اندام  اين زن خاطرات شيريني را برايش تداعي مي كند كه اكنون رنگي تلخ و سرد به خود گرفته است . زن دستش را مي گذارد روي كمرش . يك زاويه ي 45 درجه ي كامل . از سراستيصال خودش را توي آينه برانداز مي كند وانگار نيمي از گمشده هاي زندگي اش را از آينه طلبكار باشد گره اي ملايم مي خزد توي ابروانش و اخمي جدي توي آينه شكل مي گيرد كه اندكي بعد به بي تفاوتي سرگيجه آوري مبدل شده و زاويه ي 45 درجه شكسته مي شود و دستهاي زن صاف وبي حس مي افتند دو طرف بدنش . مرد به اين فكر مي كند كه چقدر اين دستهاي سبك را گرفته است توي دستش و چقدر روي انحناي اين كمر دقيق آهنگ خورده است توي همين اتاق . چقدر چرخيده است و چقدر زاويه ساخته است توي زن . زاويه هايي كه اكنون مقابل آينه در حال فروريختن و شكستن اند وازمرد هيچ كاري برنمي آيد . زن دوطرف يقه اش را ميگيرد و دكمه هاي منگنه اي با سرعت و آهنگي خاص شبيه تيك تيك پشت سر هم باز مي شوند .مرد ازاين حركت هاي سريع و بي مهابا هميشه لذت برده است حتي اينبار . زن لباسش را مي اندازد گوشه اي و از سر بي ميلي كشوي مقابل را ميكشد توي شكمش تا لباس ديگري بردارد . مرد از حركت جستجوگر چشم هاي زن مي فهمد كه هنوز جرقه هاي نگاه زن مي تواند ديوانه اش كند. زن دوباره خيره مي شود به خودش . يك مكث كوتاه و انگار هجوم يك مشت راز كه از درميان گذاشتنش با مرد احساس خسران ميكند از بدن نيمه عريانش مي كوبد به آينه . دوباره حركت ها سريع مي شود توي زن . انگار بخواهد خودش را از چشم خودش و دنيا مخفي كند به سرعت دستهايش را مي چپاند توي آستين لباس و يقه را مي كشد به سرش . مرد با خودش مي گويد چقدر از اين لباس بدم مي آيد برآمدگي سينه هاي زن را مي دزدد ازمن .مخفي مي كند از من . اين بي انصافي است توي اين لحظات. چشمهايش را دقيق تر ميكند روي زن انگار كه بخواهد در منتهاي آنچه مي توانسته است تكه هايي از زن را بكند  با نگاهش  و نگه دارد مقابل همين آينه. زن كه سنگين شده است زير نگاههاي بي وقفه ي مرد با حالتي عصبي و بي حوصله دستش را فرو مي كند زير موهايش تا بلندي آنها را از لباسش بكشد بيرون . مرد شيفته ي اين حركت است وزن حتي اگر بسيار عصبي باشد با اين حركت ملايمتي زنانه و منحصر به فرد دارد . مرد يك لحظه به اين فكر مي كند كه بلند شود زن رابغل كند و آرام بگويد مي داني لبهاي تو گوش دارند؟ شايد چيزي به ياد زن بيايد كه از رفتن منصرفش كند . مرد توي آن روزها هميشه با اين جمله زن را مي بوسيد . بغلش مي كرد و مي پرسيد مي داني لبهاي تو گوش دارند ؟ بعد دهانش را نزديك مي كرد به لبهاي زن و آرام زمزمه مي كرد دوستت دارم . حركت آرام لبهاي مرد روي دهان نيمه باززن حالتي داشت شبيه درگوشي صبحت كردن با لبهاي زني كه عاشق بوسيدن است و بوسيده شدن ومرد زن را هميشه با اين سوال ابرآلود مي بوسيد... نشست لب تخت و دوباره به زن نگاه كرد كه داشت  موهايش را با سرعتي مصنوعي شانه مي كشيد .نگاه كرد و فهميد ديگر همه چيز تمام شده است  واو بي ترديد تصميم گرفته است  تركش كند. زن جعبه ي آرايشش را باز كرد كمي چرخيد به سمت مرد و ناگهان يادش آمد كه ديگر قرارنيست مرد رنگي برايش انتخاب كند وبعد طوري كه انگار بخواهد دل خودش را به دست بياورد به شال تاخورده ي روي صندلي نگاه كرد و فرچه را كشيد توي رنگ سبز و حركت داد پشت چشمش .رژلب را برداشت و دوباره خيره شد به خودش و انگار قسمت اعظمي از جوانيش توي آينه باشد حاضر نبود دل بكند از جستجوي زني كه از خودش جا گذاشته بود توي آينه . شال سبز رنگ را نشاند روي موهايش و دنباله ي آن را با سبكي انداخت روي شانه اش .شانه هاي ظريف لجبازي كه ديگر حاضر نبود روي هيچ پاشنه اي بچرخد جز جدايي .چمدانهايش را گذاشت كنار در و چشمهايش را چرخاند توي اتاق طوري كه تمام گوشه پس گوشه هاي آن را براي آخرين بار حفظ كند توي مغزش وبعد با اندوهي كه به اندازه ي تمام اين روزها خسته اش كرده بود پاكشاند به سمت در . ايستاد . نگاهش را كشيد به مرد كه دست به سينه ايستاده بود در فاصله ي كمي از او و داشت گلهاي قالي را رج مي زد . اندكي تامل كرد تا چيزي بگويد شبيه خداحافظ . اما نتوانست ومرد درحاليكه سعي مي كرد همچنان مغرور به نظر برسد با صدايي كه انگار از دالاني تاريك در عميق ترين لايه ي وجودش به سختي بالا مي آمد گفت : تا آژانس بيايد مي توانيم يك قهوه ي ديگر باهم بخوريم! زن درحاليكه خودش را به فضاي آنسوي در تحميل ميكرد با صدايي كه رگه هايي ازبغض با خود داشت و موجي از درد واندكي خشنونت ،‌ گفت : من هيچ وقت قهوه دوست نداشتم ...

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت   توسط زهرا  | 

*وحالا مي رسي به سكانس بعد ... توي اين سكانس تو معشوقه ي يك مرد 45 ساله ميشوي و ماده گرگ وجودت هربار كه مرد به صورتت نگاه ميكند ميدود به دريدن تو و حالا كم كم عادت ميكني به اين كه هرشب زخمي شوي به اين كه خون تازه بجهد از رگ هايت به اينكه پستان هايت تيربكشد و چشمهايت آرام آرام بسته شوند و دنيا چقدر آرام ميشود با بسته شدن چشمها ... توي اين سكانس دستهاي تو شريك خيانتي ميشود كه مرد با چشمهايش هرلحظه ترميشود به آن و زل كه ميزني به ته چشمهايش حركت كند استخوان گلويش را مي بيني كه چقدر هوس كرده است به اينكه تورا مرتكب شود وتو بارها وبارها مي روي زير دندانهاي ماده گرگ ودريده ميشوي . توي اين سكانس تو ميشوي يك فاحشه ي مدرن درس خوانده كه حالش بهم خورده است از هرچه حرف رنگارنگ فيلسوفانه است از هرچه تعهد است كه هيچ كس ندارد كه همه دروغ گفتن را فقط خوب بلد شده اند وتو حالا كم كم ياد ميگيري كه وقتي دروغ ميگويي مردمك چشمهايت چه طور نلرزد ...

**وزن را مركز جهان فرض كنيد روي نقطه اي كه از هرطرف ادامه اش دهي به شعاع گرمي از خورشيد خواهد رسيد وحالا درزن در مركز زن جسم كوچك زنده اي را فرض كنيد كه از حادثه اش دقيقا دو ماه و بيست وهفت روز مي گذرد تا امروز ...مي بيني ؟! من درمركز جهانم و تو محال است بتواني بدون اين كلمه به فراتراز پيش پايت برسي ...

***جنازه ي تورا ميدهند روي دوش من هرشب ومن نام خودم را مي شنوم از زبان تو و تو كه هي تكرار ميكني مرا هي تكرار تكرار انگار مي خواهي از سنگينيت كم شود با نام من ومن شيفته ميشوم به نام خودم اما تو مرده اي و سنگيني ات روي دوش من است هرشب . من التماس ميكنم كه تورا از دوش من بردارند تا خودم را كه له شده ام زيربارتو بتوانم جمع كنم . بتوانم بروم سركار يا مجله بخوانم حتي . اما تو را هرشب تكرار ميكنند روي دوش من .ومن اسمت را كه به زبان مي آورم چهار ستون بدنم مي لرزد هنوز ... من خسته ام توي خواب و تو مثل يك صليب سنگين بي رحم روي دوش مني وتو باور نميكني كه چقدر از خوابيدن ميترسم اين شب ها ... تكرار اين خواب فرسوده ام ميكند ...

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت   توسط زهرا  | 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

که جز ملال نصیبی نمی برید ازمن

+ نوشته شده در  87/08/11ساعت   توسط زهرا  | 

رد خون روي زمين... رد شلاق روي زن ... رد دستهاي زن روي مرد ... حالا برقص...

پيچ وتاب مي خورَد روي زمين انگار كسي با چكمه هاي خونين روي تنش راه رفته باشد تمام زمين آغشته است به او . هركجا كه پا بگذاري ردي از اوست روي زمين ردي از عفونت والكل . برهنه است وسينه هايش انگار از يك مكش عظيم وطولاني بازگشته باشند حالتي دردناك ومكثر دارند .

و حالا خورشيد به اوايل پاييز ماه رسيده است نوبت شماست  جاهلان كلاه دوره اي كت سياه ! نوبت شماست كه بياييد به متن وزن را بگيريد به زني . به فصل آخر كتاب چيزي نمانده است به شكنجه گاه... شلاق را كه بالا ببري من آماده ام تا هزاردور برقصم روي اين شيشه هاي شكسته ... شلاق را بكش به تنم لعنتي ! زن عريان است و آماده... بزن ! آنقدر بزن بزن بزن تا هردومان ازنفس بيفتيم من كه مي خورم تو كه ميزني هردومان به يك اندازه درد مي كشيم پس آنقدر بكش به تنم اين لعنتي را تا درد بي تابمان كند من آماده ام تا لذت بنوشانم ودرد ... لذت بي درد هميشه يك  پايش كم است  ...

+ نوشته شده در  87/07/27ساعت   توسط زهرا  | 

پرزهاي منظم او پاها را ميشناخت . پاهاي زن را وقتي مشوش به خانه مي رسيد كيفش را پرت مي كرد روي مبل ولباسهايش را مي كند و مي دويد تا غذايي آماده كند و پاهاي مرد را كه خسته بودند وعصبي كمي وبه خانه كه مي رسيد تنش يك روز پرمشغله را مي كوبيد روي فرش ... پرزهاي منظم او محال بود اشتباه كند محال بود پاهاي زن را با كوبه هاي مرد اشتباه كند . كوبش هاي زن هرچند عجول و عاصي هميشه با ملايمتي زنانه همراه بود و قدم هاي مرد هرچند آرام با استحكامي مردانه. پرزهاي منظم او پاهاي كودك دخترك را دوست داشت وقتي مي دويد وبارها با صورت به زمين مي خورد. تازه راه رفتن آموخته بود و چقدر كيفناك بود آب دهان او كه مي ريخت روي پرزهاي قالي وقتي گريه مي كرد تا بيايند بغلش كنند واو دوباره ريز ريز بخندد وتاتي تاتي راه برود . پرزهاي منظم او همه را توي خانه خوب مي شناخت مي دانست كي عاشقانه اند كي خسته كي هيجان زده وكي غمگين و دوست داشت تمام اهالي خانه را . خانه ي كوچكي كه به خوشبختي ساده اي قانع است . توي خانه اما كسي بود كه قالي اورا دوست تر داشت از همه و رد پاهايش را بيشتر مي شناخت .مردي كه برادر زن بود و يادگار بيست وچند سال پيش . مردي كه چرخ هاي ويلچرش بوي نخل مي داد ...

+ نوشته شده در  87/07/21ساعت   توسط زهرا  | 

چقدر سرم درد مي كند امروز . كاش مي شد تمام روز زير تختم قايم شوم و خودم را به خواب بزنم اما بلند مي شوم وبه دنبال تلفني كه مرا احضار كرده است حضورم را مي گذارم روي دوشم و تا اتاق رئيس كمسيون تشييع ميشوم روي پاهاي خودم روي شانه هاي خودم . چقدر خسته تراز دو- سه سال گذشته ام . در مي زنم وقبل از آنكه پاسخي بشنوم فضاي اتاق را با بي ميلي قورت مي دهم و مي ايستم  مقابل ميز رئيس . اينجا همه چيز قانون دارد و نمي شود همين طور هر دري را باز كرد ورفت تو. به رئيس كميسيون كه نگاه مي كنم ياد شلختگي خودم مي افتم . كت شلوار مرتبي پوشيده است و آرم ظريفي مي درخشد روي يقه ي كتش . موهاي جوگندمي اش به دقت شانه خورده اند و چشمهاي پرنفوذش كه ثابت مي ماند روي كفش هاي من دلم مي خواهد با بي حوصلگي تمام كلي  بخندم . مي گويد لطفا بنشينيد خانم . و مي نشينم … نه … فرو مي روم توي صندلي انگار آمده ام تا خستگي سال هاي سال را از تنم بگيرم آنجا و انگار هيچ جايي توي دنيا مناسبتر از آنجا نيست … رئيس به ساق پايم نگاه ميكند وبه كوتاهي شلوارم ومانتويم كه چروك است وكفشم كه اسپورت وآرمي كه ندارم روي مقنعه ام … اصلا قيافه ام شبيه خانم وكيل ها نيست . به درك كه نيست . چه چيزي توي اين دنياي خراب شده شبيه خودش است كه من شبيه چيزي باشم كه نيستم . دلم نمي خواهد فكر كنم كه چه فكري مي كنددلم مي خواهد چشمهايم را ببندم و بخوابم . مرور تحقير آميز ظاهرم كه تمام ميشود كارنامه ي سه ماه گذشته را مي گذارد مقابلم . يك عالمه جمله نوشته اند توي كارنامه ام با خودكار قرمز ولعنت به قرمز.

به قرمزكه هميشه حادثه اي دارد با خودش واينجا روي اين كارنامه يعني گند زده ام در سه ماه گذشته . منتظر است تا حرف بزنم . سكوت كرده ام وبا بهت كلمه هاي قرمز را سرهم ميكنم ذهنم فلج شده است معني نمي دهند اين جمله ها . خيلي وقت است كه ديگر چيزي معني نمي دهد و دنيا در ابهام غليظي فرو رفته است . خيلي وقت است كه سوار شده ام بر كول دنيا ودارم مي چرخم . چرخ چرخ عباسي – خدا منو … افتادم . انگار از يك ارتفاع نا معلوم به يك عمق گيج … دستهايم كجاست ! پاهايم ! چشم هايم را چه كسي گذاشته است توي حدقه ي چشمهايش ؟! من با اين حفره هاي خالي مصمم توي صورتم چه كار بايد بكنم ؟! تكه هايم را پس بدهيد به خودم . آهاي با شما هستم . با شما كه راحت از من مي گذريد و هركدام تكه اي را مي بريد براي خودتان كه بگذاريد توي جعبه ي يادگاري هاي دوستانه ي تان !  لطفا به من نگوييد دوستت دارم . هيچ كس حق ندارد به من بگويد دوستت دارم . رحم كنيد به من… تكه هاي من را پس بدهيد به خودم .من يك ليوان فرانسوي اصيل هستم لطفا برويد محصولات وطني خودتان را بكوبيد به دروديوار.برويد خودتان رابكوبيد به درو ديوار لعنتي ها …به لبهاي رئيس كميسيون نگاه ميكنم كه با آرامش و اقتدار تكان مي خورد . تكان تكان تكان ميخورد مثل آب توي دل من مثل سيل توي دل من . چشمهايم پر از اشك ميشود وقتي سيل توي آدم راه بيفتد همين طور است ناگهان مي زند به سرو صورتت به چشمهايت به دستهايت كه از هجومي غريب مي لرزند … رئيس با ناباوري نگاه ميكند به چشمهايم كه پراز آب شده است وبه دستهايم كه مي لرزند ميگويد مي تواند جبران كنيد خانم اين فقط يك تذكر ساده است  . پلك هايم را يك بار مي بندم وباز مي كنم كه يعني حق باشماست … از اتاق كه مي آيم بيرون چشمهايم لبريز ميشود مثل حوض از آب .آدمهايي كه پشت در اتاق رئيس ايستاده اند اشكهاي مرا كه مي بينند ودست هايم را كه مي لرزند با خودشان خيال مي كنند كه لابد رئيس آدم بداخلاق و بدجنسي است و هيچ كدام نمي دانند اينها تمامش اثرات سيل است . وقتي سيل راه بيفتد توي آدم همين طور است ناگهان ميزند به سروصورتت به چشمهايت به دستهايت و آه دستهايم … دستهايم …

………………………………..

چند وقتي است كه احساس ميكنم ناسوس گذاشته اند توي قلبم و قلبم كه هي منبسط مي شود هي منبسط ميشود وبووووووووووووم  مي تركد يكي از همين روزها مي تركد ومن كه در قلبم تكثير شده ام مثل ذرات متلاشي شده ي يك بادكنك فرسوده مي پاشم به فضا وهرتكه ام گوشه اي مي افتد … بي سر- بي صاحب …

+ نوشته شده در  87/07/19ساعت   توسط زهرا  | 

مي ترسيدمش و هربار كه نگاهم به اندام كوچك وهم انگيزش مي رسيد قلبم مي كوفت تو سينه انگار كه از منافذ پوستم راهي مي جست براي بيرون زدن وكجاست راهي براي آرامش ...

نگاه كردم . پنجره ي اتاق بوي گرگ وميش ميداد وچه كسي راز گرگ وميش را مي داند جز چوپاني كه بره هايش را درست دم دمهاي غروب جمع مي كند پيش از آنكه شب شود پيش از آنكه راهي به نجات نمانده باشدوچه كسي از هراس شب مي داند واز نجات؟ جز بره ي كوچك تنهايي كه از گله جامانده است . وحالا كه شب است و حالا كه ديگر راهي به سوي نجات نيست كه هركس گم شده است ديگر گم شده است كه گرگ وميش جادويي ترين لحظه ي روز است لحظه اي كه نه آفتاب هست به تمامي و نه مهتاب ومن كه به خداوند گفته بودم من بره ي توام وچه كسي مي داند خداوند مي شنوند حرف بره هاي كوچك تنها را يا نه ...

ونگاه كردم ... ايستاده بود گوشه ي اتاق درزاويه ا ي تاريك كه نور شب داشت نه دم دمهاي غروب ومن چقدر مي ترسم از اشيايي كه پيش از موعد سياه ميشوند كه قبل از شب رنگ تاريكي ميگيرند. ونزديكتر رفتم كه نفس داشت كه داغ بود . ومن كه نزديك تر مي رفتم نفهميدم كه به سايه ي تاريك گوشه ي اتاق مبتلا ميشوم يا گرگ وميش تمام شده است وهمه جا تاريك است ديگر؟. نزديك كه شدم همه جا شب بود ومن بودم وصداي نفسهايي كه هرمش مال اينجاها نبود. يك وحشت عجيبي داشت با خودش . ايستادم وحالا بچه بود كه پيش مي آمد ازتاريكي . با چشمهاي مورب قرمز رنگ ودستاني شبيه سم اسب هاي وحشي . موهاي پريشان بور و ناخن هاي تراشيده ي بلند . پيش مي آمد ومن كه عقب عقب عقب ميرفتم . صداي كودكانه اش شروع كرد به نواختن من به نام مادر ومن كه مادر هيچ كس نيستم كه نخواهم بود كه لعنت به من اگر بخواهم روزي مادر كسي بشوم لعنت به من .نشستم كنار ديوار . ضعيف شده ام براي اين همه سنگيني اين همه فشار ومگر يك آدم چقدر تاب دارد؟! نشستم و دستهايم را گرفتم توي خودم . دوباره صدايم زد . تو مادر مني ... و چه ميشودزنها را كه به نام مادر كه خوانده ميشوند خرميشوند ! ودستهايم گشوده شدند از من وفكر كردم كه داشتن يك بچه يك پسربچه مرا زن تر مي كند از آن چيزي كه هستم و به غايت نزديك تر وگشوده شدم ولعنت به نور قرمز به رنگ قرمز كه هميشه بعد از واقعه مي بينمش . ونزديك شد ونزديك تر و رسيد به پوستم به پوست تنم به فاصله ي مبهم سينه هايم به رحمم كه هيچ وقت درآن بچه اي نبوده است كه نخواهد بود ومن كه نفهميدم نميشود مادر بچه اي شد كه بايد مادر بچه اي بود از اول بود از ازل و به من كه رسيد اتاق را پاشيد از نور قرمز كه لعنت به قرمز و خنديد وشروع كرد به كندن من . به كندن موهايم به فرو كردن ناخن هاي بلندش توي پوست تنم وتكه تكه هاي گوشت تنم كه زير ناخن هايش ذره ذره فاسد مي شدند انگار قرن ها كش آورده بود نبرد گوشت تنم وتيزي سرانگشتانش ... من مادر هيچ كس نيستم .... نيستم ... نيستم ... واو كه حالا به قلبم رسيده است به بطن نازك سمت چپ وچه كسي ميداند سمت چپ قلب يك زن چه چيزهايي پنهان شده است ؟! ... رهايم نمي كند چنگ انداخته است به من وخون كه همه جا را گرفته است كه مي گيرد ... رحم كنيد به زن ... رحم كنيد به زني كه مادر نيست كه مادر نخواهد بود... درد دارم و مي سوزد رد انگشتهايش روي تنم توي قلبم نوك سينه هايم رحمم ... چرا كسي رحم نمي كند به زن ...وحالا... دستش به موهايم كه ميرسد جنون ميخزد به سرم وجنون طعم گوشت بريان شده مي دهد گوشت بريان شده ي حيواني كه هنوز زنده است ... نگاهش ميكنم كه دارد روي كتابهاي مقدسم ميشاشد وبوي موي سوخته كه خانه را گرفته است مثل خون كه چشم هاي مرا واز آدمي كه جن حلول كرده است به تنش بايد ترسيد ومن كه مجنون شده ام كه ... كتكش مي زنم . سرش را مي گيرم توي انگشتهاي لاغرم و مي كوبمش به ديوار و از شيار سرش كه خون مي پاشد بيرون گريه ميكند با صداي يك پسرك سه ساله : مامان جون غلط كردم ديگه بي تربيتي نمي كنم تو رو خدا ... تو رو خدا مامان جون ...

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت   توسط زهرا  | 

به كسي كه نيست تلفن نميزنم به كسي كه نيست اس ام اس نمي زنم اما دلم براي كسي كه نيست تنگ شده است لطفا يكي بيايد ومرا از خودم نجات بدهد. قلبم مثل يك اسب سركش تاخته است به من. له شده ام زير قلبم زير پاهاي قلبم . چرا كسي به زهرا رحم نميكند ...

اين زن را با كسره بخوانيد با كسره اي كه بر "د" مي نشيند با كسره كه بخوانيد درست ميشود همان مني كه توي اين كلمه است . ميشود دنيز... خانه اش بزرگ وقديمي است ودنيز تنها. وتوي تنهايي است كه آدمها يا مي توانند بزرگ بشوند يا تحليل بروند ودنيز اهل بزرگ شدن است مي نشيند روبه روي پنج دري و براي كسي كه نيست شالگردن مي بافد و خوش به حال دنيز كه اين گونه متين چكيده است برخطوط اين خانه... درخت گلابي وسط حياط چه دوست است با دنيز و درخت سيب هم و شمعداني هاي كنار حوض هم. مي شناسد مرا ونميشناسد. توي متن نيازي به درزدن نيست من كنار زن نشسته ام واو كه با اقتدارتمام نگاهم ميكند وچه خوب است كه نيازي به توضيح دادن نيست .دنيز همه چيز را خوب مي داند . از بوي سيبي كه اتفاق افتاده است تا آشفتگي و دلتنگي بيهوده ي اين روزها ي من . اتاق بوي ياس ميدهد اما نه اين ياس هاي كوچه- بازاري يك بوي خاص است توي اين ياس . ياسي كه فقط از نگاه دنيز مي پاشد واز حركات آميخته به دردش . زياد درد كشيده است اين زن و تكان كه مي خورد از موهاي بلندش انعكاس درد شلاق مي كشد به تن آدم . استكان چاي كه نزديك لبهايم ميرسد انگار يك دل سير ترياك كشيده باشم يك حال خوشي نصيبم ميشود كه دلم ميخواد به اندازه ي زغال تمام منتقل هاي دنيا گربگيرم وبچسبم سر وافور مجهولي كه بوي ترياكش از گوشه گوشه ي اين خانه بلند ميشود.وبوي ياس وترياك كه بهم مي آميزد يعني زمان آبستن حادثه اي است كه همين روزها اتفاق مي افتد... نگاهم ميكند يعني آمدي اينجا چه كار؟ دلم نميخواد حرف بزنم دلم مي خواد فقط نگاه كنم به دنيز به اين زن كه رد خنده هاي جوانيش جواني من است و مستي اش مستي من است و دردش درد من و عشقش عشق من . ميگويم تو رفتي توي من دنيز! ميگويد برو از اينجا دخترك . برو وبچسب به زندگي ات . ميگويم پايم له شده است زير پاها . ميگويد اگر رقصيدن بلد نباشي باختي . تمام زندگي ات را باختي . مي گويم بلدم. نگاهم ميكند يه طوري كه يعني دروغ نگو دخترك !... گريه دارم بسيار. نمي گذارد سرم را بگذارم روي پاهايش. به طرز غريبي خشن است با من. ميگويم پاشيده ام ازهم. از زندگي ام . از همه چيز. ميگويد برو رقصيدن ياد بگير دخترك .ميگويم مثل يك ليوان آب پخش شدم روي سطح اسفنجي بودن. نميتوانم خودم را ازاين منافذ خشك وتشنه بكشم بيرون. ميگويد جامت را نزن به جام من بلند شو و بپاش به مردم. محبتت را بپاش به آدمها وبگذار سيراب شوند از عشقي كه تو را مواج كرده است ."زنده كن آدمها را با دوست داشتنت " ميگويم به مرگ نزديكم به دري كه به سوي آرامش باز شده است . ميگويد مرگ چيز بدي نيست پر كه بشوي از مرگ بيشتر از هميشه زنده اي . ميگويم رازي ديوانه ام كرده است رازي كه از وسعت قلبم بيشتر است ! ميگويد راز ها هميشه ديوانه كننده اند. مثل راز آدم وحوا مثل رازگندم راز درخت سيب. ميگويم به ! ميگويم راز درخت به ومرگ من زير اين درخت اتفاق مي افتد زيراين درخت توي يكي از روزهاي اوايل خرداد ماه. اخم هايش راميكشد توي هم يعني " دست بردار از اين رفتار ديوانه وار" . ميگويم تكليف من با كلمه ي تو چيست ؟كلمه ات را بردار وازمن ... ميگويد كسي كه آمده باشد هيچ وقت نمي تواند برود ...

( عطف به مفيد آقا نوشته ي مرتضا كربلايي لو)

+ نوشته شده در  87/06/16ساعت   توسط زهرا 

اين همه سال اين همه آدم را نشان داده بود توي خودش وحالا دلش هواي آن داشت كه خودش را ببيند. آينه اي گذاشتند در برابرش ونهايتي پيدا شد. نهايتي كه بين او وآينه ي مقابلش جريان داشت و اودانست درتمام اين سالها عاشق آن ديگري بوده است . ديدن خود بهانه اي است براي نهايتي كه آن ديگري مي سازد وحكايتي است وقتي آينه ها عاشق هم مي شوند...

+ نوشته شده در  87/06/08ساعت   توسط زهرا  |